کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادویک جنازه هادی رو آورده بودن داخل ایوون ،همه خواهرا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هشتادودو
بالاخره نوبت ما شد و صدامون زدند ،با زهرا وارد اتاق دکترشدیم .دکتر تا منو وضعیت چشمام ودید گفت تو هنوز عمل نکردی عینکم که نذاشتی فکر نکنم بشه برا چشمات کاری کرد باز بشین تا معاینت کنم .دکتر با دقت معاینه کرد وبعد از چند دقیقه که برای من یه عمر گذشت گفت خانم چشمای شما قابله عمل کردنه ولی فقط یه دکتره که میتونه چشماتون و عمل کنه که اونم تو تهران زندگی میکنه هزینه عمل هم یه خورده بالاس ولی شانس نجات چشماتون به وسیله این دکتر خیلی زیاده.
سرم و انداختم پایین من که پولی برای عمل نداشتم پس مجبور بودم با درد خودم بسوزم وبسازم ، روبه آقای دکتر گفتم من نمیتونم از پس هزینش بربیام حداقل یه چیزی بنویسین که بتونم سرگردانی که دارم و تحمل کنم،آقای دکتر یه سری تکون داد و نسخه و نوشت زهرا ساکت بود و هیچ حرفی نمیزد .
از مطب که بیرون اومدیم مادرم شروع به حرف زدن کرد،گفتش که من میدونستم چیزیت نیست فقط میخوای من از کار وزندگی بندازی و..
زهرا که تو خودش بود و هیچ حرفی نمیزد بوی دل و جیگر به مشامم خورد یاد دفعه پیش افتادم که با هادی اومده بودیم برام عینک نگرفته بود بعدم مارو تشنه و گشنه به شهر اورد و برگردوند اونروز هوس دل و جیگر به دلم موند تو همین فکرا بودم که شوهر زهرا که مرد آقایی بود گفت وایسین اینجا ناهار بخوریم ،من خجالت میکشیدم تا حالام که اینجام آورده بودنم سربارشون بودم ولی زهرا و شوهرش خیلی تعارف کردن مادرم که جلوتر وارد غذاخوری شد منم با خجالت وارد شدم.
بوی کباب باعث شد دلم ضعف بره دوباره سر دردام شروع شده بود.از صبح که سر زمین رفتیم تا حالا خیلی خسته شده بودم چیز زیادی هم نخورده بودم غذا رو سفارش دادن زهرا ار وقتی که از مطب بیرون اومده بودیم چیزی نگفته بود .
شوهرش رفت پای دخل و حساب کرد وبا سینی پر از دل و جیگر به سر می میزمون اومد یه نگاهی به زهرا کرد وزهرا که حواسش نبود شروع به تعارف کردن کرد ،خلاصه غذا رو خوردیم و سوار ماشین شدیم و به روستا برگشتیم.
هوا دیگه تاریک شده بود دلم برا بچه ها شور میزد همه با هم خداحافظی کردبم ومن راه خونه رو پیش گرفتم ، طلا به بچه ها غذا داده بود و خونه رو هم تمیز کرده بود شکر خدا دخترم کمک حالم بود از سردرد دیگه نای هیچ کاری نداشتم ، فقط یه تشک پهن کردم و دراز کشیدم که بخوابم خیلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد ،فکرو خیال به سراغم اومده بود ، الان هادی زیر خروارها خاک خوابیده بود و دستش از دنیا کوتاه بود ولی تو اوج جوونی من داشتم نابینا میشدم مگه چند سالم بود هنوز ۳۰ سالم نشده بود هیچی از زندگی نفهمیدم ،همش یا از هادی کتک خوردم یا بچه بدنیا آوردم یا اینکه عزیزای دلم و به خاک سپردم ، یعنی همه این سختی تموم شد ،نه دیگه قراره کتک بخوره ، نه قراره بچه بدنیا بیارم ،یعنی ممکنه منم روی آسایش و ببینم .کم کم با این فکرا چشام گرم شدو خوابیدم.
فردا صبح زود بیدار شدم صدای عباس زدم که با هم به صحرا بریم داشتیم صبحونه میخوردبن که صدای در خونه بلند شد .
