eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
💢از دل برود هر آن که از دیده برفت...😂 ملا دلباخته دختر کدخدا شده بود. او از هر فرصتی برای ابراز عشقش استفاده می‌کرد. روزی از جانب عموی ملا نامه‌ای رسید که وضع او را ناگوار توصیف می‌کرد. درنتیجه پدر ملا وی را برای پرستاری و مراقبت از برادرش به محل زندگی او در شهری دور فرستاد. ملای عاشق پیشه، برای اثبات دلدادگی خود و اینکه دخترک را هرگز فراموش نخواهد کرد به وی قول داد هر روز برایش نامه بنویسد. از آن به بعد هر روز نامه‌رسان درِخانه ی کدخدا را دق‌الباب می‌کرد. دختر کدخدا نیز برای دریافت نامه ،خود را شتابان به درب منزل می‌رساند. به نظر شما این داستان چه فرجامی داشت؟ آیا ملا به وصال یار رسید؟! بله… بالاخره نامه‌نگاری روزانه اثر خود را گذاشت و دختر کدخدا ازدواج کرد. اما نه با ملا… بلکه با نامه‌رسانی که هر روز او را به واسطه ی نامه‌های ملّا می‌دید.😂 @aghmiun
. الهی این بنده چه داند که چه می باید جست داننده تویی هرآنچه دانی آن ده. آمین 🙏🌹 @aghmiun
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فوران بزرگترین آتشفشان فعال اروپا "آتنا" در جزیره سیسیل ایتالیا @aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘همچون دالانی بلند تنها بودم. پرندگان از من رفته بودند. شب با هجوم بی‌مروتش سخت تسخیرم کرده بود. ❇️پابلو_نرودا 🔘ولی من قوی تر از شب به نور می اندیشیدم فردایی روشن و زیبا... 🌼شب خوش @aghmiun
هرجی سر وقتش... - هرجی سر وقتش....mp3
زمان: حجم: 5.2M
صبح 5 آذر ..از سَر صُبح ،خُدایا شکرت🌷 شده زیبا هَمه دنیا، شُکرت ... ..هر چه دادی و ندادی خیرست شوکتت باقی و مانا شکرت... روز بخیر☀️ ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتم فورا دویدم شیشه رو گرفتم و رفتم توی آشپزخونه .
شوکت خانم داشت برای شوهرش محمود غذا می کشید و من یک گوشه ایستاده بودم و مدام آب دهنم رو قورت می دادم ..و منتظر این شدم که برای منم غذا بکشن ... حس بدی داشتم ..کلا آدم مغروری بودم ..که یک مرتبه صدای ناله ی زنی  از طبقه ی بالا بلند شداین بار خیلی واضح بود  .. همه بهم نگاه کردن .. شوکت خانم فورا بلند گفت : گلنار جون برو یک سر به بچه بزن تا من برات بکشم .. رفتم درِ اتاق رو باز کردم و دیدم خوابه ..به محض اینکه برگشتم دم در آشپز خونه سینی غذا رو داد دست منو و گفت : برو پیش بچه بشین بخور که  یک وقت بیدار نشه ... صدای ناله بلند تر شده بود ولی کسی از جاش تکون نمی خورد اما من دیدم که حالت عادی ندارن و مضطرب شدن ... سینی رو گرفتم و در حالیکه صدای ناله ها بلندتر شده بودشنیدم که  عزیز با لحن تندی گفت : ای خدا نجاتم بده ..پس این عزت الله خان کجا مونده ؟ و امیر حسام گفت : عزیز ؟ هیس ..بسه دیگه ...با قدم های آهسته رفتم به اتاق عزیز ... هم می ترسیدم هم دلم می خواست بدونم واقعا  اون ناله ها مال کیه ... دیگه اشتهام کور شده بود ..و اون زن اونقدر ناله کرد تا آقا برگشت .. مثل این بود که همه به اون صدا عادت داشتن جز من ... از اونشب به بعد  توی اتاق عزیز کنار پرستو خوابیدم تا اگر شب گریه کرد آرومش کنم و عزیز بی خواب نشه ... نمی دونم شایدم اینطوری منو از شنیدن اون ناله ها دور کردن ... یک هفته به همین منوال گذشت ؛ پرستو سخت به من عادت کرده بود طوری که فقط توی بغل من می خوابید .. گاهی روز ها من صدای ناله ی اون زن رو می شنیدم ولی می دیدم که کسی به روی خودش نمیاره ... طوری که فکر می کردم فقط این منم که اون صدا ها رو میشنوم ... .