eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجم خنده اش گرفت و گفت : خدا به داد آقا برسه با تو
یکم ترسیده بودم خوب ترس از جن و پری چیزی بود که اون زمان خیلی زود از پدر و مادرامون یاد می گرفتیم .. مادرم شب توی حیاط آب نمی ریخت و می گفت : ممکنه بریزیم روی  از ما بهترون ؛؛ از  خیس شدن عصبانی میشن  و میان سراغمون ..و یا هر وقت شب پاشو از در بیرون می ذاشت  یک بسم الله می گفت و با هراس به اطراف نگاه می کرد ... و اونقدر ذهن ما مشغول ترس از موجوداتی که نه اونا رو می دیدیم و نه احساسشون می کردیم می شدیم که گاهی از سایه ی خودمون هم می ترسیدیم ..و من در عالم بچگی اونشب از ترس اون موجودات برای مادرم گریه کردم و زیر لب اونقدر تکرار کردم و اشک ریختم که ؛؛ من مامانم رو می خوام؛؛  تا خوابم برد .. خوب با اینکه من کلا آدمی بودم که زود خودمو با محیط وقف می دادم ..ولی اون اولین شبی بود که بدون نوازش اون می خوابیدم .. مامانم همیشه مراقب من بود که سرما نخورم و بهم بد نگذره ..اون کارش شستن رخت های مردم بود ؛  ولی اجازه نمی داد من کمکش کنم بخصوص توی زمستون  .. اما ناز پرورده هم  نبودم و همه کار از اون یاد گرفته بودم ...صبح روز بعد خیلی زود چشمم رو باز کردم و طبق عادت صداش کردم ,, مامان ,, اصلا یادم نبود که کجام  و دیگه اون پیشم نیست ... هنوز کسی بیدار نشده بود ..کمی توی رختخواب نشستم تا به خودم اومدم .. اتاقم سرد شده بود خواستم ژاکتم رو بپوشم اما مکثی کردم و با خودم گفتم : تو باید مثل اونا مرتب باشی..رفتم توی آشپز خونه و صورتم رو خوب با آبگرم و صابون شستم .. بعد بقچه ام رو باز کردم؛؛  لباس بافتی داشتم به رنگ نارنجی با راه های سفید  که مادرم برام بافته بود .. قبلا خیلی زیاد پوشیده بودم ؛ هم کهنه شده بود  و هم کوچک  اما هنوز دوستش داشتم ..و می تونستم تنم کنم ؛؛  و اون شلوار گشاد رو از پام در آوردم و یک جوراب بلند پام کردم ..موهامو از دو طرف بافتم و  چارقدم رو سرم انداختم  ... و رفتم توی آشپزخونه و زیر سماور رو روشن کردم ولی هنوز کسی بیدار نشده بود ..که باز از طبقه ی بالا صدا شنیدم .. یک چیزی مثل ناله ..رفتم جلوی پله ها ایستادم و با خودم فکر کردم برم و ببینم اون صدای ناله از کجاست .. که شوکت خانم محکم بازوی منو گرفت و کشید و گفت : کجا ؟ گفتم : یک صدای ناله میاد .. گفت : نمیاد ..من که چیزی نمی شنوم تو حق نداری بری بالا ... گفتم : اما .. گفت : اما نداره ..ببین بهت چی میگم اون بالا نمیری .. گفتم : ولی صدای ...چیز ، من خودم شنیدم  صدای ناله میومد ... گفت : اشتباه شنیدی ..بیا به من کمک کن بخاری ها رو سوخت بریزیم ..زود باش ... همراه اون راه افتادم ..و همینطور که به همه جا سرک می کشیدم و خونه رو وارسی می کردم دست به فرمون اون شده بودم .. ازش پرسیدم : شوکت خانم من می ترسم بهم بگو صدای کیه ؛؛به قران  به کسی نمیگم ... گفت : اگر بگم بیشتر می ترسی ..باور کن ببین ما هیچکدوم نمیریم بالا ..اگر کسی بود که خوب نمیشد اون بالا بمونه ... پس توام هر صدایی شنیدی به روی خودت نیار ..زود تموم میشه ..قول میدی ؟ گفتم : بله قول میدم ...از ما بهترون اونجاست ؟ گفت : یک چیزی مثل همون ...دیگه هم حرفشو نزن که خانم عصبانی میشه ....کارمون که تموم شد رفت تا سمارو رو روشن کنه که دید جوش اومده و با تعجب گفت : کی  روشن کرده ؟گفتم : من؛؛ ..