عباس درو بار مرد زهرا بود با چهرهای شاد صبح بخیری گفت و گفت که کجا به سلامتی بهش گفتن که کارای صحرا مونده با عباس دا ریم تا ظهر برمیگردبم زهرا گفت نه آماده شو باید بریم شهر گفتم برای چی گفت مگه نمیخوای چشمات خوب بشه بهش گفتم ولی من پولی ندارم، زهرا گفت تو غصه پول و نخور خدا کریمه .فقط زودتر کاراتو بکن که از ماشین جانمونیم مادرم رو هم خبر کردیم ، عباس و فرستادم منیرو خبرکنه بیاد آخه ایندفعه قرار بود بریم تهرون شاید سفرمون چند روزی طول میکشی نمیشد بچه ها رو به امون خدا ول کرد منیر اومد و بچه ها رو بهش سپردمو راهی شهر شدیم به مطب دکتر رسیدیم ، زهرا سریع رفت داخل و آدرس دکتری که قرار بود چشمام و عمل کنه رو از دکتر گرفت و اومد .
رفتیم ترمینال سوار ماشین شدیم و به سمت تهرون حرکت کردیم من تا حالا غیر از روستا و شهر کوچیک خودمون به هیچ جا سفر نکرده بودم. با حرکت و تکون تکون ماشین خواب به چشمام اومد آخه شب قبلم درست نخوابیده بودم، با صدای زهرا بیدار شدم ایندفعه شوهرش همراهمون نبود سه تا زن ساده روستایی خدایا خودت کمکمون باش با چه دلی ما بدون مرد به شهر اومده بودیم آخه فصل سرشلوغی کشاورزی بود اگه نه حداقل شوهرزهرا میتونست همراهمون بیاد، توکل بخدا .
ترمینال خیلی شلوغ بود پراز ماشین ،پراز آدم
ما همینطور متعجب به آدمای جور واجور نگاه میکردیم.
پرسون پرسون ایستگاه تاکسی رو پیدا کردیم و آدرس رو بهش دادیم و سوار شدیم راننده یه آقای پیر بود که بد جوری به من نگاه میکرد من خیلی سختی کشیدم ولی خیلیا هنوز میگفتن خوشگلی از نگاهاش معذب شدم و سرم وانداختم پایین .
ادامه دارد.
@aghmiun
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
جواد معروفیپیانو.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
🌼من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی
❇️رهی معیری
@aghmiun
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘در برابر بیمهری آدمها هیچ نمیگویم. سکوت و سکوت و سکوت.
انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را، میدانی؟
دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدمها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید!
چه اهمیتی دارد؟
من در لاک خود راحت ترم.
آن جا میشود آرام و بیدغدغه زندگی کرد!
👤فروغ فرخزاد
🌼شبتون بخیر
@aghmiun
آخر آبان ... - آخر آبان ....mp3
زمان:
حجم:
5.4M
صبح 30 آبان
هر روز یه فـرصت جدیدِ
هر چه امروز داری
انتخاب ديروز تو بوده
و اونچه فـردا پيش میاد
انعكاس انتخاب امـروز توئه
پس بخواه
اونچه فردا ميخای داشته باشی.....
روز بخیر
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادودو بالاخره نوبت ما شد و صدامون زدند ،با زهرا وارد ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هشتادوسه
تو روستا از این نگاها خیلی کم بود مردم به فکر کارو در آوردن یه لقمه نون بودن.
شروع کرد به حرف زدن اینکه زنش مریضه و تنهاس و بچه هاش همه ازدواج کردن و اینکه یکی و میخواد که از تنهایی درش بیارهنگاهشن بین من و زهرا میچرخوند انگار خیلی براش فرق نمیکرد ولی خیلی خوش اشتها بود ما جای نوه هاش بودیم.
همینجور که حرف میزد مادر منم شروع کرد به تعریف زندگیمون و اینکه دامادمون تازه مرده و دخترم و با چندتا بچه تنها گذاشته با این حرفش چشمای پیرمرد روی من زوم شد حالت تهوع بهم دست داد از حرفهای مادرم ،از خجالت زهرا خدایا چرا من اینقدر باید خار وخفیف میشدم، زهرا که حال خراب من و دید من خواهر شوهرشم ، مثه خواهرش میمونم هیچوقت تنها نمیذارمش بچه های برادرن مثه بچه های خودم هستند .
اینو که گفت مادرم پشت چشمی نازک کرد ودیگه هیچی نگفت.
بقیه مسیر تو سکوت گذشت و راننده هم دیگه نگاهش به جلو بود .مسیر طولانی بود کم کم درختا بلند و شاداب میشدن، هوا خنکتر میشد باورم نمیشد انگار وارد یه شهر دیگه شدیم از این س تا اون سر شهر کلی تفاوت داشت.
تاکسی جلوی یه مطب شیک و باکلاس نگه داشت خدایا اینجا مطمئنا دکتراش خیلی گرون بودند یه نگاه نگران به زهرا کردم که زهرا چشماش و به آرومی روی هم گذاشت و به من اطمینان خاطر داد از پله ها بالا رفتیم و داخل مطب شدیم یه خانم خیلی باکلاس داخل مطب نشسته بود و نمره میداد ،هوای اونجا خوشبو و خنک بود ،حس آرامش به آدم دست میداد.هر کس مارو میدید متوجه میشد که از روستا اومدیم .خانم نمره بده پرسید کارتون چیه و گفتیم که برای چشمام اومدیم.
چند نفری تو نوبت بودند، بعداز نیم ساعت اسم منو صدا زدند،من و زهرا و مادرم سه تایی بلند شدیم و وارد اتاق آقای دکتر شدیم ، دکتر یه پیرمرد سرحال و قبراق با یه چهره مهربونی بود ،سلام کردیم و نشستیم، با حوصله ولبخند اول گفت دخترم بگو مشکلت چیه منم نگفتم که کتک خوردم گفتم چشمام ضربه خورده و چند وقته سردردهای بدی میکنم و از چشمام خون میاد .دکتر شروع به معاینه کرد، بعداز چند دقیقه عینکشو از چشماش برداشت و در حالی ناراحت به نظر میومد گفت راستش دخترم چشمات و میشه جراحی کرد ولی هزینه عملش زیاد درمیاد میتونی از پسش بربیای ، سرم و انداختم پایین ،پولی نداشتم ،زهرا گفت آقای دکتر ما پولش و جور میکنیم شما فقط عملش کنید ، داشت این حرفها رو میزد که مادرم دوباره ش وع کرد از کجا جور میکنیم ما که پولی نداریم ،خودشم که تازه شوهرش و از دست داده، به نظرم که این هیچیش نیش یه قرصی ،دواییی چیزی براش بنویسین بهتر میشه، من باید برگرد روستامون یه عالمه کار دارم
وای چرا مادر من اینقدر با من بد بود ،چرا همه جا منو کوچیک میکرد.
آقای دکتر نگاهش و از مادرم گرفت و روبه زهرا گفت شما کاری به هزینه هاش نداشته باشین یه آدرس بهتون میدم بگید منو آقای دکتر فرستادن ، میتونید اونجا استراحت کنید تا نوبت عملتون برسه .از آقای دکتر تشکر کردم و اومدیم بیرون ،.آدرس و به تاکسیه لب خیابون دادیم و حرکت کردیم .خیلی دور نبود همون محله های بالا شهر بود .
تاکسی جلوی یه خونه بزرگ و حیاط دار وایستاد،زهرا پول تاکسی رو دادو پیاده شدیم.
زنگ در خونه رو زدیم یه پیرمرد درو باز کردو گفت که چیکار دارین کاغذ و نشونش دادیم و گفتیم که از طرف آقای دکتر اومدیم،پیرمرد گفت که چند لحظه وایسین و درو بستو رفت ،بعداز چند دقیقه اومد وگفت که بفرمایین.با خجالت وارد شدیم فکر کنین سه تا زن روستایی با چادر رنگی توی همچین محله و همچین خونه ای،وارد خونه شدیم خونه نگو قصر از بس که بزرگ و قشنگ بود چقدر پنجره ،چقدر اتاق لابد بچه زیادی داشتند ،حیاطش از سبزترین باغهای ماهم سرسبزتر بود.مادرم که همیشه حرفی برای گفتن داشت ماتو مبهوت مونده بود بیچاره تقصیری نداشت تموم عمرش تاحالا جز روستای خودمون جایی نرفته بود.
حیاط و که رد کردیم به ساختمون رسیدیم ،یه خانم مسن ولی زیبا و شیک ار ساختمون بیرون اومد به ما تعارف کرد که داخل بشیم. با خجالت وارد شدیم و گفت که بشینیم ،مادرم که پاهاش درد میکردو دیگه تاب وایستادن نداشت نشست رو زمین ،خانم دکتر بهش گفت عزیزم بلند شو رو صندلی بشین پاهات کمتر اذیت میشن ولی مادرم گفت خانم دکتر من همینجوری راحتترم.
ادامه ساعت ۲۱ شب
@aghmiun
عکس های زیبا از کوچه و پس کوچه های بارونی و نم دار ،آغمیون
۱۴۰۲/۸/۲۹
ارسالی : از مخاطبین گرامی
سپاس از شما عزیز
@aghmiun
عکس مربوط به " پاشا دونگسی" میباشد.