@Bahmanbekesh4_5913607742488056934.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
🎙ویگن
برای آرامش شب پاییز بهترینه.🌙🍁
«چه دریای بی ساحلی، چه اندوه بی حاصلی»
@aghmiun
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘زندگى کوچهى سبزیست میان دل دشت كه در آن عشق مهم است و گذشت.
⭐️سهراب سپهری
شب بخیــــــر.
@aghmiun
✳️ آیین تشییع پیکر دکتر اسلامی نُدوشن ۲۹ آبان در دانشگاه تهران برگزار میشود.
❇️ به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و جامعه خبرگزاری علم و فناوری آنا، رسانه دکتر اسلامی نُدوشن اعلام کرد: طبق هماهنگیهای صورتگرفته جزئیات آیین بازگشت پیکر دکتر اسلامی نُدوشن به خاک پاک ایران و تشییع، یاد و تدفین را به اطلاع میرساند.
بر اساس این گزارش، در وصیت زندهیاد اسلامی نُدوشن آمده است: «اگر فوت خارج از ایران بود، پیکرم به ایران منتقل شود.» لذا طی چند ماه گذشته اقدامات لازم برای انتقال پیکر صورت گرفته است.
جزییات آیین تشییع و یاد و خاکسپاری:
۱- صبح روز ۲۸ آبان پیکر استاد وارد ایران شده و مراحل اسلامی و اداری موضوع طی خواهد شد.
۲- مراسم تشییع طبق وصیت استاد دکتر اسلامی ندوشن در دانشگاه تهران خواهد بود و بر این اساس در ساعت ۸ صبح ۲۹ آبان تشییع پیکر از جلوی دانشکده ادبیات (در جلوی مجسمه حکیم فردوسی طوسی) در دانشگاه تهران بر دستان دانشجویان و علاقمندان ایشان آغاز شده و در جلوی مسجد دانشگاه تهران پایان خواهد پذیرفت.
۳- حدود ساعت ۹/۵ صبح اقامه نماز بر پیکر استاد در مؤسسه روزنامه اطلاعات انجام خواهد شد و آیین بزرگداشت ایشان برگزار خواهد شد که با سخنرانی اساتید بزرگی در حوزه ادبیات و فرهنگ و هنر همراه خواهد بود. (پوستر این آیین متعاقبا منتشر خواهد شد)
خاطرنشان میشود کتابی را روزنامه اطلاعات از مجموعه حدود ۸۰ یادداشتی که دکتر اسلامی ندوشن در روزنامه اطلاعات نوشته است تا پایان آبانماه چاپ خواهد کرد. همچنین ویژهنامه فرهنگی این روزنامه در همین روز در کل کشور توزیع خواهد شد.
۴- در نهایت ۳۰ آبان ۱۴۰۲ پیکر ایشان براساس وصیت وی به خاک پاک ایران در محل تأییدشده توسط خانواده (در نیشابور) سپرده خواهد شد.
در بعدازظهر این روز نیز در فرهنگسرای این شهر آیین بزرگداشت با سخنرانی اساتید صورت خواهد گرفت.
- جزئیات روی سنگ قبر توسط دکتر اسلامی ندوشن مشخص شده که همراه با شعری از حافظ شیرازی است. اینها توسط یکی از خوشنویسان به نام ایران به خط نستعلیق نوشته شده و سپس حکاکی خواهد شد.
- سایر مجلات نیز ویژهنامههایی در خصوص استاد دکتر اسلامی نُدوشن منتشر خواهد شد.
@virastari_1
@aghmiun
از مرحوم دکتر ندوشن اسلامی آثار مقالات و کتب و آثار ارزشمند زیادی بیادگار مانده است.
بنده یک کتاب بسیار شیرین و خواندنی که با ترجمه بسیار دلنشین و ساده و روان مرحوم ندوشن اسلامی ترجمه شده است و بارها و بارها تجدید چاپ شده است ،بارها خوانده ام و لذت بردم و بازهم خواهم خواند برای مخاطبان گرامی معرفی میکنم ،کتاب " شور زندگی " که زندگینامه ونسان ونگوگ نقاش چیره دست هلندی را به زیبایی تمام بتصویر کشیده است.