سری تکون داد و گفت : آفرین به تو ..فکر می کنم تو از سنت بیشتر می فهمی .. در همین موقع آقا لباس پوشیده و آماده از پله ها اومد پایین ... هر دو سلام کردیم ولی اون به جای جواب ؛ یک اشاره به شوکت کرد و اونم به من گفت : گلنار جون تو برو توی اتاق بشین تا خانم بیاد .. اینجا توی دست و پا نباش ..من اون اشاره رو دیدم برای همین کنجکاو شدم و زیر لب گفتم : برم دنبال نخود سیاه  ... رفتم و روی یکی از مبل ها نشستم ...ولی از جایی که  بودم چیزی معلوم نمیشد ..تا صدای گریه بچه بلند شد و عزیز خواب آلود در حالیکه یک بچه بغلش بود و یک شیشه پستونک دار دستش با موهای ژولیده  درِیکی از اتاق ها رو باز کرد و اومد بیرون  .. به من گفت :تو برای چی   اونجا نشستی ؟جای تو روی مبل نیست ... اینو بده به  شوکت بگو شیر کنه ..دیگه هم نبینم از این کارا کردی ..چه پر رو ؛؛  .. ادامه ساعت ۹شب. @aghmiun
🔘این که مجبور نباشید در مورد همه چیز و همه کس اظهار نظر کنید، حس آزادی خیلی خوبی دارد. اصلاً نیاز نیست نگران این باشید که بی‌ نظری شما به عنوان ضعف فکری‌تان تلقی شود. چون این‌گونه نیست و نشانهٔ هوش شماست. بی‌ نظری یک دارایی ارزشمند است. آن‌چه دنیا را احاطه کرده نه سرریز اطلاعات، که انبوه نظرات ماست. 🔘هنر خوب زندگی کردن | رولف دوبلی @aghmiun
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه جای ایران سرای من است ... آذربایجان شرقی .کندوان @aghmiun
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به عروس خانم های مخاطب کانال آنا وطن که خدای نا کرده مادر شوهر های بد اخلاقی دارند ... هر چند همه مادر شوهر های مخاطب های گرامی مان همه شون خوش اخلاق و مهربان هستند .......شاید شاید یه نیم درصدی وجود داشته باشند .....آنها هم با این معجون مهربان و مهربانتر خواهند شد ..... @aghmiuh
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک کلیپ آموزنده خیلی خوبه همه دوستان به این کلیپ توجه کنند و انشاالله تاثیر گذار باشد. ممنون از آقا محبوب بیغم بابت ارسال این کلیپ غم نبینی آقا بیغم @ aghmiun
13:38 - 31 تیر با تشکر از آقای محمود اسماعیلی گرامی که یادی از پدر بنده کردن. پدر بنده ( آقای صادق رهنورد « برادر مرحوم حاج‌حسن سایری » ) هم‌اکنون بشدت بیمار هستن و در بستر بیماری بسیار خرسندم از اینکه یادی از پدرم شد.                         ❇️❇️❇️❇️❇️❇️ با آرزوی سلامتی و شفای کامل از درگاه خداوند خاطره ای ازایشان جانمایی میشود. @aghmiun                 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 ,,یادی از مرحوم فریدون گلچین و آقای صادق رهنورد ,, در ضلع جنوبی قلعه قاباغی, مغازه ای بود , که متعلق به مرحوم حاج محمود محمدی, فرزند مرحوم حاج علی اصغر, حاج علی اصغر پدر بزرگ پدری برادران محمدی که در میدان گمرگ مغازه دار هستند و کارشان خرید و فروش لوازم موتور و دوچرخه هست, که نسبت فامیلی نزدیک هم باهم داریم , و برادران زینالی نوه های دختری مرحوم حاج علی اصغر میباشند.مغازه حاج محمود محمدی را در قلعه باغی, در قدیم پسرشان علی آقا , که فردی دوست داشتنی و بسیار مهربان بود , میچرخانید.