eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هفتادوسه با این حال سطلو برداشتم تا برم و شیر گاوها رو بد
از رفتن به خونه ننه هاجر پشیمون شده بودم و کلی قسمش دادم که پیش کسی نگه من حامله م و برای چی به خونه ش رفتم. اونم گفت که به کسی حرفی نمیزنه از خونه ننه هاجر میومدم بیرون که ننه هاجر گفت دختر جون کفران نعمت نکن، وگرنه خدا عذابت میکنه ها. به این فکر میکردم چه عذابی بیشتر از این زندگی برای من میتونه وجود داشته باشه وهیچ راه چاره ای برای خودم نمیدیدم. انگارتو یه لحظه فکری به ذهنم رسید وآخرین راه به نظرم حاج رحیم اومدو با خودم گفتم حتما جوشونده ای داره که با خوردنش بچه سقط بشه.برای همین از خونه ننه هاجر یه راست به سمت خونه حاج رحیم رفتم و زن حاج رحیمو صدا زدم. حاج رحیم از اتاقی که همیشه توش بود و اونجا برای مردم نسخه می پیچید اومد بیرون و گفت که زنش رفته سرچشمه.بیشتر از اون نمیتونستم اینور اونور برم و باید هم کارهای خونه رو انجام میدادم و هم غذا درست میکردم .چون اگه هادی میومدو می دید که نه غذا درست کردم و نه به کارهای خونه رسیدگی کردم حتما عصبانی میشد و منو میزد. برای همین با عجله رفتم به خونه تا بعدا برم پیش زن حاج رحیم. بعد از ظهر که شد دوباره به خونه حاج رحیم رفتم تا ازآمنه خانوم جوشونده بگیرم.آمنه خانوم زن پیرو جا افتاده ای بودو همونطور که تسبیحشو دور دستش میچرخوندو زیر لب ذکر میگفت با حوصله به حرفهای من گوش میکرد. منم سیر تا پیاز زندگیمو و اینکه چرا این بچه رو نمیخوامو ریز به ریز براش تعریف کردم تا شاید دلش به رحم بیادو کمکم کنه. آمنه خانوم با همون خونسردی که داشت گفت یادته اونسال دخترتو سر دستت آوردی اینجا چه حالی داشتی؟با یادآوری اونروز بغضم بیشتر شد. اما گفتم اونموقع هادی چشممو ناقص نکرده بود،شب وروز سردرد نداشتم. تو رو خدا آمنه خانوم من خجالت میکشم، اما شما از حاج رحیم جوشونده ای چیزی بگیر،گره ازمشکل من باز شه. خدا گره گشای کار خودتو بچه هات باشه. آمنه خانوم حسابی توی فکر بود و احساس کردم حرفهام روش تاثیر گذاشته، اماسرشو آورد بالاوگفت بچه بچه ست،اگه اونروزم به تومیگفتن جونتو بده، ولی دخترت زنده شه، حاضر بودی ازجون خودت بگذری.الانم دیگه برای این حرفها دیره، باید قبلش حساب کارتو میکردی.حاج رحیمم فکر نکنم چیزی داشته باشه برای اینکار،داشته باشه هم نمیده. تو جوونی دخترجان، دستاتو آلوده به گناه نکن. میدونستم اگه بیشتر بمونم میخواد نصیحتم کنه ومنم حوصله نصیحتو نداشتم. برای همین به ناچار راهی خونه شدم و از خداخواستم خودش کمکم کنه. دیگه هیچ راهی به ذهنم نمی رسیدو احساس میکردم همه درها به روم بسته شده.اینقدر غرق افکار خودم بودم که نفهمیدم چطوری رسیدم خونه منیر. با اینکه هادی اجازه نمی داد برم خونه منیر، اما اون روز در زدم و رفتم تو!! منیر اول با دیدنم تعجب کرد. اما خیلی زود خودشو جمع و جور کردو با خوشرویی اومد به سمتم و منو برد توی اتاق. وقتی منیر پرسید چرا ناراحتم انگار زخم دلم سرباز کردو اینقدر برای منیر دردودل کردم و اشک ریختم‌ که چشام از درد می سوخت. منیر مدام دلداریم می دادو میگفت گریه نکن. اما به نظرم زندگیم درد بی درمونی بود که درست نمی شد.