.
خداوندا؛
برای روشنایی روز
که در آن کار میکنم
و برای تاریکی شب
که در آرامش آن میآسایم شکرگزارم.
هزاران بار شکرت خدا جونم 🙏🌸
@aghmiun
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه غذای تند دوست داری پس فلفل رو خودت به این شکل بکار و برداشت کن
@aghmiun
این کلیپ رو حتما نگاه کنید
خیلی قشنگه
ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻌﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ بُت ﻧﺴﺎﺯﻡ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﺴﺎﺩﺕ میكنند، ﺣﺘﻤﺎً ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺗﺮﻡ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺗﻼﻓﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺧﻮﺩﻡ میکاهد؛
آموختم: تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻥ، ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻫﯿﭻ ﻭﺍﮊﻩ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻧﻬﺎ ﺩﯾﺮ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﻬﺎ ﺯﻭﺩ؛ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻠﺪﻧﺪ؛
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻥ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ میشوی؛
آموختم: ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺤﻮ ﺷد..
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادوپنج سیمین خوشحال و خندون به طرف ما اومد گفت که همه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هشتادوشش
مادرم که رفت با زهرا وسایل صبحونه رو جمع کردیم و اتاق رو جابجا کردیم که سیمین خانم در زد و وارد اتاق شد و گفت لباستونو بپوشید میخوایم بریم
یه سری آزمایش هست که باید انجام بدیم بعدم میخوام یه جای خوب ببرمتون سه تایی راه افتادیم به سمت بیمارستان بزرگی که همون
نزدیکی بود رفتیم
یه دو ساعتی اونجا بودیم که بعد از تموم شدن آزمایشها
سیمین خانم ما رو سوار ماشین کرد و حرکت کردیم و ماشین رو بعد از ۱۰ دقیقه نگه داشت و ما رو به یک امامزاده برد و از ماشین پیاده شدیم
سیمین برامون توضیح داد که به اینجا امامزاده صالح میگن و خیلیا ازش حاجت گرفتن تو هم دلت پاکه و برا ما دعا کن
بعد از اینکه زیارت کردیم ما را به بازار امامزاده صالح برد به اصرار برامون نفر یک دست لباس خیلی قشنگ خرید
من و زهرا دوست نداشتیم که قبول کنیم آخه ما صدقه بگیر که نبودیم ولی گفت شما مثل دخترای من هستید خیلی دوست داشتم دخترام اینجا بودن و براشون خرید میکردم حتی برا بچههامونم کلی لباس گرفت
حتماً طلا و عباس و بقیه پسرا با دیدن این لباسها ذوق میکردند بعد از خرید ماشین گرفتیم و به سمت خونه راه افتادیم پشت در خونه که رسیدیم در زدیم نمیدونم چرا در کسی در رو باز نمیکرد که صدای کوبیده شدن چیزی به زمین اومد و در باز نشد خدای من چی میدیدم حامد بود
یادم نیست آخرین بار چند سال پیش بود که دیدمش انگار یه قرن پیش بود.
سرش پایین بود که یه لحظه نگاش به من خورد و خیره من شد عصا از دستش افتاد و زمین خورد نگاهم به پاش خورد خدای من حامد یه پاهاش رو از دست داده بود.
سیمین خانم که متوجه نگاه من و حامد به هم شد گفت شما همو میشناسید
ایشون حامد پسر مش جعفره وقتی جنگ شد .
همسر و بچهها و مادرش
زیر آوار موندند و اونا به تهرون اومدند و یکی از دوستهای آقای دکتر اونا رو به ما معرفی کردند.
صدای مش جعفر اومد بدو بدو اومد و زیر کتف حامد و گرفت از زمین بلندش کرد حامد نگاهشو از من گرفته بود و به پاهاش نگاه میکرد و قطره اشکی از گوشه چشماش را ه افتاده بود .
حال منم بهتر از اون نبود حلقم خشک شده بود،وقلبم تیر میکشید ، زهرا که حالم و دید زیر کتفم و با سیمین خانم گرفتند و به اتاقمون بردند .خانم دکتر شوکت و صدا زد وبرام یه آب قند اورد که حالم جا بیاد ،بعد ازم پرسید تو حامد ومیشناسی آخه اون اهل آبادانن فکر نکنم هیچوقت به اونجاها رفته باشی.
سرم و پایین انداختم وزیر چشمی زهرارو نگاه کردم ازش خجالت میکشیدم مثه دخترای ۱۴،۱۵ ساله شده بودم ،خدایا من با چند تا بچه ، با اینکه هادی مرده بود احساس میکردم دارم بهش خیانت میکنم، زهرا منو بغل کرد وگفت من بهت بهت گفتم ما خواهریم ، اگر غیر از این فکر کنی نه من نه تو .
