eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
وابستگی... - وابستگی....mp3
زمان: حجم: 5.4M
صبح 25 آبان زیباترین صبح دنیااا در چشم آدم‌هایی طلوع می‌کند که دست امید می‌گیرند و پا به پای تلاش و مهربانی هدف‌هایشان را دنبال می‌کنند.... " صبح زیباتون بخیر روزتان پر از خیر و برکت ☕️ @aghmiun
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه برگشتی وجود نداره قدر همه چیزو همون موقع بدونین. 🌼صبح بخیر @aghmiun
GhaemMagham.mp3
زمان: حجم: 46.4M
🔘زندگینامه سیدابوالقاسم قائم‌مقام مشهور به قائم‌مقام فراهانی صدر اعظم ایران، سیاست‌مدار، ادیب، بود. 🇮🇷 وی از ۱۲۱۳ تا ۱۲۱۴ خورشیدی نخست‌وزیر ایران بود. ⭐️ارائه ای از پادکست رخ ⭐️ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هفتاد مادرم با طلا دعوامیکرد که چرا منو گوشه حیاط خوابوند
بعد ازطی مسافتی نسبتا طولانی به جایگاهی که مخصوص مینی بوس ها بود رسیدیم وهمه قبل از ایست کامل ماشین از جاهاشون بلند شده بودن تاوقتی ماشین از حرکت ایستاد سریع از ماشین پیاده شن. منتظر موندم تاهمه پیاده شن و بعد خیلی آروم از ماشین اومدم پایین.شهر پر از مغازه بودو آدمهایی که هرکدوم با سرعت حرکت میکردن. ازخیابونی رد شدیم و به میدانی رسیدیم که وسط میدان، حرم یکی از امامزاده ها قرارداشت.دلم میخواست برای زیارت به حرم برم.اما وقت تنگ بودو مینی بوس تا چند ساعت دیگه به سمت ده حرکت میکرد. اگه به مینی بوس نمیرسیدیم دیگه تا فردا نمی تونستیم به ده برگردیم. هادی جلوتر از ما با عجله راه میرفت و هربار برمیگشت و نگاه میکرد تا مطمئن شه ما پشت سرش هستیم. مادرم مدام میگفت تندتر راه برم، اماچون سرم خیلی درد میکرد، راه رفتن برام سخت بود. بعداز حدود بیست دقیقه پیاده روی که برای من اندازه بیست سال طول کشید به مطب دکتری که همه میگفتن تو کارش مهارت فوق العاده ای داره رسیدیم. مطب تقریبا شلوغ بودو با مطبی که دکتر ده بالا داشت فرق میکرد.اتاق نسبتا تمیزو بزرگی بود که با خط سیاهی رنگ قسمت بالارو از رنگ قسمت پایین جدا کرده بودن وگلدان گلی هم وسط اتاق گذاشته بودن. منشی دکتر مرد چاق میانسالی بود که عینکی روی چشمش داشت و اسم کسانی که میخواستن برن پیش دکترو توی اون دفتر مینوشت. هادی بعد از گرفتن نوبت به سمت ما اومد و گفت باید کمی منتظر بمونیم. روی صندلی آهنی مطب نشسته بودم وبه بقیه مریض هایی که توی مطب بودن نگاه میکردم.فکر کردن به اینکه اونا هم مثل من از سردردو چشم درد هزار بار میمیرن و زنده میشن دلمو به درد می آورد و دلم براشون می سوخت. حدود یکساعتی منتظر موندیم تا نوبتمون بشه.هادی مدام نگران بود که نکنه مینی بوس به ده برگرده وهرچند دقیقه یکبارمی رفت وبه منشی میگفت که مارو زودتر راه بندازه.اما چون بیشتر مریض ها هم ازروستا اومده بودن، منشی اصلا به حرفهای هادی توجه نمیکردو با خونسردی مشغول انجام دادن کارهای خودش بود. بعد ازیکساعت منشی مارو صدا کرد تا بریم توی اتاق.دلهره داشتم و زیر لب صلوات میفرستادم. همراه با هادی و مادرم رفتیم توی اتاق.دکتر مرد لاغراندام تقریبا جوونی بود. اما تارهای سفیدی رو میشد لابلای موهاش دید.با رفتن ما از جاش بلند شد و با مهربونی سلام و علیک کرد. اتاق دکتر یه پنجره داشت که کرکره آهنی آبیش تا نیمه بالا رفته بودو بجز یه میزو صندلی دکتر یه صندلی و یه تخت هم داشت ویک دستگاه هم روی میز دکتر بود و چند تا تابلوی کوچیک که انگار مدرک تخصص دکتر بود، هم روی دیوار بود. دکتر با مهربونی پرسید کدومتون بیمارید؟ مادرم به من اشاره کردو گفت آقای دکتر دخترم چند وقتیه که سردردو چشم درد داره. دکتر کمی صندلیش و جلو کشیدو همینطور که پلک پایین چشممو با انگشت پایینتر میدادو با نور توی چشممو نگاه میکرد پرسید دقیقا چندوقته؟ و هی نورو اینور اونور میبرد واز من میخواست نورو با چشمهام دنبال کنم. نمیدونستم دقیقا چندوقته، اما از زمان مرگ ننه جان حساب کردم و دوماه هم بهش اضافه کردم و با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم فکر کنم هشت یا ده ماه یا شایدم یکم بیشتر. دکتر ابروهاشو داد بالا و گفت پس چرا اینقدر دیر اومدی؟ مادرم زود جواب دادو گفت دکترجان راه دوره،ما از ده میاییم و رفت و آمد برامون سخته و همین امروزم از کارو بارمون زدیم واینو آوردیم شهر. دکترکه انگارحرفهای مادرمو نشنید یا نشنیده گرفت،رو به من کردو گفت صورتتو پشت دستگاه بزار و پلک نزن. تنها متخصص چشم شهر همین دکتر بودو همه میگفتن توی کارش خیلی تخصص داره. بعد از کمی معاینه گفت برات پیش اومده که چشمتم تار ببینه؟مادرم اینبار جوابی نداد. برای همین آروم گفتم بله تا حالا چهاربار هم چشمم خونریزی کرده. دکتر با حالت متفکرانه ای گفت خونریزی کرده؟ضربه شدیدی به سرت خورده؟ میخواستم جواب بدم بله که هادی با نگاه عصبانیش زل زد بهم و گفت ضربه کجا بود دکتر!؟ این امروز که بچه دنیا بیاره،دور روز دیگه باز حامله س، از بس بچه زاییده به چشمش فشار اومده. دکتر نگاهشو از هادی گرفت و دوباره سوالشو تکرار کرد. ادامه ساعت ۲۱ شب @aghmiun
💐۸ دلیل برای اینکه بیشتر پیاده روی کنیم🚶‍♂🚶‍♀ 🔹 پیاده‌روی عملکرد مغز را بهتر می‌کند. 🔹 پیاده‌روی باعث سلامت قلب ماست. 🔹 پیاده‌روی به هضم غذا کمک می‌کند. 🔹 پیاده‌روی به ما برای رفع مشکلات کمک می‌کند. 🔹 پیاده‌روی از افسردگی جلوگیری می‌کند. 🔹 پیاده‌روی به ما کمک می‌کند پذیرنده‌تر و برون‌گرا‌تر و کمتر عصبی باشیم. 🔹 پیاده‌روی برای سوخت‌و‌ساز بدن بهتر از بدن‌سازی است. 🔹 پیاده‌روی حالت بدن ما را بهتر می‌کند. @aghmiun
❤️ چقدر شهرستان سراب را می شناسیم ⁉️ 🌺‌ خلاصهٔ،جاذبه های گردشگری واماکن تاریخی شهرستان سراب 1)موزه مردم شناسی وعشایری آذربایجان شرقی در سراب 2)مسجد جامع وامام زاده که در آثار ملی ثبت شده است. 3)آتشکده باستانی آغمیون 4)سنگ نوشته رازلیق از دوران شاه اورارتو 5)کتیبه اورارتی درنزدیکی روستا ی قیرخ قیزلار 7)سنگ افراشته های افسانه ای در دامنه سبلان 8)کاروان سرا ی شاه عباسی درراه سراب واردبیل 8)مقبره مغولی اسفستان 9)چهار طاق ساسانی آغمیون 10)تپه باستانی قلعه جوق 11)مسجد سنگی اسنق دربخش مهربان 12) کل تپه باستانی دونیق 13)آب گرم اسبفروشان 14)آب گرم شالقون 15)آب گرم اردها 16-آب گرم آبرس 17-آب گرم جلدباخان 18-آب گرم نرمیق 19-آب گرم شکردره 20-آب گرم قینرجه. 21-آب گرم الله حق امیدوارم سایراماکن ازجمله آثارتاریخی وباستانی دوره اشکانیان دوره ساسانیان آثارعصرمس برجهای تاریخی پلهای تاریخی تپه های باستانی غارهای تاریخی قلعه های تاریخی کاروانسراهای تاریخی گورستانهای تاریخی باهمت باستان شناسان وپژوهشگران وکارشناسان مرتبط شهرستان سراب دلسوزانه شناسایی ودرسطح استانی وکشوری جهت جذب توریست مطرح شود. ان شاءالله ارسالی از حسن علیزاده اهل سراب کارشناس جغرافیای طبیعی ✅ پرسمان و مطالبه گری هدف:چالش و کنکاش مسئولین کشوری و محلی (شهرستان سراب) @aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا