eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
در حاشیه مراسم ختم کربلای اژدر سلیمان پور، چشم ام به مردی افتاد که برای همه ماها قابل احترام هست ، انسان متدین و پرهیزگار و نورانی...‌‌‌‌‌‌.. چند دقیقه خدمت شان رسیدم و عرض ادبی خدمتشان کردم و حال شان را جویا شدم،خدا را شکر حال شان خوب و شاداب بودند. برای حاج یوسف اعزامی ،عمری پر برکت و با عزت از درگاه خداوند بزرگ مسئلت می نماییم.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهارم پشت سرشم یک دختر جوونی که با وجود اینکه کمی چ
خنده اش گرفت و گفت : خدا به داد آقا برسه با تو ...نمی دونم هر کاری دلت می خواد بکن و جواب عزیز رو هم  خودت بده ؛ماشالله چه زبونی داری ؛؛ ... پرسیدم ؛ شوکت خانم عزیز کیه ؟ گفت مادر آقا عزت الله ..دوباره پرسیدم پس اون یکی خانم زن آقاست ؟ گفت : فرح خانم ؟  خواهرشه ..امیر حسام خان هم برادرش .. گفتم : آقا زن نداره .. آهی کشید و گفت : دوتا دختر داره یکی تازه چهار ماهه به دنیا اومده ؛؛ و پریناز رو هم که اونجا بود دیدی .. گفتم اسم کوچیکه چیه ؟ گفت : پاشو دختر می خوای چیکار ؟ تو اینجا موندنی نیستی ...پرستو ؛ اسمشو مادرش گذاشته .. پرسیدم مادرش مرده ؟ گفت : پاشو بریم آشپز خونه خیلی کار دارم ... و خیلی زود منو توی آشپزخونه ای که وسایلش به نظرم عجیب و غریب بود بکار گرفتن ..اول اینکه نمی دونستم که میشه مطبخ هم توی خونه باشه و گرم .. مادر من توی اون سرما میرفت کنار حیاط و همینطور که می لرزید اجاق رو روشن می کرد و روش غذا درست می کرد .. بعد سه  فیتله ای رو می ذاشت کنار اتاق و پلو رو اونجا دم می کرد ... میز غذا خوری ندیده بودم و همه چیز برام تازگی داشت ..و من با شوق و ذوق می دیدم و یاد می گرفتم ... اون روز فهمیدم عزیز مادر آقاست ..در حالیکه اصلا پیر نبود ..فرح و امیر حسام ؛خواهر و برادرای آقا بودن ..و آقا دوتا دختر  داشت   ؛ پریناز مدام  دور ورم می پلکید ..انگار منو همبازی خوبی برای خودش دیده بود ... ولی جلو نمی اومد و فقط نگاهم می کرد ... اما هر چی دقت کردم زن ِآقا رو ندیدم ... با خودم فکر می کردم شاید مرده ؛؛ یا اینکه الان اینجا نیست ...اونشب وقتی همه نشستن دور میز تا غذا بخورن شوکت خانم  یک سینی داد دستم و گفت برو توی اون اتاق و بشین بخور ...اتاق کنار  آشپزخونه بود و زیر پله ؛؛ من صدای اونا رو می شنیدم ..که عزیز گفت : عزت الله خان به نظرم این بچه رو رد کن بره ..اون نمی تونه از پس این کار بر بیاد .. خدایش کار سختیه ..من که دلم برای اون می سوزه ... آقا گفت : فعلا چاره ای نداریم ..بزارین به عهده ی خودم ..ما از اینجا میریم دیگه چیکار دارین می خوام چه کسی رو با خودم ببرم  .. شما نمی خواد دلت برای کسی بسوزه  .. عزیز گفت : منظورت چیه باز منو مقصر کردی؟ چیکار کنم بزارم همه ی بچه هام نابود بشن ؟  ..اینطوری دلت خنک میشه ؟ آقا گفت : بسه دیگه تمومش کنین ..چند روز دیگه دندون روی جگر بزارین و با من بحث نکنین ..توی این سوز و سرما نمی تونم کاری بکنم دستم بسته اس .. مهلت بدین .؛؛.این کارو که می تونین بکنین ؟ ظرف های اونشب با من بود .. خوب شستم و آب کشیدم و لذت بردم چون آب داغ ازیک لوله بیرون میومد و سرد نبود ... عزیز گویا نظارت می کرد چون وقتی تموم شد گفت : نه بابا ..بدک نیستی ..خوبه خوشم اومد می تونی آشپزی هم یاد بگیری ؟گفتم : خیلی چیزا بلدم خانم ...از مادرم یاد گرفتم .. گفت : باشه برای فردا حالا برو توی همون اتاق بخواب گفتم شوکت برات رختخواب بیاره ... وقتی توی همون اتاق که کنار آشپز خونه بود و زیر پله تنها شدم ..به فکرم رسید ..کاش به مادرم خبر می دادم که به من مزدی نمیدن تا جمع کنم ... بعد آه عمیقی کشیدم و یادم اومد  اصلا نمی دونم کجا هستم ..نکنه دیگه پیدام نکنن .. راستی اونا در مورد من چه حرفی می زدن .. از من چه کاری می خواستن که فکر می کردن از عهده ی من بر نمیاد ..