eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کشاورز گرامی با نصب اپلیکیشن جامع کشاورزی قراردادی و انعقاد قرارداد با اداره کل غله و خدمات بازرگانی استان، از مزایایی تخفیف در حق بیمه محصول و دریافت کمک هزینه حمل گندم برای سال زراعی ۱۴۰۳-۱۴۰۲ بهره‌مند خواهید شد. لینک مستقیم اپلیکیشن: https://farm.mcinext.com/ لینک دانلود اپلیکیشن، شیوه‌نامه اجرایی کشاورزی قراردادی و فیلم آموزشی: https://gtc.ir/index.aspx?siteid=1&fkeyid=&siteid=1&pageid=2563 شرکت مادر تخصصی بازرگانی دولتی ایران ❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️ با عرض سلام و ادب خدمت هم روستایی های عزیز ، آن دسته از اهالی که باغدار هستن یا علاقه به باغداری دارن، آموزش هرس درختان میوه از طرف جهاد کشاورزی در محل خدمات آغمیون فردا صبح حوالی ساعت ۱۰ونیم صبح اجرا می شود،علاقه مندان فردا صبح ساعت ۱۰:۳۰به خدمات جهادکشاورزی دهستان آغمیون مراجعه کنن. دهیاری آغمیون. @aghmiun
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙پنج خوانش از یک شعرمعروف 🌹 یک نفس ای پیک سحری؛ بر سر کویش کن گذری… گو که ز هجرش به فغانم به فغانم! ای که به عشقت زنده منم؛ گفتی از عشقت دم نزنم… من نتوانم نتوانم نتوانم! من غرق گناهم؛ تو عذر گناهی… روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی! چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی؟ چون باده به جوشم؛ در جوش و خروشم! من سر زلفت؛ به دو عالم نفروشم… همه شب بر ماه و پروین نگرم؛ مگر آید رخسارت در نظرم چه بگویم چه بگویم؟ به که گویم این راز؟ غمم این بس که مرا کس نبوددم. ⭐️سراینده کریم فکور
Mohammad Esfehani ~ Music-Fa.ComMohammad Esfehani - Mehro Mah (320).mp3
زمان: حجم: 15.4M
🔘پیک سحر 🎙محمداصفهانی 🎼آهنگساز همایون خرم ⭐️شعرکریم فکور 🎼 @aghmiun
23.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼جهان بـه مجلس مستان بی خرد ماند که در شکنجه بود هرکسی که هشیار است ... صائب تبریزی. 🌸شب بخیر ‌‎‌‌@aghmiun
روز پرستار مبارک... - روز پرستار مبارک....mp3
زمان: حجم: 5.4M
صبح 28 آبان نیایش صبحگاهی🤲 الهی ای نفست هم نفس بی‌کسان جز تو کسی نیست کَس بی‌کسان بی‌ کَسم و هـم نفس مـن تویی رو به که آرم که کَس مـن تویی با توکل به اسم اعظمت روزمان را آغاز میکنیم امروز و هر روزتـون پراز معجزه های الهی🙏 @aghmiun
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسی که وقت سحر سخت کوش و بیدار است فرشته ایست که نام خوشش پرستار است سلامتی وجودش بخواهم از یزدان یقین که حافظ او، ذات پاک دادار است 🔘ولادت پیام‌رسان کربلا و روز پرستاروبهورزمبارک باد. @aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمیشوند و تو آنگونه ای ❤️مـــــــــــــــادر... ❤️پـــــــــــــــــــدر... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هفتادوهفت جیگرم برای بچه م خون بود، ولی هیچ کاری از دستم
چندتا دیگه از همسایه وزری خانوم توی حیاط جمع شده بودن و منتظربودن تا بهجت خانوم هم بیاد و راه بیفتیم. چون هیچ وقت تو اینجور مراسمات بچه ها رو نمی بردیم، همه بچه ها توی حیاط مشغول بازی کردن بودن وسروصدای زیادی به راه انداخته بودن.نوه بتول خانوم که اسمش زینب بود،سراغ طلا وهاجرو گرفت. امابرای اینکه دنبالشون نره،گفتم خوابن.زینبم حرفی نزدودوباره مشغول بازی شد.بتول خانوم ودختراو عروسش اومدن و با هم به سمت خونه عروس راه افتادیم.حدود دوساعت طول کشید تا مراسم تموم شدو به خونه برگشتیم. توی کوچه وقتی در نیمه بازحیاط رو دیدم، بااینکه همیشه در حیاط باز بود ولی انگارکسی به دلم چنگ زد.زود از بقیه خداحافظی کردم ورفتم توی خونه.طلا گوشه حیاط زیرانداز پهن کرده بودو رحیمو روی پاش خوابونده بود.هاجر هم هرچی دختربچه توحیاط بتول خانوم بود،جمع کرده بود دورخودش وبازی میکردن. با دیدن بچه ها نفس آسوده ای کشیدم ورفتم توی مطبخ تا برای شام غذا درست کنم.