علی اقا که همه ما , از محبت زیاد , ایشان را علی عمو می گفتیم. مغازه علی عمو , شب ها پاتوق چند نفر از دوستان و فامیل همسن و سال میشد. میدانید از قدیم مرسوم است که در مغازه های بقالی روستا, یک عده پاتوق میکنند و تا پاسی ازشب در انجا گپ می زنند, شاید الان هم باشد. دو نفری که پای ثابت قضیه بودند, یکی مرحوم فریدون گلچین, و دیگری صادق رهنورد بودند , اینها می آمدند و ما هم دور و برشونو می گرفتیم. این دو نفر , فهم و شعور بنده می گوید, می توانستند برای همیشه در یاد و خاطره آغمیون بمانند! آن موقع این دو نفر یه کارهایی انجام میدادند که همه متحیر و انگشت به دندان می ماندیم, بقول امروزی:پانتومیم, و چشم بندی, و حرکت های آکروباتیک, الان چقدر , در آمد و چقدر طرفدار دارد؟این دو نفر اگر إن زمان تحت تعلیم کسی قرار میگرفتند و یا در کلاسی یا جایی آموزش می دیدند, شاید الان یکی از مشهورترین های , زمانه بودند, ولی افسوس و صد افسوس.....اگر در جمع کسانی که شاهد هنرنمایی های, خاموش و نشناخته انها بودید گفته های بنده را تصدیق می کردید, خیلی از آن افراد هستند میتوانید بپرسید, مثلا اقای قادر محمودی, یک شاهد حی و حاضر. اگر فقط از خاطرات این دو نفر بخواهم بنویسم , خیلی وقت و حوصله میخواهد ,شاید هم در اینده این کار را بکنم, اقای رهنورد, را خیلی سالهاست ندیده ام , خیلی دوست دارم ببینمشون, اقای رهنورد اولین نفری بودند دوربین عکاسی را به آغمیون اوردند, از همه عکس می گرفتند و من هنوز در البوم عکسی را دارم که ایشان گرفتند. شاید اولین گواهینامه بین المللی را ایشان از آغمیونی ها گرفتند و من یادمه , گواهینامه را اورده بود به همه نشان میداد, آدم بسیار مهربان و شاد و شوخ طبعی بودند  , تیپ های روز سینما را ان موقع , میزد, عینک دودی با سبیل قیطونی. کیف سامسونت بدست. کت و شلوار چهار خانه درشت با کراوات , موهای فرفری , اقا فریدون خدا بیامرز هم همینطور. با قیافه مهربان و چهره معصوم و خندان, جفت عجیبی بودند , بدون هیچ عیب و نقصی, نمی دانم بنده خدا فریدون چرا و کجا فوت کرد, ولی دردناک بود , همه ناراحت بودند  , آخه همه خاطرات خوبی ازش داشتتد, روحش شاد. و اما می دانید که اقای رهنورد یکی از برادران , سایری هستند , بلی حاج سایری ها. ایشون برادر حاج حسن و حاج علی اکبر و حاج اقبال هستند ولی ناتنی هستند, برای اقای صادق رهنورد , این مرد مهربان و شاد هر جا هستند اروزی سلامتی میکنیم و مشتاق دیدار شان هستیم... مخلص:محمود اسماعیلی *********************************** سلام این خاطره برای چندین بار جا نمایی میشود اینبار بمناسبت درگذشت مرد نازنین و مهربان آقای صادق رهنورد و همچنین گرامیداشت یاد و خاطره دوست اش مرحوم فریدون گلچین مجددا بار گذاری گردید . @aghmiun
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باسل عیاده یکی از اسرای فلسطینی که پس از ۱۱ سال از زندان های انفرادی اسرائیل آزاد شد. نامبرده بدلیل از دست دادن حافظه خانواده و اطرافیانش را نشناخت. @ aghmiun
💢 تو بهتر میدونی یا پیغمبر خدا😂 شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید و فرمود:آن زن کیست؟ گفت این زن مادرم است.او مرا بزرگ کرده است و به گردن من حق دارد و من تا آخر عمرش او را به دوشم میگیرم تا مهرش را پاسخ گفته باشم. حضرت عیسی فرمود : او را شوهر بده و خود را رها کن. شخص گفت : پیر و علیل است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: اخه نکبت ! تو بهتر میدونی یا پیغمبر خدا ؟ 😂 @aghmiun
تقدیم به نگاه های گرم تان @aghmiun