و من سعی داشتم به اونا ثابت کنم که توانشو دارم .. ای گلنار احمق ؛ شاید واقعا کار بدی ازم می خوان .. ..یک مرتبه  احساس بدی بهم دست داد ..تازه متوجه ی موقعیت خودم شده بودم .. حرفای اونا رو  به یاد آوردم و توی دلم خالی شد ..دیگه خوابم نمی برد و از این دنده به اون دنده می شدم که صدای ناله ی یک زن رو شنیدم .. نیم خیز شدم ..صدا بلند تر شد و مثل این بود که یکی ضجه می زد ..و صدای پایی رو  شنیدم که از پله ها بالا میرفت  ... با سرعت از اتاق اومدم بیرون و نگاه کردم کسی رو ندیدم و صدای ناله هم قطع شده بود  ..ترسیدم و مو به تنم راست شد ..با عجله برگشتم سر جام و لحاف رو کشیدم روی سرم ... ادامه دارد... @aghmiun
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی بره اینو از دست خودش نجات بده بدجور با خودش درگیره 😂 @aghmiun
داستان کوتاه 💐💐💐 برکت یکی از صالحان، دعا می‌کرد: پروردگارا، در روزی‌ام، برکت دِه. کسی پرسید: چرا نمی‌گویی: روزی‌ام ده؟ گفت: روزی را خداوند، برای همگان ضمانت کرده است؛ اما من، برکت در رزق را طلب می‌کنم. برکت، چیزی است که خدا به هر کس بخواهد، می‌دهد؛ نه به همگان. اگر در مال بیاید، زیادش می‌کند‌. اگر در فرزند بیاید، صالحش می‌کند. اگر در جسم بیاید، قوی و سالمش می‌کند. اگر در قلب بیاید، سعادتمندش می‌کند. @aghmiun
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ثبت یک لحظه زیبای عاشقانه خانمی برای همسر ناشنواشون کنسرت رو اجرا می کنه 😍 @aghmiun
. این دعا چقدر جامع و کامله: 🌸 ﺧﺪﺍﻳﺎ؛ ✨ ﻫﻨﮕﺎمی ﻛﻪ ﺛﺮﻭﺗﻢ ﺩﺍﺩی، خوشبختی ﺍﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ، 🌸 ﻫﻨﮕﺎمی ﻛﻪ ﺗﻮﺍﻧﺎییﺍﻡ ﺩﺍﺩی، ﻋﻘﻠﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ، ✨ ﻫﻨﮕﺎمی ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﻢ ﺩﺍﺩی، ﺗﻮﺍﺿﻌﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ، 🌸 ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺗﻢ ﺩﺍﺩی، ﻋﻔﻮﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ، ✨ ﻫﻨﮕﺎمی ﻛﻪ ﺗﻨﺪﺭستی به من ﺩﺍﺩی، ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴر 🌸 ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﻛﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﻛﺮﺩﻡ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﻜﻦ. آمین 🙏 شبتون خوش در پناه خدای مهربان 🌙🌸 @aghmiun
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ڪلید آرامش جایے در پس افڪار توست هر شب ڪہ چراغ ها را خاموش میڪنے با اندیشیدن بہ رویاهایت ڪلید آرامش را روشن ڪن! شبتون بخیر @aghmiun
جاده ی زندگی... - جاده ی زندگی....mp3
زمان: حجم: 5.4M
صبح 4 آذر وقت آن است که خدا را در درجه اول قرار دهی، از خواب بیدار شوی و یک کلمه دعا کنی. خدا را به خاطر هدیه زندگی که به تو داده است، ستایش کن. صبح بخیر 🍁🌺 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجم خنده اش گرفت و گفت : خدا به داد آقا برسه با تو
یکم ترسیده بودم خوب ترس از جن و پری چیزی بود که اون زمان خیلی زود از پدر و مادرامون یاد می گرفتیم .. مادرم شب توی حیاط آب نمی ریخت و می گفت : ممکنه بریزیم روی  از ما بهترون ؛؛ از  خیس شدن عصبانی میشن  و میان سراغمون ..و یا هر وقت شب پاشو از در بیرون می ذاشت  یک بسم الله می گفت و با هراس به اطراف نگاه می کرد ... و اونقدر ذهن ما مشغول ترس از موجوداتی که نه اونا رو می دیدیم و نه احساسشون می کردیم می شدیم که گاهی از سایه ی خودمون هم می ترسیدیم ..و من در عالم بچگی اونشب از ترس اون موجودات برای مادرم گریه کردم و زیر لب اونقدر تکرار کردم و اشک ریختم که ؛؛ من مامانم رو می خوام؛؛  تا خوابم برد .. خوب با اینکه من کلا آدمی بودم که زود خودمو با محیط وقف می دادم ..