تا یک روز عزیز برای کاری از خونه بیرون رفته بود  و شوکت خانم هم غذا رو به من سپرد و رفت تا یک سری به خونه اش بزنه ... پرستو خواب بود و من داشتم موهای پریناز رو شونه می کردم که صدای ناله دوباره منو بهم ریخت ..نمی تونستم بیشتر از این بی تفاوت بمونم ..می خواستم بدونم اون کیه و چرا اون بالا زندانی شده و کسی پاشو به اون طبقه نمی زاره ... عروسک پارچه ایم رو آوردم دادم به پریناز و تصمیم گرفتم برم ببینم  چه خبره ... از پله ها رفتم بالا ..یک هال کوچک بود با چند تا اتاق ... خوب گوش دادم صدا از آخرین اتاق میومد ... دستگیره رو فشار دادم ..ولی در قفل بود .. زدم به در و گفتم : خانم ؟ خانم من اینجام چیزی می خواین ؟ حالتون بده ؟ صدای ناله قطع شد و هر چی ایستادم دیگه خبری نشد ... خوب وحشت کردم اگر آدم بود حتما جواب می داد ...با ترس خواستم برگردم  ..که پایین پله ها عزیز رو دیدم .. از حالت و نگاه غضبناکش فهمیدم اوضاع خرابه ..چنان فریادی سرم کشید که از ترس دست و پام شروع کردن به لرزیدن و گفت : گمشو بیا پایین ببینم تو اونجا چیکار می کنی ؟ بهت نگفتم فضولی نکن ؟  قدرت حرکت ازم سلب شده بود احساس کردم بدنم یخ کرده  ..خودش چند پله رو اومد بالا؛؛ منم  از ترس رفتم پایین وسط راه بهم رسیدیم و خواستم از دستش فرار کنم که منو گرفت و دوباره جیغ کشید کثافت ؛؛  و یک سیلی محکم زد توی گوشم  ..با اینکه بشدت دردم گرفته بود از ترس  دویدم به طرف اتاق زیر پله ... در همین موقع شوکت خانم سر رسید ..سرش فریاد زد کدوم گوری رفته بودی ؟برای چی خونه رو تنها گذاشتی ؟  و اومد سراغ من که به دیوار چسبیده بودم و راه فراری نداشتم .. با خشم یقه ی  منو گرفت و پرسید اونجا چیکار می کردی ؟ و منو کوبید به دیوار و ادامه داد ..جواب بده ؟ کی به تو اجازه داد بری اون بالا ؟ بهت نگفتم فضولی نکن ؟ زود باش جمع کن وسایلت رو عزت الله خان بیاد می فرستمت بری .... پریناز خودشو رسوند به ما و با گریه گفت : عزیز نزن اون دوست منه  ...گلنار رو نزن .. ادامه دارد... @aghmiun
. زندگی کوچه سبزیست میان دل و دشت که در آن عشق مهم است و گذشت زندگی مزرعه خوبی‌هاست زندگی راه رسیدن به خداست @aghmiun
678.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به آقایانی که فقط نیم رو بلد هستند درست کنند .... @aghmiun
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یکی از اون اتفاقات عجیب ..... سیل صخره ها...... @aghmiun
نمایی از کوچه های با صفای آغمیون کوچه هایی که همه ی مان از آنها بارها و بارها عبور کردیم، بوی خاکش هنوز در مشامم هست ، مناظر زیبای درختان سبز گردو که از روی دیوار به بیرون آویزان شده اند و جلوه ی زیبا و خاص به کوچه ها بخشیده است......همه ی مان کلی خاطره از این کوچه ها داریم ........انگار گم شده هامون تو این کوچه ها جا مانده است ... @aghmiun
بناهای خشتی جای خود را به ساختمان های سیمانی و آجری داده اند.... دیگر بوی خاک نم دار بارانی، به مشام مون نمی خوره..... روستا داره پوست عوض میکنه....... نسل عوض شده..... به امید آبادانی بیشتر و بهتر روستای زیبای مان آغمیون..