یک لحظه انگار بهم برق وصل کردن واز توی مطبخ اومدم بیرون ودنبال نعمت گشتم.طلا گفت که چون ماهمه دختر بودیم، نعمت رفت خونه بتول خانوم باپسرا بازی کنه.طلا رو دعوا کردم که چرا اجازه داده نعمت بره،زود چادرمو زدم سرم ورفتم دنبال نعمت.توی حیاط بتول خانوم کسی نبود. از بتول خانوم سراغ پسرا روگرفتم.بتول خانوم گفت که رفتن توی کوچه بازی کنن وحتما رفتن محله بالا یا پایین.از ترس و وحشت نفسم بالا نمی اومدو بتول خانوم میگفت مگه بچه س که اینطورمیکنی؟ پسره ها! چیزیش نمیشه، درضمن بقیه پسراهم باهاشن.ده کوچیکه خیالت راحت، این کارا چیه میکنی؟دلم‌ گواه بد میدادو باید هرطور شده زود نعمت رو پیدا میکردم. کوچه های دوروبر و محله پایین رو گشتم،امانعمت نبود.بااینکه شک داشتم، اما رفتم صحرا وگفتم شاید با بچه ها رفته صحرا.هادی ازدیدنم تعجب کردو وقتی گفتم نعمت نیست، اول دعوام کرد که چرا با بتول خانوم رفتم.بعدم گفت ترس نداره که حتما جایی سرگرم بازی بوده، برو خونه ماهم زود میاییم.داشتم برمیگشتم که یکی ازمردای ده با دوچرخه اومدو هادی رو صدازد.دلم به قدری شور میزد که حالت تهوع گرفته بودم و جونی توی تنم نمونده بود.مرد به هادی چیزی گفت و با اینکه فاصله من تا هادی زیادبود،اماحس کردم هادی ناراحت شد.هادی به سمت من اومدو محمدو عباس و صدا کرد تا با هم بریم خونه. همش به هادی میگفتم چی شده و آقا تقی بهت چی گفته.اما هادی حرفی نمی زد.دیگه مطمئن بودم اتفاق بدی افتاده و آخر طاقت نیاوردم و خودمو به پای هادی انداختم و به روح ننه جان قسمش دادم که بگه چی شده.هادی لگدی بهم زدو گفت،مش تقی گفته یکی از بچه های ده افتاده توی چاه، دارم میرم ببینم کی افتاده، وای بحالت قمرتاج اگه اون بچه نعمت باشه.دنیا رو روی سر تو و بتول خانوم خراب میکنم.انگار بند دلم پاره شدو دیگه بقیه حرفهای هادی رونشنیدم. با خودم گفتم اگه بخت ،بخت سیاهه منه ،حتما اون بچه نعمت منه که توی چاه افتاده.باتوانی که هرگزتوی تنم سراغ نداشتم، به سمت بالای ده میدویدم.دهنم خشک شده بودو به سختی نفس می کشیدم.جمعیت تقریبا زیادی دور چاه بودن و پسربچه ها با گریه گوشه ای ایستاده بودن.حاج قنبر رفته بود توی چاه تا بچه رو در بیاره وهمه منتظر بودن.جرات اینکه برم و از بچه ها بپرسم کی توی چاه افتاده رو نداشتم. هادی و محمدو عباس هم رسیدن.هادی جلو رفت وبا چند نفر صحبت کردو بعد با چشمای عین گوله آتیشش نگاهی بهم کردو دوباره مشغول حرف زدن شد. با نگاهی که هادی بهم انداخت،فهمیدم که از بخت سیاهم اون بچه نعمت بوده واما دلم نمیخواست باور کنم وشروع کردم به گریه کردن.دیگه نمیدونستم چی بگم تاسرنوشت سایه سیاهشو ازروزندگیم برداره.چراخدابهم بچه میدادو یکی یکی داغشونو به دلم میذاشت.زن های ده دورمو گرفته بودن ودلداریم میدادن. حدود چهل دقیقه یا یکساعتی که برای من اندازه چهل سال بود گذشت که حاج قنبر از چاه اومد بیرون ونعمت رو توی بغلش گرفته بود.باورم نمیشد.صورت مثل ماه پسرم غرق خاک بودو خون از گوشه پیشونیش ودماغ وگوشش بیرون زده بود. دویدم واز بغل حاج قنبر گرفتمش.داد میزدمو میگفتم پاشو عزیزدلم،چرا توی خونه نموندی،حالا من بدن کوچیکتو چطوری خاک کنم آخه.پاشوعزیزم، پاشو پاره جیگرم و مدام به اون چاه نحس لعنت میفرستادم.یاد اون شبی افتادم که هادی منو کتک زده بودو نعمت با دستای کوچیکش اشکامو پاک میکرد.مدام غم از دست دادن نعمت توی وجودم شعله می کشیدو منو می سوزوند.ازبخت بدم گله داشتم و هرچی اشک می ریختم خالی نمی شدم. چون هنوز وسط روز بود قرار شد نعمت رو به گورستان ده ببریم و قبل از غروب آفتاب خاکش کنیم.باورم نمی شد توی کمتر از سه ساعت که من کنار نعمت نبودم، اون مرده بودو به این سرعت میخواستن خاکش کنن. ادامه دارد... @aghmiun
42.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج لایو دیشب، مثلث تاریک، بخش اول @aghmiun
46.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج لایو دیشب، مثلث تاریک، بخش دوم @aghmiun