کتاب مزبور با جملات و کلمات محسور کننده و در عین حال آرامبخش ترجمه شده است که خواننده را با هیجان و انگیزه خاص دنبال خود می کشد و جذب قصه های واقعی پر از حس و عاطفه خود میکند .
این کتاب را چندین مترجم ،به زبان فارسی ترجمه کرده اند که ترجمه دکتر ندوشن اسلامی واقعا تحسین برانگیز و قابل ستایش هست امید وارم این کتاب قشنگ را حتما یکبار هم شده بخوانید .
عکس روی جلد کتاب " شور زندگی " را تقدیم میکنم.
محمود اسماعیلی
@aghmiun
لبخند و عشق... - لبخند و عشق....mp3
زمان:
حجم:
5.2M
صبح 29 آبان
صبح زیبایی دیگر
برکتی دیگر
و فرصت دیگری برای زندگی
به هر نفس به عنوان یک
هدیه از طرف خدا نگاہ کن
خدای مهربانم
تو را سپاس به خاطر روزی دیگر و آغازی نو
سلام صبحتون زیبا🌸🌾
@aghmiun
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😄چرک کف دست...
@aghmiun
T.me/HashtMin4_5951852484933720331.mp3
زمان:
حجم:
7.3M
🎙حمید_هیراد و راغب؛
⭐️یه قطعه شاد و دلچسب بشنوید
حال آدمو خوب میکنه!
🎼 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتاد اومد جلو و دو دوستی محکم کوبوند تو سرم بعدم شروع کر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هشتادویک
جنازه هادی رو آورده بودن داخل ایوون ،همه خواهرا نشسته بودن دورش و براش و گریه میکردند، شاید تو زنده بودنش اخلاق نداشت ودل خوشی ازش نداشتن ولی به هرحال یکی یدونه برادرشون بود یکی از خواهراش با غیظ اومد طرفم و خواست یه چیزی بگه که زهرا صداشون زد و همشون توی یک اتاق جمع کرد ودر و بستن بعد از ده دقیقه همه اومدن بیرون یه خورده ارومتر شده بودن .
کم کم سرو کله اهل روستا پیدا شد ،خواستند جنازه هادی وببرن طرف قبرستون و خاکش کنند ، بچه ها هیچ عکس العملی نشون ندادند حتی محمد هم اروم شده بود هیچ کس برای هادی جیغ نزد حتی خواهراش پدرو مادرم هم ترجیح دادن خودشون و کاسه داغ تراز آش نکند.
به طرف قبرستون حرکت کردیم تو خواب و رویا بودم نمیدونستم ناراحت باشم یا خوشحال ، یعنی بدبختیهای من قرار بود تموم بشه ،
هادی با تموم منم منمش الان آروم خوابیده بود و زورش حتی به یه پشه هم نمیرسید.
تابوت و دم قبر زمین گذاشتن خواستم برای آخرین بار ببینمش خودم و از لای جمعیت به هادی رسوندم و یه نگاه غمگین بهش کردم هرچی بود پدر بچه هام بود میترسیدم از اینکه بعدها من و مصوب مرگ پدرشون بدونند ،دلم براش سوخت خیلی مظلومانه خوابیده بود شاید بداخلاقیهاش تقصیر خودش نبود هر چی بود که دفتر زندگیش بسته شد.
کار خاکسپاری هادی که تموم شد به سمت خونه حرکت کردیم .مادرم و زهرا آبگوشت بار کرده بودن غذای بچه ها رو دادم خودمم داشتم با غذا بازی بازی کردم که شنیدم مادرم با یکی حرف میزنه وغرغر میکنه و بده منو میگه منیر بود خوهار عزیزم بلند شدم و بدو رفتم بغلش دلم یه آغوش امن میخواسم کسیو جز منیر نداشتم یه کمی بغل هم گریه کردیم نمیدونم چقدر تو حال خودمون بودیم که زهرا اومد وگفت سفره پهنه به خواهرت بگو بشینه من که از زهرا شرم داشتم اروم به خواهرم گفتم بشین .
