eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
ایستا روستایی با مردمان بسیار قدیمی شگفت زده خواهید شد اگر بگوییم این روستا در فاصله ۹۵ کیلومتری کرج واقع شده است، اما به قدری اهالی این روستا شیوه زندگی قدیمی دارند که نه تنها در خانه‌ها تلویزیون یافت نمی‌شود، هیچ خودرویی در این روستا مشاهده نخواهید کرد و علاوه بر این انچه بسیار تعجب آور است این است که در این روستا اجازه ورود را به خانم‌ها نمی‌دهند! مردم روستای ایستا حتی مراسمات عزاداری و عروسی را برگزار نمی‌کنند و معتقدند این شیوه زندگی مدرن، شبیه زندگی کفار است! این روستا یکی از عجیب‌ترین روستاهای ایران می‌باشد. @aghmiun
بغل کردن در روابط زناشویی فوایدی دارد که احتمالاً هیچوقت فکرش را هم نمیکردید «بغل کردن» - احساس خوبی به شما می دهد. - حس تنهایی را از بین می برد. - بر ترس غلبه می کند. - دریچه احساساتتان را باز می کند. - اعتماد به نفس را بالا می برد. - حس نوع دوستی شما را تقویت می کند. - روند پیر شدن را کندتر می کند. - اشتها را فرو می نشاند. - استرس و فشارهای عصبی را کاهش می دهد. - با بیخوابی مبارزه می کند. - عضلات بازوها و شانه ها را شکل می دهد. - اگر قدتان کوتاه باشد ، یک نوع تمرین کششی به حساب می آید. - یک جایگزین عالی برای بی بند و باری است. - یک جایگزین سالم و مطمئن برای مصرف الکل و دخانیات است. - وجود فیزیکی شما را تایید می کند. - دموکراتیک است (هر کس حق در آغوش کشیده شدن دارد) همدیگر رو هر روز بغل کنید❤️ @aghmiun
سلام شب تون بخیر و خوشی برای ایجاد تنوع در برنامه های ارائه شده در کانال آنا وطن آغمیون، بر آن شدیم از منابع موثق و مورد اعتماد و اطمینان ،در موارد مختلف مطالبی قابل استفاده برای مخاطبان گرامی و خانواده هایی که محبت میکنند اوقات فراغت شان این کانال را دنبال میکنند ،تدارک ببینیم. هر چند امروزه همه همراهان و مخاطبین بزرگوار در سایه فن آوری های نو و پیشرفته در هر زمینه ای میتوانند به مراجع دلخواه خود دسترسی داشته باشند ،لکن طی صحبت و مشورتی که با آقای فرازی و دیگر دوستان عضو کانال بعمل آمد ،تصمیم گرفتیم در حد بضاعت نسبت به تهیه محتواهای تاثیر گذار در زندگی روزمره ( آشپزی،ورزشی، اجتماعی،طنز،قصه کوتاه،عکس های زیبا، زناشویی، و غیره....) تلاش مستمر داشته باشیم . حتما نظرات ، پیشنهادات و کمک و مدد شما همراهان گرامی در تمامی موارد ما را در ارائه برنامه های مفید ، پیشقدم و دلگرم خواهد کرد.
. الاغ گفت : رنگ علف قرمز است! گرگ گفت : نه سبز است! باهم رفتند پیش سلطان جنگل( شیر ) و ماجرای اختلاف را گفتند. شیر گفت: گرگ را زندانی کنید. گرگ گفت: ای سلطان، مگر علف سبز نیست؟ شیر گفت: سبز است ولی دلیل زندانی کردن تو بحث کردنت با الاغ است! @aghmiun
💢از دل برود هر آن که از دیده برفت...😂 ملا دلباخته دختر کدخدا شده بود. او از هر فرصتی برای ابراز عشقش استفاده می‌کرد. روزی از جانب عموی ملا نامه‌ای رسید که وضع او را ناگوار توصیف می‌کرد. درنتیجه پدر ملا وی را برای پرستاری و مراقبت از برادرش به محل زندگی او در شهری دور فرستاد. ملای عاشق پیشه، برای اثبات دلدادگی خود و اینکه دخترک را هرگز فراموش نخواهد کرد به وی قول داد هر روز برایش نامه بنویسد. از آن به بعد هر روز نامه‌رسان درِخانه ی کدخدا را دق‌الباب می‌کرد. دختر کدخدا نیز برای دریافت نامه ،خود را شتابان به درب منزل می‌رساند. به نظر شما این داستان چه فرجامی داشت؟ آیا ملا به وصال یار رسید؟! بله… بالاخره نامه‌نگاری روزانه اثر خود را گذاشت و دختر کدخدا ازدواج کرد. اما نه با ملا… بلکه با نامه‌رسانی که هر روز او را به واسطه ی نامه‌های ملّا می‌دید.😂 @aghmiun
. الهی این بنده چه داند که چه می باید جست داننده تویی هرآنچه دانی آن ده. آمین 🙏🌹 @aghmiun
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فوران بزرگترین آتشفشان فعال اروپا "آتنا" در جزیره سیسیل ایتالیا @aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘همچون دالانی بلند تنها بودم. پرندگان از من رفته بودند. شب با هجوم بی‌مروتش سخت تسخیرم کرده بود. ❇️پابلو_نرودا 🔘ولی من قوی تر از شب به نور می اندیشیدم فردایی روشن و زیبا... 🌼شب خوش @aghmiun
هرجی سر وقتش... - هرجی سر وقتش....mp3
زمان: حجم: 5.2M
صبح 5 آذر ..از سَر صُبح ،خُدایا شکرت🌷 شده زیبا هَمه دنیا، شُکرت ... ..هر چه دادی و ندادی خیرست شوکتت باقی و مانا شکرت... روز بخیر☀️ ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتم فورا دویدم شیشه رو گرفتم و رفتم توی آشپزخونه .
