کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادوسه تو روستا از این نگاها خیلی کم بود مردم به فکر کا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هشتادوچهار
بعد از این که نشستیم از ما با با شیرینی و شربت خنک پذیرایی کرد وخودش هم به احترام ما روی زمین نشست ،بهش گفتم ببخشید که مزاحم شدیم مانمیدونستیم که قراره بیایم خونه آقای دکتر ،مادرم که همیشه آماده حرف زدن بود گفت غصه نخورین خانم جون ما زود زود از اینجا میریم ،خانم دکتر گفت مگه برا عمل چشماتون نیومدین آخه دکتر تو یادداشتی که دست شما نوشته بود اینطوری نوشته بود .
مادرم تا اینو شنید گفت نه خانم دکتر چشماش مشکلی نداره که ، دختر من یه خورده نازک نارنجیه ،سرمو انداختم پایین و اشک از گوشه ی چشمام راه افتاد خانم دکتر که خدمتکار سیمین خانم صداش میزد یه دفعه از جاش بلند شد و با یه دستمال اومد و گفت دخترم خون از چشمات کردی، گفتم اشکال نداره خانم من عادت دارم.
گفت دخترم مگه چند سالته حیف این چشمای قشنگ نیست که نتونه ببینه ، غصه نخور خسرو چشمای از این بدترم عمل میکنه مطمئن باش چشمات خوب میشن،حالام پاشین پاشین ما دوتا ساختمون مجزی کنار ساختمون اصلیمون داریم که یکیش و سرایداری میشینه و یکیش خالیه شما برین اونجا تا هر وقت که خواستین اونجا بمونید.گفتم آخه ما مزاحمتون نمیشیم ولی سیمین خانم گفت شماهم مثه بچه های من ،دختر و پسر من هم رفتن خارج و من تنهام خوشحال میشم یه چند وقت از تنهایی در بیام الانم به شوکت گفتم اتاق و براتون آماده کنن،تا یه آب به دست و صورتتون بزنید بهش میگم غذا هم براتون بیاره.
زهرا بلند شد وبهم گفت که بلند بشم ،مادرم که زودتر بلند شده بود .
شوکت اومد وما روبه سمت اتاق راهنمایی کرد
اتاق که خونه ای بود برا خودش یه اتاق داشت ویه آشپزخونه حتی دستشویی و حموم هم داشت دست و صورتمون رو شستیم و نشستیم شوکت اومد و سفره برامون پهن کرد و یه سینی بزرگ غذا اورد ،یه کاسه پر از خورش و یه دیس پر برنج ،ترشی و سبزی هم گذاشته بودند صبح تا حالا هیچی نخورده بودم صدای قارو قور شکمم در آمده بود.وقتی شوکت سینی غذا رو گذاشت و رفت سه تایی مون یه نگاه به هم کردیم و مادرم بدون خجالت شروع کرد به کشیدن غذا منم برا خودم وزهرا کشیدم ونشستیم به خوردن، تا حالا همچین غذای خوشمزه ای نخورده بودیم توی روستا ما کسی برنج و خورشت نمیخورد همه اهل آبگوشت بودند.
بعد از این که غذا رو خوردیم من که عادت به بیکاری نداشتم سریع بلند شدم تو اشپزخونه اتاق خودمون ظرفها رو تند و تند شستم و شوکت اومد و سه دست رختخواب برامون اورد و پهن کرد ورفت.ماهم از خستگی زیاد نفهمیدیم کی خواب رفتیم.
وقتی که بیدار شدم نزدیک غروب بود مادرم زودتر بیدار شده بود و هی تو اتاق از این طرف به اون طرف میرفت ، زهرا هم بلند شد و تند وتند رختخوابها رو جمع کرد.
بهد ار چند دقیقه سیمین خانم هم وارد شد و گفت اینجام مثه خونه خودتون راحت باشین برید داخل باغ و بگردین اینجا یه باغبون پیر بیشتر نداره،پسرش هم تو کارها بهش کمک میکنه،خیلی دوست داشتم یه گشتی تو باغ بزنم ولی هوا دیگه تاریک شده بود، صدای یه ماشین اومد آقای دکتر از سرکار برگشته بود .سیمین خانم با روی باز به سمتش رفت آقای دکتر یا همان خسرو خان هم با لب خندون باهاش حرف میزد تا حالا زن وشوهر به این خوبی ندیده بودم تو روستا ما همش کار بود و بچه آوردن و ما تو اوج جوونی واوایل ازدواج هم هیچوقت اینقدر خوب نبودیم
ادامه دارد....
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسیر کندوان وچالوس امروز ۱۴۰۲/۸/۳۰
@aghmiun
همه جای ایران سرای من است ....
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما شما هم با دیدن این نان های سنتی تازه ،حس و حال خوبی پیدا می کنید و اشتهای تان باز میشود .....
