#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_اول
مادرم همینطور که با گوشه ی چارقدش اشک چشم و بینی شو می گرفت چند دست لباس و جوراب و ژاکت کهنه ی منو که خودش بافته بود رو توی بقچه پیچید ..
در حالیکه مثل بارون اشک میریخت گفت : زود حاضر شو آقا که اومد بی چون و چرا باهاش برو وگرنه بابات پشیمون میشه و تو رو میده به جواد ..
بعد میفتی گیر یک نامرد مثل خودش شیره ای ...
اونجا به کار کسی کار نداشته باش ..جواب نده ..هر چی گفتن بگو چشم ..اما تا می تونی پولاتو جمع کن ..
اگر یک وقت بابات اومد سراغت بروز ندی پول داری ها ...همه رو یک جا قایم کن برای روز مبادای خودت؛؛ ..
قربون اون شکل ماهت برم مبادا به کسی اعتماد کنی ..همیشه هوشیار بخواب ..اجازه نده مردی بهت نزدیک بشه ..اگر جایی می خوابی که تنها بودی حتما درو فقل کن ..
میگن عزت الله خان مرد خوبیه ..اما توی این دور زمونه نمیشه به کسی اعتماد کردگوشه ی چارقدشو گرفتم و با التماس گفتم : نمی خوام برم تو رو قرآن منو پیش خودتون نگه دارین قول میدم کمتر بخورم ..
میرم قالی بافی مثل کبری زود یاد می گیرم بعدم به بابام پول میدم تا منو شوهر نده ...
گفت : نه قربونت برم من خیر تو رو می خوام ..خونه ی عزت الله خان هم نون هست و هم آب ..
اینجا بمونی که چی بشه ؟..آخرِ آخرش میشی یکی مثل من ..صبح تا شب رخت بشوری بدی یک مُفنگی شیره ای دود کنه بره هوا ؟ همینو می خوای ؟ یک نیگا به من بکن ؛
دستهامو ببین از سرما خشک شده با آرنجم رخت می شورم ..انگشت هام حرکت نمی کنن از بس توی آب یخ زده لباس آب کشیدم ..
برو پشت سرتم نگاه نکن ..پاشو قربونت برم ..اقلا تو یکی بین ما خوشبخت بشو و من خیالم از بابت تو راحت بشه ...
من همینطور چمباتمه زده بودم زیر کرسی و دلم داشت از غصه می ترکید هیچ بچه ای دلش نمی خواد از مادرش جدا بشهاما درد بزرگ من این بود که به جایی میرفتم که هیچ شناختی ازش نداشتم ,
نگاهی به اتاق و دوتا داداشم که از سرما جرات نمی کردن از زیر کرسی بیرون بیان کردم ..صورت معصوم و بیگناهشون دلمو آتیش زد ..گفتم : یعنی خون من از اینا رنگین تره ؟ هر کاری شما ها کردین منم می کنم ..
نمی خوام خوشبخت بشم , با صدای بلند تر گفت : ...پاشو دیگه ؛ دل ؛؛ دل نکن ..منم هوایی میشم ...
زود باش دور اطراف رو نیگا کن ببین چیزی جا نذاشتی؟ بزاری توی بقچه ات همین الانه اس که برسن ...
مادرت بمیره ..می دونم دلت نمی خواد بری اما اینجا هیچ آینده ای نداری مگر اینکه مثل من بشی ..پاشو خوف به دلت راه نده ..هر جا بری از این خراب شده بهتره ...
گور بابای دل بی صاحب مونده ی من که مادرم و غصه دار تو میشم ...بیرون از کرسی اتاق ما سرد بود درست مثل بیرون ..مدتی بود که برف روی برف باریده بود ..و اون روز بازم داشت با تیکه های درشت روی برف های دیگه تلنبار می شد ...
لحاف رو زدم کنار و همینطور که زیر کرسی نشسته بودم ..یک پیرهن خاکستری بد رنگ که دور کمرش چین داشت تنم کردم ..و یک شلوار مشکی گشاد به پام کشیدم..
ژاکت قهوه ای ؛رنگ و رو رفته ای که بهترین لباس گرم من بود تنم کردم و دوباره خزیدم زیر کرسی ...
من توی اون زندگی احساس بدبختی نمی کردم روحیه ی شادی داشتم توی رویا های خودم سیر می کردم ..
مادرم قصه های زیادی بلد بود و شاید اونم خودشو یک طواریی با گفتن اون قصه ها برای ما از غصه دور می کرد ...
گاهی دختر شاه پریون می شدم و گاهی چهل گیس ؛؛ و ماه پیشونی ..و گاهی با کالسکه ای که پر از گل بود توی آسمون پرواز می کردم ...