یه هفته همه خونه ما بودن خواهرای هادی مادرم وخواهرم، بعد از یک هفته کم کم همه رفتن انگار با تموم شدن این یه هفته دیگه هادی و داغش هم تموم شده بود همه رفتن سر خونه زندگیشون حتی مادرم هم با منت گفت یه هفته پدرت و بچه ها رو ول کردن به امون خدا ،حتی یک کلمه نگفت تو بدون مردو خرجی میخوای چیکار کنی .اما خواهرم غصه من و میخورد گفت که از این به بعد هر کاری داشتی میتونی رو خودم وشوهرم حساب کنی.
اونم خداحافظی کرد ورفت فقط زهرا مونده بود وقتی همه رفتند صدام کرد و گفت بشین ،کنارم نشست و دستام و گرفت وگفت از این به بعد یه خواهر دیگه هم داری بنام زهرا میتونی روی من حساب کنی از روز اولی که دیدمت مهرت به دلم نشست ، دستاش و سرم با خجالت پایین کردم و دستاش و به نشانه موافقت فشار دادم اونم بعد از اینکه غذا بار گذاشت با شوهرش وبچه هاش رفتند.
من موندم و چند تا بچه بی پدر ، نباید خودم و میباختم بخاطر بچه هامم که شده باید قوی تر از قبل با مشکلات میجنگیدم.
اونشب و هر جوری بود خوابیدم.
فردا صبح زود بیدار شدم نباید همین اول کار از خودم ضعف نشون میدادم از این به بعد هم باید مرد خونه بودم هم زن ،بچه ها رو یکی یکی بیدار کردم صبحونشون و دادم خونرو
به طلا سپردم و با عباس راهی صحرا شدیم تا ظهر سر زمین کار کردیم سر درد امونم و بریده بود و خون بود که از چشمام راه افتاده بود دستمال تو جیبم و رو چشام گذاشتم و با عباس راهی خونه شدیم پسرم نگران بهم نگاه میکرد.
یه لبخند بهش زدم تا خیال بچه راحت بشه ،
به خونه رسیدیم طلا بچم خودرو مثه دسته گل کرده بود و غذا رو اماده کرده بود غذا رو خوردیم یه کم استراحت کردیم ولی نون چشمام بند نمیومد ،سردردم امونمو بریده بود.
دیگه عصر شده بود که صدای در زدن اومد بچه ها در وباز کردن ،صدای زهرا بود با لب خندون وارد شد ،خدایی گذشتش خیلی بود هر چی بود من خواسته و نا خواسته برادرش و کشتم بود .تا پارچه رو دید گفت خدا بد نده چشمای تو که هنوز خون میاد من اون شب فکر کردم شاید براثر دعوا با هادی چشمات خون اومده وخوب شده ولی چشمات وضعش خیلی خرابه .
بهش گفتم که قصه چشمای من مال یکی دوروز نیست ورفتم دکتر ودکتر چی گفته واینکه هادی و حتی مادرم پشت گوش انداختن ،حتی برا خودم هم دیگه مهم نیست وباهاش خو گرفتم.
زهرا رو دست خودش زد و گفت تو هنوز جوونی حیف نیس بیخیال چشمات شدی بلند شو بلند شو کارات و بکن با شوهرم ماشین میگیریم میبریم دکتر بعد عباس و صدا زد و گفت که بره به مادرم خبر بده که اونم همراهم بیاد.
مادرم بعد از نیم ساعت اومد گفت خونه یه عالمه کار دارم وبهانه اورد ولی از خجالت زهرا مجبور شد که بیاد.بچه هارو به همسایه ها سپردم وراهی شهر شدیم.
به مطب همون دکتر قبلی رفتیم خیلی شلوغ بودیم به شدت درد میکرد وچشام تار میدید.
ادامه دارد...
@aghmiun