انشاالله در چند روز آینده شهرمان سراب و روستای مان آغمیون شاهد بارش برف این نعمت گرانقدر خداوند متعال خواهد شد .
انشاالله برفی پر برکت سرتاسر مملکت مان را فرا بگیرد.
@aghmiun
@aghmiun
یادش بخیر وقتی این عکس را آقای صادق رهنورد عزیز می گرفتند .
آن ایام دوربین عکاسی را شاید از نزدیک ندیده بودیم .
همان روز و همان لحظه قشنگ یادم مانده است ،جایی که عکس گرفته شده باغ مرحوم حاج علی حاجی پور ( منزل فعلی کربلای فیروز حاجی پور ) بود.
آن وقت ها پاتوق بازی ما بچه محل ها ، هاساردالی و باغ مرحوم حاج علی یا حاج رستم بود.
یاد دوستان و هم بازی هایمان گرامی ....
یاد مرحوم برات برزگری همبازی هر روز مان هم گرامی.....
حتما اگر دوستان همبازی آن دوران این مطلب و عکس را ببینند از ته دل یک نفس و یک آهی خواهند کشید و خواهند گفت امان از دست روزگار .......
از پسر عزیز آقای صادق رهنورد تقاضا میکنم اگر این مطالب را می بینند لطف کنند تماس بگیریند و خبری از پدرشان صادق رهنورد دوست داشتنی به ما بدهند.
عکسی که مشاهده میکنید عکس دوران جوانی حقیر محمود اسماعیلی میباشد.
@aghmiun
🔘 برات پورامجد
هفتادمین سال تولد جناب برات بیسرایی ( پور امجد ) بزرگوار را خدمت شان تبریک عرض میکنیم .
انشاالله عمری با عزت و پر برکت خداوند به ایشان عنایت فرمایند .
محمد فرازی. محمود اسماعیلی
@ahmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هفتادوشش عباس کمی لجباز بودو هرروز توی مدرسه با بچه ها دع
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هفتادوهفت
جیگرم برای بچه م خون بود، ولی هیچ کاری از دستم برنمی اومد.عباسو توی رختخواب خوابوندم وقربون صدقه قدو بالاش می رفتم.بچه ها دور رختخواب عباس نشسته بودن و با دلسوزی نگاهش میکردن.
نمی دونستم اگه هادی برگرده خونه چی میشه.همش دعا میکردم که اتفاقی بیفته وهیچ وقت دیگه خونه نیاد.
سنگینی عباس به چشمم فشار آورده بودو خون کمی از گوشه چشمم بیرون میزد.
غروب بود که هادی به خونه برگشت و عباس هنوز بی حال بود. اما تا از مطبخ بیام بیرون وبرم بالا، باز صدای دادو هوار عباس به گوشم رسید.
رفتم بالا و شروع کردم به دادو بیدادکردن که این چه کاریه و چرا این بلاها رو سر ما میاره.
انگار عقده این چندسال سرباز کرده و یکجا همش بیرون زد.
چون تا به اون روز هیچ وقت تو روی هادی در نیومده بودم، انگار توقع نداشت و بهش برخورده بود.اما برام اصلا مهم نبودو دلم میخواست بدونه چقدر از خودش وکارهاش متنفرم وتند وتند وبا اشک و فریادحرف میزدم که کشیده ای که هادی به صورتم زد، باعث شد ساکت شم.
هادی که دید ساکت شدم شروع کرد به کتک زدنم و بعدم گذاشت رفت بیرون.
کف اتاق افتاده بودم و به درو دیوار خونه نگاه میکردم.خونه ای که شکنجه گاه من بودو بیشترشاهد کتک خوردن هاو گریه های ما بود تا خنده هامون.
بچه ها گریه میکردن و به من نگاه میکردن،حالم از خودم و اون وضعی که داشتم بهم میخوردو نمیدونستم تا کی باید بخاطر هادی کتک بخورم.
به زمین و زمان و بخت شومم که منو اسیر هادی کرده بود،لعنت میفرستادم و همه رو نفرین میکردم.
شب بود که حال عباس کمی بهتر شده بود.اما از فشاری که به سرش اومده بود،چشماش هنوز کاسه خون بود.
بچه م از ترس زبونش قفل شده بودو هیچ حرفی نمیزد.رحیم مدام از گرسنگی گریه میکردو چون ترسیده بودم انگار شیرم کم شده بود.حوصله گریه های رحیم ونداشتم و دلم میخواست حداقل چندساعتی هیچ کس دوروبرم نباشه .
اما این زندگی من بودو واقعیت این بود که من زنی تنها و بی کس بودم که اسیر دست هادی شده وجز مرگ راه فراری نداشتم.
با اونهمه بچه که دورو برم بود،نمیتونستم طلاق بگیرم و از طرفی مطمئن بودم مادرم به خونه راهم نمیده و دوباره میخواد نصیحتم کنه و بگه که زندگی همه همینه.از طرفی توی ده هم نمی تونستم تنهایی زندگی کنم.
تمام شب بالای سر عباس بیدار بودم و چشم روی هم نزاشتم و به زندگیم و راه نجات ازش فکر کردم.
چند روزی گذشت وحال عباس کمی بهتر شده بود و دوباره به مدرسه می رفت و دیگه با کسی توی مدرسه دعوا نمیکرد.
به شدت دلم شکسته بودو سعی میکردم زیاد با هادی همکلام نشم.به نظرم هادی مرد سنگدلی بود که تو زندگیش فقط ظلم و کتک بلد بود.اما چاره ای نداشتم و باید بخاطر بچه هام زندگی میکردم.
هربار که فکر میکردم زندگیم داره روی آرامش رو میبینه،دنیا و سرنوشت دست به دست هم میدادن تا غافلگیرم کنن.انگار تمام غم های دنیا فقط برای من بودو خدا قصد داشت با همه بدبختی ها امتحانم کنه.