شروع کردم به تعریف ماجرای چند سال پیش ،بعداز این که داستانم و تعریف کردم ،سیمین خانم گفت خیلی خوب میشه که شما با هم ازدواج کنین اونم مثه تو تنهاس ، اونم از زمونه خیلی کشیده تو جنگ خونوادش و یکی از پاهاش و از دست داده،
آخه رو ستایش ما مثه شهر نبود ازدواج دوباره و اینا ولی با پیگیریهای سیمین خانم و آقای دکتر من چشمان و عمل کردم وبیناییم و بدست اوردم.....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادوشش مادرم که رفت با زهرا وسایل صبحونه رو جمع کردیم و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_اخر
حتی اونا به همراه من راهی روستا شدن و بالاخره بعد از چند ماه رضایت پدرم و مادرم گرفتیم وزمینارو به شوهر منیر خواهرم سپردم که هم کمکی به خواهرم کرده باشه ،هم اینکه دوست داشتن ارث پدر بچه هام آباد بمونه که اگر یه روز خواستند ازش استفاده کنند و یه نون و نوایی هم له خواهرم برسه.
با حامد و بچه ها راهی شهر شدیم و تا چند سال خونه آقای دکتر زندگی میکردیم. بعد از محتی اونا به همراه من راهی روستا شدن و بالاخره بعد از چند ماه رضایت پدرم و مادرم گرفتیم و با حامد و بچه ها راهی شهر شدیم و تا چند سال خونه آقای دکتر زندگی میکردیم. بچه ها هم همه حامد و قبول کردند به غیر محمد یه خورده بد قلقلی میکرد ولی با محبت های حامد نه تنها حامد بلکه همه بچه هام از دلو جون دوسش داشتند.خدا رو شکر با حمایت های دکتر و زنش بچه هام له مدرسه رفتن حتی عباس که از مدرسه گریزان بود به کمک حامد خودشو به هم سن و سالش رسوند.
بعد از مرگ اونا هم با پس اندازی که داشتیم یه خونه ی خوب گرفتیم .
حامدهم همون روز اول گفت بچه هات مثه بچه های خودم هستن و دیگه لازم نیس بچه دار بشیم ،الحق هم پدری رو در حقشون تموم کرد و اونا درس خوندندو هر کدوم به یه جایی رسیدند ، منم با تموم سختیهایی که کشیدم کنار حامد طعم خوشبختی رو تو تموم لحظه های زندگیم چشیدم بچه هام هم هر کدوم یه طرفی رفتند ولی حداقل ماهی یه دفعه دور هم جمع میشیم .
گاهی هم همگی دسته جمعی یه سری به روستا میزنیم ،نذاشتیم خونه روستا خراب بشه مرمتش کردیم که هر وقت به اونجا میریم راحت باشیم .
زمین های کشاورزی رو هم تبدیل به لاغ کردیم و محصولش رو بین بچه ها تقسیم میکنم ،خدارو شکر دستشون به دهنشون میرسه.
مادر و پدرم عمرشون رو دادن به شما، زهرای خوبم هم چندسال پیش براثر سرطان جونش و از دست داد.
روستامون هم اون روستای قدیم نیس خونه ها همه نوساز شدن شهری شده برا خودش یه شهر کوچیک، الانم اسم حجمون در اومده و قراره با حامد عزیزم مشرف بشیم خانه خدا، میخوام برن و از خدا بابت تموم خوبیاش تشکر کنم
به قول خودش؛
🌼 إِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرٗا🌼
پایان.
@aghmiun
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه کار قشنگی کردن که یک مادر رو از نگرانی در آوردن 🥰
@aghmiun
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘الفت چه طلسمیست که باطل شدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست
⭐️فاضل_نظری
🔶 بیشتر وقتها از قدرت لبخندی ساده، حرفی محبتآمیز، گوشی شنوا، تمجیدی صادقانه یا توجهی کوچک غافلیم
تمام اینها ظرفیت تغییر و توسعه زندگی ما را دارند
🌙 شب بخیر
@aghmiun
ناراحت نباش... - ناراحت نباش....mp3
زمان:
حجم:
6.2M
صبح 2 آذر
سـ✋ـلام
روز قشنـگــــــ پاییزیتون بـخیر 🕊🍊
لحظه هاتون سرشارازآرامش🕊🍊
امـروز از خـــدا میخـواهم🕊🍊
هـر آنچه بـهترین هـست 🕊🍊
برایتان رقم بزند
روزی فـراوان دلی خـوش🕊🍊
و شـادیـهای بـی پایان
صبح خـوبـی داشـتـه باشیـد 🕊🍊
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_اول مادرم همینطور که با گوشه ی چارقدش اشک چشم و بین
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_دوم
بابام توی نانوایی کار می کرد قرار بود عزت الله خان بره همون جا و با هم بیان دنبالم ....
ما عزت الله خان رو ندیده بودیم ولی می دونستیم صاحب اصلی خونه هایی که توی کوچه ی ما بود اونه و یک مردی به نام نورالدین به اوضاع رسیدگی می کرد و کرایه ها رو هر ماه می گرفت و می برد برای عزت الله خان ...
و از طریق همون نورالدین ؛ هم من انتخاب شدم تا برم توی خونه ی اونا برای کار ..
هر چی به اطراف نگاه کردم چیزی نداشتم که قابل این باشه که با خودم ببرم ..
تنها عروسک کنهه ای که از بچگی باهاش بازی می کردم و کنار دستم بود , رو بر داشتم و پرت کردم روی لباسهام ..و مامان در حالیکه اونو می گذاشت توی بقچه و گره می زد ...سری با افسوس تکون داد و گفت : ای دختر جان حالا دم رفتن نمی خوام دلت رو بشکنم تو برای کار میری عروسک بازی تموم شد ...
که صدای باز شدن در حیاط تنم رو لرزوند و تا گردن رفتم زیر کرسی و ..با هراس گفتم : مامان نزار من برم ؛؛ اشک هاش بیشتر شد وطوری که انگار یک چیز ترسناک دیده بود ؛؛ نمی تونست خودشو جمع و جور کنه اما گفت : بیا بیرون از اون زیر ..
بهت قول میدم به زودی خودت می فهمی چرا این کارو کردم ..بعد منو دعا می کنی ,, باید تو رو از این خونه و زندگی نجات بدم ...درِ اتاق باز شد و بابام که مرد لاغر و کوتاه قدی بود و اونقدر مواد می کشید که اغلب در حال چرت زدن بود گفت : زینت ؟ زینت ؟ حاضرش کردی ؟ آقا اومده ..
اما خودش منو دید که هنوز زیر کرسی نشستم ..
داد زد این که حاضر نیست ....
مامان زیر بغلم رو گرفت و گفت : پاشو دیگه ..زود باش ..با همه ی سختی که توی اون خونه وجود داشت دلم رضا به رفتن نبود ..
از وقتی چشم باز کرده بودم در و دیوار های اون خونه همه ی دنیا ی من بود .. برادرام رو دوست داشتم با همه ی غم و دردی که داشتیم با هم بازی می کردیم و توی رویا های خودمون زندگی بهتری رو می ساختیم و خوش بودیم ..
یک چارقد سفید با گلهای سبز ..و یک چادر سفید کهنه سرم انداختم و آماده شدم ....
بابا دوباره گفت : دِ یاالله ؛؛آقا توی سرما منتظره ..
با اعتراض گفتم : منتظره که منتظره باشه ؛ نباید از مامان و داداشم خدا حافظی کنم ؟خودتون که عین خیالتون نیست از خدا خواستین ,,
گفت : چشم سفید اونجا رفتی اینطوری حرف بزنی اون زبونت رو از پس کله ات می کشن بیرون ..جمع کن اون گاله رو ..برادرای من فقط شش و چهار سال داشتن و چیزی از اینکه من دارم کجا میرم نمی فهمیدن ...ولی هر دو به گریه افتادن ..
کفش هامو پام کردم که هر لنگه ی اون چند تا سوراخ داشت ..و مدتی در آغوش مامانم موندم ...تا بابا بازوی منو گرفت و کشید ..
آقا دم در پشت به ما ایستاده بود قد بلند و چهار شونه به نظرم اومد ..
یک پالتوی بلند تنش بود که یقه ی اونو بالا برده بود و یک کلاه شاپو به سر گذاشته بود ..و دونه های برف روی شونه هاش نشسته بود ...
ابهتش منو گرفت...چنان که ترسیدم برم جلو ..
آهسته روی برف ها قدم بر می داشتم ..از صدای پای ما برگشت .....
حرف نمی زدم ولی با حلقه ای از اشک که توی چشمم جمع شده بود و نگاه التماس آمیزم نشون می داد که چقدر از رفتن بیزارم ...
بابام منو با خودش کشید تا بیرون در ..جایی که آقا ایستاده بود ..دوباره برگشتم و به مادرم که گریه می کرد نگاه کردم ...آقا بدون اینکه به من نگاه کنه ..یک مقدار اسکناس از جیبش در آورد و داد به بابام و آروم گفت : نگران نباش احمد, جای دخترت اَمنه ..
از این ماه کرایه هم نمی خواد بدی ...و راه افتاد ..
بابا یک سقلمه به من زد و گفت : خدا خیرتون بده ..دعا گو ی شما هستیم ..برو دیگه دختر ..دنبالش برو ..حرف گوش کن تا برت نگردونن ..
همینطور که میرفتم سرم کج بود و بهش نگاه می کردم بلکه دلش به حالم بسوزه و برم گردونه ...ولی اون رفت توی خونه و در رو بست ...و من صدای شیون مادرم رو شنیدم ...
زیر لب گفتم : بابای بی عاطفه ...
قدم های آقا تند و بلند بود و اگر نمی دویدم نمی تونستم بهش برسم ...
به سر کوچه که رسید درِ یک ماشین رو باز کرد و به من گفت : سوار شو ..چرا می لرزی ؟ نترس دخترم ما آدم های بدی نیستیم آروم باش ..
اگر دلت نخواست بمونی من قول میدم برت گردونم ..اینطوری خوبه ؟الان بخاری رو می زنم گرم میشی ....
ادامه دارد...
@aghmiun