ولی اون اولین شبی بود که بدون نوازش اون می خوابیدم .. مامانم همیشه مراقب من بود که سرما نخورم و بهم بد نگذره ..اون کارش شستن رخت های مردم بود ؛  ولی اجازه نمی داد من کمکش کنم بخصوص توی زمستون  .. اما ناز پرورده هم  نبودم و همه کار از اون یاد گرفته بودم ...صبح روز بعد خیلی زود چشمم رو باز کردم و طبق عادت صداش کردم ,, مامان ,, اصلا یادم نبود که کجام  و دیگه اون پیشم نیست ... هنوز کسی بیدار نشده بود ..کمی توی رختخواب نشستم تا به خودم اومدم .. اتاقم سرد شده بود خواستم ژاکتم رو بپوشم اما مکثی کردم و با خودم گفتم : تو باید مثل اونا مرتب باشی..رفتم توی آشپز خونه و صورتم رو خوب با آبگرم و صابون شستم .. بعد بقچه ام رو باز کردم؛؛  لباس بافتی داشتم به رنگ نارنجی با راه های سفید  که مادرم برام بافته بود .. قبلا خیلی زیاد پوشیده بودم ؛ هم کهنه شده بود  و هم کوچک  اما هنوز دوستش داشتم ..و می تونستم تنم کنم ؛؛  و اون شلوار گشاد رو از پام در آوردم و یک جوراب بلند پام کردم ..موهامو از دو طرف بافتم و  چارقدم رو سرم انداختم  ... و رفتم توی آشپزخونه و زیر سماور رو روشن کردم ولی هنوز کسی بیدار نشده بود ..که باز از طبقه ی بالا صدا شنیدم .. یک چیزی مثل ناله ..رفتم جلوی پله ها ایستادم و با خودم فکر کردم برم و ببینم اون صدای ناله از کجاست .. که شوکت خانم محکم بازوی منو گرفت و کشید و گفت : کجا ؟ گفتم : یک صدای ناله میاد .. گفت : نمیاد ..من که چیزی نمی شنوم تو حق نداری بری بالا ... گفتم : اما .. گفت : اما نداره ..ببین بهت چی میگم اون بالا نمیری .. گفتم : ولی صدای ...چیز ، من خودم شنیدم  صدای ناله میومد ... گفت : اشتباه شنیدی ..بیا به من کمک کن بخاری ها رو سوخت بریزیم ..زود باش ... همراه اون راه افتادم ..و همینطور که به همه جا سرک می کشیدم و خونه رو وارسی می کردم دست به فرمون اون شده بودم .. ازش پرسیدم : شوکت خانم من می ترسم بهم بگو صدای کیه ؛؛به قران  به کسی نمیگم ... گفت : اگر بگم بیشتر می ترسی ..باور کن ببین ما هیچکدوم نمیریم بالا ..اگر کسی بود که خوب نمیشد اون بالا بمونه ... پس توام هر صدایی شنیدی به روی خودت نیار ..زود تموم میشه ..قول میدی ؟ گفتم : بله قول میدم ...از ما بهترون اونجاست ؟ گفت : یک چیزی مثل همون ...دیگه هم حرفشو نزن که خانم عصبانی میشه ....کارمون که تموم شد رفت تا سمارو رو روشن کنه که دید جوش اومده و با تعجب گفت : کی  روشن کرده ؟گفتم : من؛؛ ..سری تکون داد و گفت : آفرین به تو ..فکر می کنم تو از سنت بیشتر می فهمی .. در همین موقع آقا لباس پوشیده و آماده از پله ها اومد پایین ... هر دو سلام کردیم ولی اون به جای جواب ؛ یک اشاره به شوکت کرد و اونم به من گفت : گلنار جون تو برو توی اتاق بشین تا خانم بیاد .. اینجا توی دست و پا نباش ..من اون اشاره رو دیدم برای همین کنجکاو شدم و زیر لب گفتم : برم دنبال نخود سیاه  ... رفتم و روی یکی از مبل ها نشستم ...ولی از جایی که  بودم چیزی معلوم نمیشد ..تا صدای گریه بچه بلند شد و عزیز خواب آلود در حالیکه یک بچه بغلش بود و یک شیشه پستونک دار دستش با موهای ژولیده  درِیکی از اتاق ها رو باز کرد و اومد بیرون  .. به من گفت :تو برای چی   اونجا نشستی ؟جای تو روی مبل نیست ... اینو بده به  شوکت بگو شیر کنه ..دیگه هم نبینم از این کارا کردی ..چه پر رو ؛؛  .. ادامه ساعت ۹شب. @aghmiun
🔘این که مجبور نباشید در مورد همه چیز و همه کس اظهار نظر کنید، حس آزادی خیلی خوبی دارد. اصلاً نیاز نیست نگران این باشید که بی‌ نظری شما به عنوان ضعف فکری‌تان تلقی شود. چون این‌گونه نیست و نشانهٔ هوش شماست. بی‌ نظری یک دارایی ارزشمند است. آن‌چه دنیا را احاطه کرده نه سرریز اطلاعات، که انبوه نظرات ماست. 🔘هنر خوب زندگی کردن | رولف دوبلی @aghmiun