eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
📣 شکوه معماری در مجموعه میراث جهانی کاخ گلستان، عمارت بادگیر @ aghmiun سپاس از حسین آقا برنده
هیچ شبی💫 پایان زندگی نیست از ورای هر شب دوبارہ خورشید طلوع میