eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
همراهان عزیز وگرامی کانال آنا وطن دربدو سخنم خوشحالم که خدمت. یکهزارمین عضو کانال عرض خیرمقدم داشته باشم که افتخار این شماره روند نسیب ایشان شد و خوشحالی خودم را ازتوجهات تک تک عزیزان وبزرگوارانم به این کانال آغمیونی ،،آغمیون ،، اعلام کنم . کانال آنا وطن فرزند خلف سایت آغمیون میباشد که نزدیک به دو دهه قبل توسط جناب فرازی تاسیس وزحمات فراوانی برای شناساندن آغمیون به مخاطبانش متحمل بودند والحق موفق هم شدند . درادامه کار جناب اسماعیلی این مورخ عزیز آغمیون بایشان ملحق گشته وبرای آینده فعالیتهای سایت وکانال رویاهایی را که داشتند ، یکی ، یکی محقق میدارند وامروز میبینیم که برای همه سلایق برنامه ومحتوا و مطالب ارزنده تهیه وتقدیم مخاطبان عزیز مینمایند . برای اینکه هرروز بهتر از دیروز مطالب ارائه گردد با تیزبینی وپالایش وویرایش کار را جلو میبرند وسعی براین دارند که ازسیاست و تبلیغ برله وعلیه جریانها واشخاص بپرهیزند وبا طبقه بندی مطالب برای سلایق گوناگون مطلب تولید وارائه نمایند . سریال و رمان را برای آنهائیکه پیگیرش هستند ، خاطرات گذشتگان برای جوانان طالب چنین مطالبی و فیلم وکلیپ ازمناظر روستای عزیزمون ومردمان آن ازدرگذشتگان و درقید حیات ها وگاها وویسهای آموزشی و مذهبی وتاریخ و خاطرات وحتی مغامها جشنها طنز همه وهمه برای این منظور متنوع میباشند که هربزرگواری باهرنوع سلیقه مطلبی ، کلیپی ، فیلمی ، وویسی برای دیدن وشنیدن وخواندن پیدا کنند . نمیدونم عزیزان چقدر درگرداندن گروهی وکانالی تبهر دارند ولی نظر شخصی من حقیر اینه که بسیار کارشاق وطاقت فرسا وسخت ودرآخر مسئولیت حقوقی واخلاقی وقانونیش ، خود یک حکایتی ست طولانی . ازهمه همراهان وسروران بزرگوارم استدعا دارم باارسال عکس و فیلم وخاطره وهرآنچه که لایق کانالمون میباشد این عزیزان را یاری فرمایند ، ولی ازارسال نقد ومطلبی که بزرگواری را موردخطاب قراردهد خودداری فرمایند . وصدالبته پیشنهادات اصلاحی وبیان مشکلات محله ها موجبات توجه عزیزان مسئول را بدنبال خواهد داشت . واجازه فرمایند بعضی مطالب بجای جانمایی درکانال اول خدمت مسئول مربوطه ارسال شود تا خدای ناکرده دلی نشکند وبقولی کوزه ای نشکند وآبی نریزد . درخاتمه اززحمات برادر فراز عزیز و برادر اسماعیلی عزیز کمال تشکر وامتنان دارم . باآرزوی ایرانی سربلند وآغمیونی آباد برات پورامجد ( بی سرای ) ۲۴ ام آبانماه ۱۴۰۲ 🔘جناب اقای پورامجدعزیز، ازلطفتان نسبت به بنده سپاسگزارم،مفتخریم به حضور سرورانی چون حضرتعالی درکانالمون سلامت وپاینده باشید. محمدفرازی 🔘اینم اشاره کنم که برخی ازاعضای کانالمون غیرآغمیونی بوده وصرفا به جهت مطالب کانال وعلاقمندیشون به موضوعات اینجاهستند،وافتخارمیکنیم به حضورشان🙏
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خبرنگار الجزیره در غزه گوشه‌ای از زندگی‌ بچه‌ها رو شرح میده... «بچه از من می‌پرسه: مامان وقتی بمباران می‌شیم درد داره؟ یهو می‌میریم یا درد هم می‌کشیم؟ بهش میگم نگران نباش، درد نداره.. پدرش هم نگران نباش، فقط با یه صدا میاد و همین.» 😞بازی نظام سرمایه داری بیرحم وخشن باسرنوشت مردمان مظلوم خاورمیانه @aghmiun
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دهه پنجاه وشصتیهای عزیز، با دیدن این کلیپ چه حسی پیدامیکنید؟ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شصتونه .دلم نمی اومد از قبر ننه جان جدا شم و به زور مادرم