و شب ها میرفتم بالا و بالاتر تا نزدیک ستاره ها و چند تا از اونا رو می چیدم و با خودم میاوردم...
اونقدر واضح بود که برق اونا رو توی دستم می دیدم ... و یا توی دشتی از گل می دویدم و گاهی توی یک برگه آب تنی می کردم .
ادامه دارد...
@aghmiun
🔘سلام.وقت همراهان گرانقدرمان بخیر وشادی.
سپاس بابت پیامهای محبت آمیزتان.🙏
🔘ظاهرابه قسمتهای پایانی داستان زندگی قمرتاج نزدیک میشویم واگردردسترس داشته باشیم دوسه قسمت انتهایی را سریعا درج خواهیم کرد.
🔘جانمایی سرگذشتی دیگرراشروع کردیم....
«آقای عزیزمن»
@aghmiun
.
خداوندا؛
برای روشنایی روز
که در آن کار میکنم
و برای تاریکی شب
که در آرامش آن میآسایم شکرگزارم.
هزاران بار شکرت خدا جونم 🙏🌸
@aghmiun
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه غذای تند دوست داری پس فلفل رو خودت به این شکل بکار و برداشت کن
@aghmiun
این کلیپ رو حتما نگاه کنید
خیلی قشنگه
ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻌﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ بُت ﻧﺴﺎﺯﻡ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﺴﺎﺩﺕ میكنند، ﺣﺘﻤﺎً ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺗﺮﻡ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺗﻼﻓﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺧﻮﺩﻡ میکاهد؛
آموختم: تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻥ، ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻫﯿﭻ ﻭﺍﮊﻩ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻧﻬﺎ ﺩﯾﺮ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﻬﺎ ﺯﻭﺩ؛ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻠﺪﻧﺪ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻥ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ میشوی؛
آموختم: ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺤﻮ ﺷد..
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادوپنج سیمین خوشحال و خندون به طرف ما اومد گفت که همه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هشتادوشش
مادرم که رفت با زهرا وسایل صبحونه رو جمع کردیم و اتاق رو جابجا کردیم که سیمین خانم در زد و وارد اتاق شد و گفت لباستونو بپوشید میخوایم بریم
یه سری آزمایش هست که باید انجام بدیم بعدم میخوام یه جای خوب ببرمتون سه تایی راه افتادیم به سمت بیمارستان بزرگی که همون
نزدیکی بود رفتیم
یه دو ساعتی اونجا بودیم که بعد از تموم شدن آزمایشها
سیمین خانم ما رو سوار ماشین کرد و حرکت کردیم و ماشین رو بعد از ۱۰ دقیقه نگه داشت و ما رو به یک امامزاده برد و از ماشین پیاده شدیم
سیمین برامون توضیح داد که به اینجا امامزاده صالح میگن و خیلیا ازش حاجت گرفتن تو هم دلت پاکه و برا ما دعا کن
بعد از اینکه زیارت کردیم ما را به بازار امامزاده صالح برد به اصرار برامون نفر یک دست لباس خیلی قشنگ خرید
من و زهرا دوست نداشتیم که قبول کنیم آخه ما صدقه بگیر که نبودیم ولی گفت شما مثل دخترای من هستید خیلی دوست داشتم دخترام اینجا بودن و براشون خرید میکردم حتی برا بچههامونم کلی لباس گرفت
حتماً طلا و عباس و بقیه پسرا با دیدن این لباسها ذوق میکردند بعد از خرید ماشین گرفتیم و به سمت خونه راه افتادیم پشت در خونه که رسیدیم در زدیم نمیدونم چرا در کسی در رو باز نمیکرد که صدای کوبیده شدن چیزی به زمین اومد و در باز نشد خدای من چی میدیدم حامد بود
یادم نیست آخرین بار چند سال پیش بود که دیدمش انگار یه قرن پیش بود.
سرش پایین بود که یه لحظه نگاش به من خورد و خیره من شد عصا از دستش افتاد و زمین خورد نگاهم به پاش خورد خدای من حامد یه پاهاش رو از دست داده بود.
سیمین خانم که متوجه نگاه من و حامد به هم شد گفت شما همو میشناسید
ایشون حامد پسر مش جعفره وقتی جنگ شد .
همسر و بچهها و مادرش
زیر آوار موندند و اونا به تهرون اومدند و یکی از دوستهای آقای دکتر اونا رو به ما معرفی کردند.
صدای مش جعفر اومد بدو بدو اومد و زیر کتف حامد و گرفت از زمین بلندش کرد حامد نگاهشو از من گرفته بود و به پاهاش نگاه میکرد و قطره اشکی از گوشه چشماش را ه افتاده بود .