شوکت خانم داشت برای شوهرش محمود غذا می کشید و من یک گوشه ایستاده بودم و مدام آب دهنم رو قورت می دادم ..و منتظر این شدم که برای منم غذا بکشن ... حس بدی داشتم ..کلا آدم مغروری بودم ..که یک مرتبه صدای ناله ی زنی  از طبقه ی بالا بلند شداین بار خیلی واضح بود  .. همه بهم نگاه کردن .. شوکت خانم فورا بلند گفت : گلنار جون برو یک سر به بچه بزن تا من برات بکشم .. رفتم درِ اتاق رو باز کردم و دیدم خوابه ..به محض اینکه برگشتم دم در آشپز خونه سینی غذا رو داد دست منو و گفت : برو پیش بچه بشین بخور که  یک وقت بیدار نشه ... صدای ناله بلند تر شده بود ولی کسی از جاش تکون نمی خورد اما من دیدم که حالت عادی ندارن و مضطرب شدن ... سینی رو گرفتم و در حالیکه صدای ناله ها بلندتر شده بودشنیدم که  عزیز با لحن تندی گفت : ای خدا نجاتم بده ..پس این عزت الله خان کجا مونده ؟ و امیر حسام گفت : عزیز ؟ هیس ..بسه دیگه ...با قدم های آهسته رفتم به اتاق عزیز ... هم می ترسیدم هم دلم می خواست بدونم واقعا  اون ناله ها مال کیه ... دیگه اشتهام کور شده بود ..و اون زن اونقدر ناله کرد تا آقا برگشت .. مثل این بود که همه به اون صدا عادت داشتن جز من ... از اونشب به بعد  توی اتاق عزیز کنار پرستو خوابیدم تا اگر شب گریه کرد آرومش کنم و عزیز بی خواب نشه ... نمی دونم شایدم اینطوری منو از شنیدن اون ناله ها دور کردن ... یک هفته به همین منوال گذشت ؛ پرستو سخت به من عادت کرده بود طوری که فقط توی بغل من می خوابید .. گاهی روز ها من صدای ناله ی اون زن رو می شنیدم ولی می دیدم که کسی به روی خودش نمیاره ... طوری که فکر می کردم فقط این منم که اون صدا ها رو میشنوم ... .تا یک روز عزیز برای کاری از خونه بیرون رفته بود  و شوکت خانم هم غذا رو به من سپرد و رفت تا یک سری به خونه اش بزنه ... پرستو خواب بود و من داشتم موهای پریناز رو شونه می کردم که صدای ناله دوباره منو بهم ریخت ..نمی تونستم بیشتر از این بی تفاوت بمونم ..می خواستم بدونم اون کیه و چرا اون بالا زندانی شده و کسی پاشو به اون طبقه نمی زاره ... عروسک پارچه ایم رو آوردم دادم به پریناز و تصمیم گرفتم برم ببینم  چه خبره ... از پله ها رفتم بالا ..یک هال کوچک بود با چند تا اتاق ... خوب گوش دادم صدا از آخرین اتاق میومد ... دستگیره رو فشار دادم ..ولی در قفل بود .. زدم به در و گفتم : خانم ؟ خانم من اینجام چیزی می خواین ؟ حالتون بده ؟ صدای ناله قطع شد و هر چی ایستادم دیگه خبری نشد ... خوب وحشت کردم اگر آدم بود حتما جواب می داد ...با ترس خواستم برگردم  ..که پایین پله ها عزیز رو دیدم .. از حالت و نگاه غضبناکش فهمیدم اوضاع خرابه ..چنان فریادی سرم کشید که از ترس دست و پام شروع کردن به لرزیدن و گفت : گمشو بیا پایین ببینم تو اونجا چیکار می کنی ؟ بهت نگفتم فضولی نکن ؟  قدرت حرکت ازم سلب شده بود احساس کردم بدنم یخ کرده  ..خودش چند پله رو اومد بالا؛؛ منم  از ترس رفتم پایین وسط راه بهم رسیدیم و خواستم از دستش فرار کنم که منو گرفت و دوباره جیغ کشید کثافت ؛؛  و یک سیلی محکم زد توی گوشم  ..با اینکه بشدت دردم گرفته بود از ترس  دویدم به طرف اتاق زیر پله ... در همین موقع شوکت خانم سر رسید ..سرش فریاد زد کدوم گوری رفته بودی ؟برای چی خونه رو تنها گذاشتی ؟  و اومد سراغ من که به دیوار چسبیده بودم و راه فراری نداشتم .. با خشم یقه ی  منو گرفت و پرسید اونجا چیکار می کردی ؟ و منو کوبید به دیوار و ادامه داد ..جواب بده ؟ کی به تو اجازه داد بری اون بالا ؟ بهت نگفتم فضولی نکن ؟ زود باش جمع کن وسایلت رو عزت الله خان بیاد می فرستمت بری .... پریناز خودشو رسوند به ما و با گریه گفت : عزیز نزن اون دوست منه  ...گلنار رو نزن .. ادامه دارد... @aghmiun
. زندگی کوچه سبزیست میان دل و دشت که در آن عشق مهم است و گذشت زندگی مزرعه خوبی‌هاست زندگی راه رسیدن به خداست @aghmiun