مادرم با طلا دعوامیکرد که چرا منو گوشه حیاط خوابونده و طلا قسم میخورد که مادرم خودش گفته برام توی حیاط زیر انداز پهن کنه‌. من روی زمین در حال جون دادن بودم و تمام نگرانی مادر من خوابیدن من توی حیاط بود. با اینکه پشت پرده اشک و خون خیلی تار میدیدمش، چندبار چنگ زدم تا چادرش اومد توی دستم و چادرشو کشیدم تا طلا رو دعوا نکنه و به داد من برسه.مادرم با دلسوزی نگاهی به من انداخت و گفت آخه مادرت بمیره من کجا ببرم تورو، اگه هادی بیادو دوباره دعوا کنه چی؟من چی جوابشو بدم ؟بگم با اجازه کی تورو بردم شهر؟ گفتم نبر شهر،ولی توروخدا حداقل ببر پیش دکتر ده بالا.مادرم گفت اونجا هم باشه من نمیتونم بدون اجازه شوهرت تورو جایی ببرم و قرص دورنگی از گوشه روسریش باز کردو به طلا گفت که بره و برای من آب بیاره.قرصو به سمت من گرفت و گفت بیا اینو بخور یکم سردردت آروم شه تا هادی بیادو ببینیم چه خاکی باید توی سرمون کنیم. اهل کفران نعمت و ناسپاسی ازخدا نبودم، اما با دیدن رفتار مادرم وتمام بدبختی هایی که از اول زندگیم کشیده بودم جلوی چشمم می اومدونمی دونستم خدا چرا منو آفریده. چقدر جای ننه جان کنارم خالی بود که سرمو توی دامنش بگیره و با حرفهای قشنگش و مهربونیش حالمو خوب کنه. تاثیر قرص بود یا ناامید شدن از مادرم که زانومو بغل کردم و همونجا گوشه حیاط خوابم برد یا از حال رفتم نمیدونم، اما هرچی بود خوب بود که برای ساعتی این آدما رو دور خودم نمیدیدم. دوباره از شدت سردرد از خواب بیدار شدم و با کمک مادرم و طلا به اتاق رفتم و توی رختخوابی که مادرم برام پهن کرده بود دراز کشیدم.مادرم توی مطبخ غذا بار گذاشته بودو طلا رو فرستاد خونه تا به پروین وبقیه هم بگه که شب بیان خونه ما و خودش هم به بقیه کارهای خونه رسیدگی کرد. شب که شد،قبل از شام بابام به هادی گفت که منو ببره دکتر، اما هادی هچمنان اصرارداشت که چیزیم نیست.بابام هم که دید هادی قبول نمیکنه، به هادی گفت پس خودم فردا میبرمش شهر پیش یه دکتر تا ببینیم علت سردرد های قمرتاج چیه. باافسوس نگاهی به پدرم انداختم و توی دلم گفتم یعنی کسی نمیدونه دلیل سردرهای من چیه؟اماخب حرفی نمیتونستم بزنم وهمین که پدرم قرار بود برام وقت بزاره و منو ببره دکتر،خوشحالم می کرد. وقتی حرف های پدرم تموم شد هادی نگاهی به من انداخت و گفت نمیخواد شما زحمت بکشید،با اینکه میدونم هیچیش نیست ولی خودم میبرمش و قرار شد فردا منو به همراه مادرم ببره شهر پیش دکتر. بچه ها مدام توی اتاق بازی و سرو صدا میکردن واز شنیدن صدای اونا و همهمه ای که از صدای بقیه توی اتاق بود سردرد من بیشتر می شد.اما برای اینکه کسی ناراحت نشه، تحمل میکردم و حرفی نمیزدم. بعد از شام همه خداحافظی کردن و رفتن. اما مادرم شب خونه ما خوابید تا صبح زود به شهر بریم.خوشحال بودم که قراره از دست این سردردها خلاص بشم و فکر میکردم با دکتر رفتن حالم خوب میشه و همش منتظر بودم تا فردا از راه برسه. صبح زود با کمک مادرم آماده شدم و توی اتاق دراز کشیدم.چون نمیتونستم زیاد سر پا وایسم. هادی با محمد به میدان ده رفته بود تا وقتی ماشین اومد محمد زود بیادو مارو صدا کنه. حدود یکی دوساعتی گذشته بود که محمد نفس نفس زنان اومدو گفت که ماشین اومده. با کمک مادرم، با هزار سختی و جون کندن به سمت میدان ده رفتیم.مینی بوس قرمز رنگ و خاکی مش رمضان که سالها بود اهل ده رو به شهر میبرد کنار میدان ده بودو بوی دود سیاه رنگش کل فضای اطرافشو گرفته بود. مش رمضان مدام به ماشینش گاز میدادو بوق میزد تا هرکس میخواد بره شهر عجله کنه، اما من واقعا نمیتونستم سریع راه برم و سردرد حرکتمو کند کرده بودو صدای بوق ماشین مش رمضان حالمو بدتر میکرد. هادی ردیف اول مینی بوس برای ما جا نگه داشته بودو خودش روی سکویی که کنار راننده بود، نشسته بود.بعد از نیم ساعتی به سمت شهر به راه افتادیم. با بی حالی سرمو به پنجره مینی بوس تکیه داده بودم واز پنجره خاک گرفته ی ماشین بیرونو تماشا میکردم .تکانهای مینی بوس سردردمو بیشتر میکرد،اما حالا که قرار بود به شهر برم، دلم میخواست همه جا رو با دقت ببینم. دور و اطراف ده زمینهای کشاورزی بودو مردم درحال کارکردن روی زمینها بودن. دیدن زمینهای سرسبز سیب زمینی از توی ماشین برام قشنگ تر بود. نگاهم به سمت هادی کشیده شد.چقدر آرزو داشتم هادی منو با خودش ببره شهرو من شهرو از نزدیک ببینم. اماحالابا این وضع راهی شهر بودم و دیگه نه شوقی توی دلم بودو نه توانی توی تنم. راه باریک روستا تمام شده بودو توی جاده نسبتا پهنی افتاده بودیم.هیچ وقت ازده بیرون نرفته بودم و سعی میکردم همه جارو با دقت ببینم. ادامه دارد. @aghmiun
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اشعاری ازشاعرخوش ذوق آذربایجان روانشاد فضولی @aghmiun
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه گفتن موهبت بزرگیست که یاد گرفتنش جهانت را امن‌تر می‌کند. و روانت را آسوده‌تر. همانقدر که نه گفتن را یاد می‌گیری گوش‌هایت را برای نه شنیدن آماده کن. بگذار دیگران هم این «نه» خاموش و بدنام را بر زبان آورند. بگذار «نه» از بدنامی و بدیُمنی در بیاید. «نه» در حقیقت موجود خوب و سربزیری است. اما اگر همین «نه» سربزیر پشت آری‌های ساختگی‌مان پنهان شود بزودی از ما موجودی نقاب‌دار و بیمار می‌سازد که یک گردان عصبانی از «نه»های سرکوب شده روانش را اِشغال کرده است. 📚یادداشت‌های یک دیوانه 👤نیکلای گوگول شب بخیر @aghmiun
وابستگی... - وابستگی....mp3
زمان: حجم: 5.4M
صبح 25 آبان زیباترین صبح دنیااا در چشم آدم‌هایی طلوع می‌کند که دست امید می‌گیرند و پا به پای تلاش و مهربانی هدف‌هایشان را دنبال می‌کنند.... " صبح زیباتون بخیر روزتان پر از خیر و برکت ☕️ @aghmiun
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه برگشتی وجود نداره قدر همه چیزو همون موقع بدونین. 🌼صبح بخیر @aghmiun
GhaemMagham.mp3
زمان: حجم: 46.4M
🔘زندگینامه سیدابوالقاسم قائم‌مقام مشهور به قائم‌مقام فراهانی صدر اعظم ایران، سیاست‌مدار، ادیب، بود. 🇮🇷 وی از ۱۲۱۳ تا ۱۲۱۴ خورشیدی نخست‌وزیر ایران بود. ⭐️ارائه ای از پادکست رخ ⭐️ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هفتاد مادرم با طلا دعوامیکرد که چرا منو گوشه حیاط خوابوند
بعد ازطی مسافتی نسبتا طولانی به جایگاهی که مخصوص مینی بوس ها بود رسیدیم وهمه قبل از ایست کامل ماشین از جاهاشون بلند شده بودن تاوقتی ماشین از حرکت ایستاد سریع از ماشین پیاده شن. منتظر موندم تاهمه پیاده شن و بعد خیلی آروم از ماشین اومدم پایین.شهر پر از مغازه بودو آدمهایی که هرکدوم با سرعت حرکت میکردن. ازخیابونی رد شدیم و به میدانی رسیدیم که وسط میدان، حرم یکی از امامزاده ها قرارداشت.دلم میخواست برای زیارت به حرم برم.اما وقت تنگ بودو مینی بوس تا چند ساعت دیگه به سمت ده حرکت میکرد. اگه به مینی بوس نمیرسیدیم دیگه تا فردا نمی تونستیم به ده برگردیم. هادی جلوتر از ما با عجله راه میرفت و هربار برمیگشت و نگاه میکرد تا مطمئن شه ما پشت سرش هستیم. مادرم مدام میگفت تندتر راه برم، اماچون سرم خیلی درد میکرد، راه رفتن برام سخت بود. بعداز حدود بیست دقیقه پیاده روی که برای من اندازه بیست سال طول کشید به مطب دکتری که همه میگفتن تو کارش مهارت فوق العاده ای داره رسیدیم. مطب تقریبا شلوغ بودو با مطبی که دکتر ده بالا داشت فرق میکرد.اتاق نسبتا تمیزو بزرگی بود که با خط سیاهی رنگ قسمت بالارو از رنگ قسمت پایین جدا کرده بودن وگلدان گلی هم وسط اتاق گذاشته بودن. منشی دکتر مرد چاق میانسالی بود که عینکی روی چشمش داشت و اسم کسانی که میخواستن برن پیش دکترو توی اون دفتر مینوشت. هادی بعد از گرفتن نوبت به سمت ما اومد و گفت باید کمی منتظر بمونیم. روی صندلی آهنی مطب نشسته بودم وبه بقیه مریض هایی که توی مطب بودن نگاه میکردم.فکر کردن به اینکه اونا هم مثل من از سردردو چشم درد هزار بار میمیرن و زنده میشن دلمو به درد می آورد و دلم براشون می سوخت. حدود یکساعتی منتظر موندیم تا نوبتمون بشه.هادی مدام نگران بود که نکنه مینی بوس به ده برگرده وهرچند دقیقه یکبارمی رفت وبه منشی میگفت که مارو زودتر راه بندازه.اما چون بیشتر مریض ها هم ازروستا اومده بودن، منشی اصلا به حرفهای هادی توجه نمیکردو با خونسردی مشغول انجام دادن کارهای خودش بود. بعد ازیکساعت منشی مارو صدا کرد تا بریم توی اتاق.دلهره داشتم و زیر لب صلوات میفرستادم. همراه با هادی و مادرم رفتیم توی اتاق.دکتر مرد لاغراندام تقریبا جوونی بود. اما تارهای سفیدی رو میشد لابلای موهاش دید.با رفتن ما از جاش بلند شد و با مهربونی سلام و علیک کرد. اتاق دکتر یه پنجره داشت که کرکره آهنی آبیش تا نیمه بالا رفته بودو بجز یه میزو صندلی دکتر یه صندلی و یه تخت هم داشت ویک دستگاه هم روی میز دکتر بود و چند تا تابلوی کوچیک که انگار مدرک تخصص دکتر بود، هم روی دیوار بود. دکتر با مهربونی پرسید کدومتون بیمارید؟ مادرم به من اشاره کردو گفت آقای دکتر دخترم چند وقتیه که سردردو چشم درد داره. دکتر کمی صندلیش و جلو کشیدو همینطور که پلک پایین چشممو با انگشت پایینتر میدادو با نور توی چشممو نگاه میکرد پرسید دقیقا چندوقته؟ و هی نورو اینور اونور میبرد واز من میخواست نورو با چشمهام دنبال کنم. نمیدونستم دقیقا چندوقته، اما از زمان مرگ ننه جان حساب کردم و دوماه هم بهش اضافه کردم و با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم فکر کنم هشت یا ده ماه یا شایدم یکم بیشتر. دکتر ابروهاشو داد بالا و گفت پس چرا اینقدر دیر اومدی؟ مادرم زود جواب دادو گفت دکترجان راه دوره،ما از ده میاییم و رفت و آمد برامون سخته و همین امروزم از کارو بارمون زدیم واینو آوردیم شهر. دکترکه انگارحرفهای مادرمو نشنید یا نشنیده گرفت،رو به من کردو گفت صورتتو پشت دستگاه بزار و پلک نزن. تنها متخصص چشم شهر همین دکتر بودو همه میگفتن توی کارش خیلی تخصص داره. بعد از کمی معاینه گفت برات پیش اومده که چشمتم تار ببینه؟مادرم اینبار جوابی نداد. برای همین آروم گفتم بله تا حالا چهاربار هم چشمم خونریزی کرده. دکتر با حالت متفکرانه ای گفت خونریزی کرده؟ضربه شدیدی به سرت خورده؟ میخواستم جواب بدم بله که هادی با نگاه عصبانیش زل زد بهم و گفت ضربه کجا بود دکتر!؟ این امروز که بچه دنیا بیاره،دور روز دیگه باز حامله س، از بس بچه زاییده به چشمش فشار اومده. دکتر نگاهشو از هادی گرفت و دوباره سوالشو تکرار کرد. ادامه ساعت ۲۱ شب @aghmiun