من شخصا وقتی این صحنه تنور و نان را میبینم ناخواسته بر میگردم به ۳۵ سال پیش به خانه ی مان در آغمیون....
بیاد مادرم می افتم بیاد تنور مان می افتم بیاد خانه های پر از دود حاصل از تنور رو باز می افتم بیاد آن همه فداکاری و ایثار مادر های از جان گذشته می افتم ....
بیاد بوی نان تازه با چای شیرین و بال بلّسی، ....چه حس خوبی .....
در حسرت ایام گذشته.....
@aghmiun
پاییز خزان در دهه های قدیم
با فرا رسیدن فصل پاییز ، برگ درختان رنگ های متنوع و زیبایی بخود می گرفتند ،که هیچ نقاشی نمی توانست حتی آن رنگ ها را درک کند چه رسد که روی کاغذ بتصویر بکشد !!!
رنگ های زرد و نارنجی و قرمز برگ های درختان باغ حاج رستم ،حاجعلی ، حاج اسکندر و همچنین برگ درختان حیاط همسایه های مان مشهد حمزه و مشهد محمد و کربلایی ابوالقاسم و مشهد محبوب و حاج میرزا نصرالله نیز رنگ های دلباخته خود به رخ اهالی می کشیدند، صحنه های بکر و خالص از یک فضای آکنده از بوی خاص درختان و هوای صاف وسالم روستا، هر بیننده ای را به تعجب وا می داشت البته الان وقتی آن صحنه ها بیادم می افتند بیشتر حس میکنم چه لحظه های تکرار نشدنی و از یاد نرفتنی را تجربه کرده ایم ، و چه عکس ها و نقاشی هایی از آن زمان در ذهن مان نقش بسته و جا خشک کرده است که با هیچ اسپره ای پاک نمی شود.....آرام ارام تنور خانه ها را هر روز روشن می کردند تا در و دیوار خانه داغ شوند......
خیلی سال ها پیش در روستاها هر روز تنور را جهت پخت نان روشن می کردند( البته ایکاش میشد کلمه ای پیدا میکردم که خواست ته دلمو می رسانید که بنویسم ،تندیر سالماخ ...معادلی فارسی برایش پیدا نمی کنم) مادرهای زحمت کش و بی ادعا هر روز تندیری سالاردلار......
قبل از اینکه بخاری های مخصوص تنور بوجود بیایند مادر های هر خانه صبح ها باید متحمل سختی های طاقت فرسایی می شدند تا تنور آماده طبخ نان لواش تازه محلی شوند.....
من نمیتوانم کلمات و جملاتی پشت سر هم بگذارم تا فقط دقیقه ای از آن زمان که چشمای مادران از دود فوران شده از هیزم ( کرمه ، ششمه، یابا) از حدقه بیرون میزد و مدام آب چشم شان سرازیر میشد و مجبور بودند هی جلو چشم شان را با دست تمیز کنند که این امر موجب میشد انواع میکروب و بیماری چشمی نصیبشان شود که مدت ها باید درد آنرا تحمل کنند .....
در همین فصل پایبز بود که آن برگ های الوان زیبا ،از زیر درختان جمع اوری و داخل گونی های نخی جا میگرفت و سپس توسط همین مادر کول میشد و تا انباری خانه حمل میشد وبرای روشن کردن تنور از آنها استفاده میشد ، برگ ها به هنگام تنور ریختن از خود دود غلیظ و تندی بروز میدادند و چشم مادر و بچه ها واقعا اذیت میشد ، بعدها در روستا ها با کشف و اختراع بخاری تنوری مخصوص تنور روشن کردن اتفاق مهمی افتاد و هر چند این بخاری های وزن سنگین و حجم بزرگی داشتند و چندین لوله بخاری هم بکار رفته بود ولی برای در امان ماندن از دود غلیظ واقعا ارزش داشت.
دیوار های کاه گلی خانه های روستایی با تیرک های سیاه ذغالی آن ایام دیدنی بود...
محموداسماعیلی
ادامه دارد....
@aghmiun
43.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸به گمانم فـردا
💫روز خـوبی بـاشد
🌸صورتِ مـاه میگوید
💫گرچه شب تـاریک است
🌸دل قـوی دار
💫سحـر نـزدیک است
🌸حال زندگیتون خوب
💫شبتون بخیر ☆
@aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی از خانم عالیجاه
@ aghmiun
باعرض سلام وارادت
نطق آتشین برادر کربلایی جواد مستوری را شنیدیم . بنده فرزند نوحه و گریه و هیات و روضه هستم ، ولی همیشه براین باور بوده ام که شاعران ومداحان ما کمتر به موضوع شجاعت و غیرت آل ا..پرداخته اند .
مرحوم آقاسیدجواد ابوترابی که شاعر وجوشی خوان حاج عامل بودند ، بارها اشعاری ازشجاعت جنگاوران کربلا سروده وخود آنرا درتاسوعا وعاشورا میخواندند .