روزها می گذشت وعباس هرروز گوشه گیرتر وساکت تر می شدو توی مدرسه باکسی حرف نمیزدو اصلا دوستی نداشت.
اونموقع ها به این رفتارها که طی حادثه ویا اتفاقی برای کسی پیش می اومد،اهمیت نمی دادن.اینقدر مشکلات وبدبختی بود که ایناجزو مشکلات بحساب نمی اومد.
امامن همش سعی میکردم باداستان گفتن عباس رو آروم کنم تاکاری که هادی باهاش کرد،یادش بره. ولی هیچ وقت حرفهام تاثیری روی عباس نذاشت وکم کم خودمم به رفتارهای جدید عباس عادت کردم.
سردردهام رفته رفته بیشترمی شدن، انگار به سردردهامم عادت کرده بودم،به طوری که اگه چشمم خونریزی میکرد با دستمال پاکش میکردم و دیگه برام اهمیتی نداشت. ولی احساس میکردم که دیدم رفته رفته کمترمیشه.
اوایل از هادی میخواستم دوباره منو به دکتر ببره ویا برام عینک بگیره. اما با بی توجهی هادی انگار خودمم باورم شده بود ارزشی ندارم ومُردن و موندنم فرقی باهم نداره.
بارسیدن تابستون، هادی وپسرا به صحرا می رفتن ومن ازاینکه کمتر هادی رو میبینم خیلی خوشحال بودم.
کار چاه لعنتی ده هم تموم نمی شدو هربار کسی ازچاه حرف میزد،من یاد عباس می افتادم.
مردادماه بودو پسرا ازصبح تا غروب با هادی صحرابودن.دخترا ونعمت ورحیم رو خوابونده بودم تاکمترشلوغ کنن وخودم مشغول زدن ماست وپنیر بودم.
عروسی پسر بتول خانوم بودو دخترشو فرستاده بود که بریم و برای عروسش مشاطه ببریم.
نمیخواستم برم، ولی وقتی دیدم بتول خانوم دوباره دنبالم فرستاده، باخودم گفتم بی حرمتی به همسایه خوب نیست وچون میدونستم خونه عروسش نزدیکه، زود بر می گردیم. چادرمو انداختم روی سرم وکله قندی ازخونه به عنوان پیشکشی برداشتم وطلا رو بیدارکردم و بهش سپردم که مواظب بچه ها باشه تا من برگردم.
ادامه دارد.
@aghmiun
لبیک یازینب کبری)س( اگرپابوسی ام تأخیردارد...دوبیتی های من تأثیردارد...نشستم فکرکردم بعدگفتم.... علی دخترندارد،شیردارد شیردارد...میلادباسعادت بنت الجلال اخت الوقار نایبة الزهراشریکة الحسین حضرت زینب کبری سلام الله علیهابرشماپیروراستین اهل البیت عصمت وطهارت مبارکباد .أسألکم الدعالفرج مولاناوسیدناوقائدناو امام زمانناالمهدی المنتظر...
ارسالی :
جناب جواد نجفیان
@aghmiun
کشاورز گرامی
با نصب اپلیکیشن جامع کشاورزی قراردادی و انعقاد قرارداد با اداره کل غله و خدمات بازرگانی استان، از مزایایی تخفیف در حق بیمه محصول و دریافت کمک هزینه حمل گندم برای سال زراعی ۱۴۰۳-۱۴۰۲ بهرهمند خواهید شد.
لینک مستقیم اپلیکیشن:
https://farm.mcinext.com/
لینک دانلود اپلیکیشن، شیوهنامه اجرایی کشاورزی قراردادی و فیلم آموزشی:
https://gtc.ir/index.aspx?siteid=1&fkeyid=&siteid=1&pageid=2563
شرکت مادر تخصصی بازرگانی دولتی ایران
❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️
با عرض سلام و ادب خدمت هم روستایی های عزیز ، آن دسته از اهالی که باغدار هستن یا علاقه به باغداری دارن، آموزش هرس درختان میوه از طرف جهاد کشاورزی در محل خدمات آغمیون فردا صبح حوالی ساعت ۱۰ونیم صبح اجرا می شود،علاقه مندان فردا صبح ساعت ۱۰:۳۰به خدمات جهادکشاورزی دهستان آغمیون مراجعه کنن.
دهیاری آغمیون.
@aghmiun
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جزیره هرمز در یک روز بارانی
@aghmiun
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙پنج خوانش از یک شعرمعروف
🌹 یک نفس ای پیک سحری؛ بر سر کویش کن گذری…
گو که ز هجرش به فغانم به فغانم!
ای که به عشقت زنده منم؛ گفتی از عشقت دم نزنم…
من نتوانم نتوانم نتوانم!
من غرق گناهم؛ تو عذر گناهی…
روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی!
چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی؟
چون باده به جوشم؛ در جوش و خروشم!
من سر زلفت؛ به دو عالم نفروشم…
همه شب بر ماه و پروین نگرم؛ مگر آید رخسارت در نظرم
چه بگویم چه بگویم؟ به که گویم این راز؟
غمم این بس که مرا کس نبوددم.
⭐️سراینده کریم فکور
Mohammad Esfehani ~ Music-Fa.ComMohammad Esfehani - Mehro Mah (320).mp3
زمان:
حجم:
15.4M
🔘پیک سحر
🎙محمداصفهانی
🎼آهنگساز همایون خرم
⭐️شعرکریم فکور
🎼 @aghmiun
23.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼جهان بـه مجلس مستان بی خرد ماند
که در شکنجه بود هرکسی که هشیار است ...
صائب تبریزی.
🌸شب بخیر
@aghmiun