وقتی به منیر گفتم می خوام بچه رو بندازم،محکم توی صورتش کوبیدو مثل بقیه شروع کرد به نصیحت کردن من،بعدم گفت بزار این یکی دنیا بیاد، من میرم پیش دکتر ده بالا ازش دارویی چیزی میگیرم که دیگه بچه دار نشی. ولی کاری به کار این طفل معصوم نداشته باش. چاره دیگه ای هم نداشتم و همینکه قرار بود منیر برام دارو بیاره خوشحالم میکرد. بچه ها خونه بودن و باید خیلی زود به خونه برمیگشتم. برای همین هرچی منیر اصرار کرد پیشش نموندم و راهی خونه شدم. تصمیم داشتم به هادی نگم حامله م تا اگه اتفاقی برای بچه افتاد یا راهی به ذهنم رسید،از بابت هادی نگران نباشم. روزها به سختی کار میکردم و هر روز از خدا میخواستم که بچه بیفته.اما ماهها میگذشت و هرروز شکمم بزرگتر میشد. نزدیک به سه ماهم بود که هادی فهمید باردارم و ازم پرسید چرا بهش نگفتم. منم خودمو زدم به بیخبری و گفتم قبلا هم ننه جان میفهمید من باردارم وگرنه من خودم تا ماه نهم نمیفهمیدم. هادی هم دیگه پیگیر نشدو رفت.ماهها به سرعت میگذشت و دیگه فکر سقط کردن بچه از سرم افتاده بود.قرار بود نزدیک خونه ما چاه آبی بکنن تا دیگه مردم برای آوردن آب وشستن ظرف و لباس هاشون تا چشمه نرن.همه ده از شنیدن این خبر خوشحال بودن و کندن چاه خیلی زود شروع شد. اوایل پاییز بودو هوا سوز داشت. اما مردای ده سعی میکردن کار کندن چاهو متوقف نکن و خیلی زود کاروتموم کنن. طلا از اینکه خونه ما از همه خونه ها به چاه نزدیکتر بود،خوشحال بودو همش بالا وپایین می پرید. ادامه دارد... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هفتادوچهار از رفتن به خونه ننه هاجر پشیمون شده بودم و کلی
از وقتی خبر رسیده بود که فقط یه چاه سرکوچه ما قراره حفر شه،بیشتر مردم ده اعتراض کردن و روزی نبود که توی کوچه، سر کندن چاه دعوا نباشه. برای همین قرار شد که چاه بزرگتری بالای ده حفر کنن ولوله های آب رو سر هر کوچه ای بزارن،اما فقط برای آشامیدن از آب این لوله ها استفاده کنن و برای شستن ظرف و لباس دوباره همه به چشمه برن. با اینکه این کار برای ما زنها دوباره همون سختی اول رو داشت، اما بیشتر اهالی ده قبول کرده بودن و راضی نبودن که فقط یه لوله آب توی ده باشه. با این تصمیم، مردهای ده سر هرکوچه ای مشغول کندن زمین بودن تا لوله های آب رو که منتهی به چاه بزرگ میشدو قرار بدن. از طرفی هم فصل تابستون بودو بیشتر پسر بچه ها روی زمین های کشاورزی مشغول کمک کردن به پدرهاشون بودن و مردها نوبتی توی کندن چاه کمک میکردن. فصل پاییز از راه رسیده بود.اما حفرچاه بزرگ که بالای ده قرار داشت، هنوز تموم نشده بود. عباس اون سال به کلاس اول می رفت و هادی برای عباس و محمد،لباس های مرتب و همرنگی خریده بود تا تنشون کنم. از دیدن پسرهام توی لباس مدرسه،دلم ضعف می رفت وهر روز صبح براشون اسفند دود می کردم. بامدرسه رفتن محمدو عباس، نعمت تنها مونده بودو با اینکه همش سه سال داشت توی کوچه با پسربچه های هم قد خودش بازی میکرد. محمد هر روز که از مدرسه میومد میگفت که دوستاش رفتن چاه بالای ده و دیدن که خیلی بزرگه و همش میخواست که بزارم با دوستاش بره و چاهو ببینه. اما هر بار که مخالفت میکردم چشمی میگفت و دیگه حرفی نمی زد.حرف بزرگ بودن چاه بالای ده،توی کل ده پیچیده بودو هرجا کسیو میدیدی با ذوق از چاه بزرگ ده حرف میزد. دلم میخواست کندن چاه زودتر تموم بشه تا یه وقت به سر محمد نزنه که بره و چاهو ببینه. اما با بارش برف کار کندن چاه متوقف شد و قرار بود دوباره از اول فصل بهار کندن چاهو ادامه بدن. آذر به نیمه رسیده بودو چیزی به زایمانم نمونده بود.شکمم بزرگ و سنگین بودو از شدت سردرد گوشه کرسی دراز کشیده بودم. بوی آبگوشتی که طلا روی گردسوز بار گذاشته بود توی اتاق پیچیده بود.