بعدایشون من ندیدم وعرضم این نیست که نبوده ولی من نشنیده ام . امشب صدای دلنشین کالبای مستوری مارا مسحور نمود ودورا دور بارها گفتم احسنت ، احسنت .
کالبای جواد مستوری ماشاءا.. حافظه قوی ۱۰ گیگ دارند وافسوس که همه ما آغمیونیها ازهم دورافتاده ایم و حضور دائمی درجلسات برایشان مقدور نمیباشد .
برای ایشان آرزوی توفیق وثبوت اقدام درآستان آل عبا را دارم .
ارادتمند پورامجد
ماه آخر پاییز... - ماه آخر پاییز....mp3
زمان:
حجم:
6M
صبح 1 آذر
صبح را از دل و جان با غزل آغاز ڪنیم ،
وَ براے غم و غصّه تا ابد ناز ڪنیم
در به روے تب و اندوه ببندیم دگر
رو به شادے و سعادت درِ دل باز ڪنیم .
ســلام صبـح بخیـرᥫ᭡⚘
@aghmiun
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به جای صبحت بخیر
مثل مولانا بهش بگو
صبح آمده برخیز که خورشید تویی
در عالم نا امیدی امید تویی ...🌱
@aghmiun
Ilkin Cerkezoglu – Konlume Dusmusen128.mp3
زمان:
حجم:
5.5M
Ilkin Cerkezoglu – Konlume Dusmusen
🎼 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادوچهار بعد از این که نشستیم از ما با با شیرینی و شربت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هشتادوپنج
سیمین خوشحال و خندون به طرف ما اومد
گفت که همه کارهای عمل درست شده
و تا دو روز دیگه آقای دکتر چشمهاتو عمل میکنه
مادرم تا این رو شنید
به صورتش چنگ زد و گفت من نمیتونم دو روز تمام خونه زندگیم رو ول کنم به امون خدا و اینجا بمونم تو شهر غربت
زهرا که دیگه از دست مادرم کلافه شده بود
آرامش خودش رو حفظ کرد و به سمت مادرم رفت و به او گفت شما اگر میخواید برید برید من تا هر چند روز که لازم باشه کنار قمر تاج میمونم تا عملش رو تموم کنه و بعد صحیح و سالم به روستا برگردیم
با این حال مادرم تا چند دقیقه بعد به غر زدن ادامه داد
با همه نگرانیهایی که داشتم تونستم اون شب رو با یه خیال راحت بخوابم
مدام با خودم فکر میکردم ممکنه چشم من خوب بشه و دیگه خون نیاد و بینایی سابق رو به دست بیاره
صبح کله سحر از خواب بیدار شدم عادت به خوابیدن زیاد نداشتم
رختخوابم رو جمع کردم
آب به دست و صورتم زدم یه تیکه نون از دیشب مونده رو خوردم
و به داخل باغ بزرگ اون عمارت رفتم
صبح زود بود و عطر گلهای زیبایی که توی اون باغ بزرگ بود آدم رو مست میکرد
درختهای گردو و خرمالو،
و درختهای دیگه که من اصلاً اسمش رو نمیدونستم
سلام کردم باغبون پیر مشغول کار بود پیشش رفتم و سلام کردم
اونم بهم سلام کرد و گفت اسم من مش جعفره
به مش جعفر گفتم اگر کاری داری کمکت کنم اینجا دست تنهایی گفت نه دخترم
پسرم به شهرمون رفته و تا دو روز دیگه برمیگرده.
من به کار عادت دارم بیکاری از بیکاری بیشتر مریض میشم
مش جعفر گفت هرجور راحتی دختر گلم
یک ساعتی به جعفر کمک کردم تا صدای آقای دکتر بلند شد
دخترم کار کردن برای تو نیست به چشات فشار میام تا دو روز دیگه عمل داری باید به چشات استراحت بدی
سرمو پایین انداختم و به آقای دکتر سلام دادم
سیمین خانم با صدای آقای دکتر اومد بیرون و دست منو گرفت و
به داخل اتاقمون برد
زهرا و مادرم هم بیدار شده بودند و شوکت بساط صبحونه رو پهن کرده بود
سیمین خانوم منو پای سفره نشوند و خودش رفت که آقای دکتر راه بندازه که بره سر کارش صبحونه رو داشیم
میخوردیم که دیدم مادرم لباساش و جمع وجور میکنه گفتم چیکار میکنی ،
مادرم گفت تو زهرا بمونی من میرم هر وقت کارت تموم شد بیا
دیگه از مادرم خسته شده بودم شاید اگه میرفت راحتتر بودم
سیمین خانم اومد و به مش جعفر
سپرد که مادرم رو
به ترمینال برسونید و براش ماشین برای شهر خودمون بگیره.
ادامه دارد.
@aghmiun