حال منم بهتر از اون نبود حلقم خشک شده بود،وقلبم تیر میکشید ، زهرا که حالم و دید زیر کتفم و با سیمین خانم گرفتند و به اتاقمون بردند .خانم دکتر شوکت و صدا زد وبرام یه آب قند اورد که حالم جا بیاد ،بعد ازم پرسید تو حامد ومیشناسی آخه اون اهل آبادانن فکر نکنم هیچوقت به اونجاها رفته باشی.
سرم و پایین انداختم وزیر چشمی زهرارو نگاه کردم ازش خجالت میکشیدم مثه دخترای ۱۴،۱۵ ساله شده بودم ،خدایا من با چند تا بچه ، با اینکه هادی مرده بود احساس میکردم دارم بهش خیانت میکنم، زهرا منو بغل کرد وگفت من بهت بهت گفتم ما خواهریم ، اگر غیر از این فکر کنی نه من نه تو .
شروع کردم به تعریف ماجرای چند سال پیش ،بعداز این که داستانم و تعریف کردم ،سیمین خانم گفت خیلی خوب میشه که شما با هم ازدواج کنین اونم مثه تو تنهاس ، اونم از زمونه خیلی کشیده تو جنگ خونوادش و یکی از پاهاش و از دست داده،
آخه رو ستایش ما مثه شهر نبود ازدواج دوباره و اینا ولی با پیگیریهای سیمین خانم و آقای دکتر من چشمان و عمل کردم وبیناییم و بدست اوردم.....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادوشش مادرم که رفت با زهرا وسایل صبحونه رو جمع کردیم و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_اخر
حتی اونا به همراه من راهی روستا شدن و بالاخره بعد از چند ماه رضایت پدرم و مادرم گرفتیم وزمینارو به شوهر منیر خواهرم سپردم که هم کمکی به خواهرم کرده باشه ،هم اینکه دوست داشتن ارث پدر بچه هام آباد بمونه که اگر یه روز خواستند ازش استفاده کنند و یه نون و نوایی هم له خواهرم برسه.
با حامد و بچه ها راهی شهر شدیم و تا چند سال خونه آقای دکتر زندگی میکردیم. بعد از محتی اونا به همراه من راهی روستا شدن و بالاخره بعد از چند ماه رضایت پدرم و مادرم گرفتیم و با حامد و بچه ها راهی شهر شدیم و تا چند سال خونه آقای دکتر زندگی میکردیم. بچه ها هم همه حامد و قبول کردند به غیر محمد یه خورده بد قلقلی میکرد ولی با محبت های حامد نه تنها حامد بلکه همه بچه هام از دلو جون دوسش داشتند.خدا رو شکر با حمایت های دکتر و زنش بچه هام له مدرسه رفتن حتی عباس که از مدرسه گریزان بود به کمک حامد خودشو به هم سن و سالش رسوند.
بعد از مرگ اونا هم با پس اندازی که داشتیم یه خونه ی خوب گرفتیم .
حامدهم همون روز اول گفت بچه هات مثه بچه های خودم هستن و دیگه لازم نیس بچه دار بشیم ،الحق هم پدری رو در حقشون تموم کرد و اونا درس خوندندو هر کدوم به یه جایی رسیدند ، منم با تموم سختیهایی که کشیدم کنار حامد طعم خوشبختی رو تو تموم لحظه های زندگیم چشیدم بچه هام هم هر کدوم یه طرفی رفتند ولی حداقل ماهی یه دفعه دور هم جمع میشیم .
گاهی هم همگی دسته جمعی یه سری به روستا میزنیم ،نذاشتیم خونه روستا خراب بشه مرمتش کردیم که هر وقت به اونجا میریم راحت باشیم .
زمین های کشاورزی رو هم تبدیل به لاغ کردیم و محصولش رو بین بچه ها تقسیم میکنم ،خدارو شکر دستشون به دهنشون میرسه.
مادر و پدرم عمرشون رو دادن به شما، زهرای خوبم هم چندسال پیش براثر سرطان جونش و از دست داد.
روستامون هم اون روستای قدیم نیس خونه ها همه نوساز شدن شهری شده برا خودش یه شهر کوچیک، الانم اسم حجمون در اومده و قراره با حامد عزیزم مشرف بشیم خانه خدا، میخوام برن و از خدا بابت تموم خوبیاش تشکر کنم
به قول خودش؛
🌼 إِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرٗا🌼
پایان.
@aghmiun
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه کار قشنگی کردن که یک مادر رو از نگرانی در آوردن 🥰
@aghmiun