با اینکه اصلا کمردردو دل درد نداشتم، احساس کردم که پام خیس شد. با هول از جام بلند شدم و به طلا گفتم که بره دنبال مادرم و ننه هاجر.طلا زود لباسهاشو پوشیدو از خونه رفت بیرون. با خیس شدن پام احساس میکردم کمرم داره از وسط دو تا میشه و درد زایمان سردردمو بیشتر کرده بود. توی اتاق راه میرفتم و منتظر برگشتن طلا بودم. حدود بیست دقیقه ای گذشت که طلا با ننه هاجرو مادرم برگشت. ننه هاجر بادیدنم تو اون حال گل از گلش شکفت و الحمدالله گویان مشغول به کارشدو ازاینکه من عاقل بودم و گناه نکرده بودم، مدام خداروشکر میکرد. حالم خیلی بد بودو فشاری که زایمان به سروچشمم می آورد، بیشترازفشاری بود که توی دل وکمرم می پیچید. همش به ننه هاجرالتماس میکردم که زودتر خلاصم کنه تا شاید درد سرم کمی آروم شه.ننه هاجر هم که انگار از سروصدای من اعصابش بهم ریخته بود،مدام غر میزد که بخوای سرمو ببری میزارم میرم.من حوصله نازوادا ندارم. انگار دردی که اینبار میکشیدم از همیشه بیشتر بود وصورتم به شدت عرق کرده بود.اینقدر که داد زده بودم گلوم می سوخت. ولی نمیدونم چرابچه به دنیا نمی اومد. مادرم بلند بلند صلوات میفرستادو ننه هاجر دستشو گذاشته بود روی شکمم وفشارمیداد که بلاخره بادرد خیلی زیادی که توی کل بدنم پیچید بچه به دنیا اومد. جونی توی تنم نمونده بود و با بی حالی به ننه هاجرو بچه توی دستش نگاه میکردم. بچه پسر بودو کاملا شبیه محمدو عباس بود. ولی خیلی ازاونا ریزه ترو کوچیک تر بود. ننه هاجر همونطور که مشغول تمیز کردن بچه بود،آروم میگفت پسرجان برای مادرت پسرخوبی باش وتا آخر عمرت خدمت گزارش باش.مادرت صدبار مرد و زنده شد تا تو به دنیا اومدی. بعدم بچه رو داد دست مادرم تا لباسهاشو بپوشه.از حرفهای ننه هاجرو مهربونیش لبخندی به لبم اومد. ننه هاجر که کارش تموم شده بودو میخواست بره،چیزهایی که مادرم آماده کرده بود،تا جای دسمتزد بهش بده رو نگرفت و گفت چون به حرفم گوش کردی وبچه بی گناهو نکشتی،من به شکرانه کارت دستمزدنمیگیرم دختر جان. بعدم پیشونیمو بوسید و رفت. مادرم بچه رو داد تا شیرش بدم. با دیدن نوزادی که مشغول مکیدن انگشتش بود،لبخندی زدم وبا اینکه اول نمیخواستمش مهرش تا عمق وجودم رخنه کرد. هادی بادیدن نوزاد اسمشو رحیم گذاشت و گوسفندی قربونی کرد.روزها میگذشت وبهار دوباره ازراه رسیده بود،بازهم هادی بهونه کارنکردن محمدو عباس رومیگرفت و اونا هم برای اینکه بتونن درس بخونن، قول داده بودن بعد از مدرسه به صحرا برن و توی کارها به هادی کمک کنن. ادامه دارد... 🔘امشب دوقسمت ازاین داستان رادریافت کردیم. @aghmiun
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج 👥ارزش همسرانه @aghmiun
🔘عکس یادگاری جناب آقای رضامیرقره آغمیونی بادوتن از بهترینهای تیم ملی فوتبال. @aghmiun
🛑🛑🛑آگهی فروش 🛑🛑🛑 با سلام یک قطعه زمین زراعی واقع در بالای دشت آرخی که شمالاً هم جوار زمین آقای مظاهر سیاهی جنوباً مشرف به راه غرباً زمین آقای محمد قلی زاده وشرقاً مشرف به رودخانه ی دشت آرخی می‌باشد جهت خرید و توافق قیمت با شماره زیر تماس حاصل فرمائید .🙏 شماره تماس : ۰۹۹۶۵۶۲۰۵۱۰ ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ 🛑🛑🛑آگهی فروش 🛑🛑🛑 باسلام یک ساعت آب واقع در موتور شناور دیلون جنب مدرسه پسرانه به فروش می‌رسد. جهت خرید و توافق قیمت با شماره ۰۹۹۶۵۶۲۰۵۱۰ تماس بگیرین 🙏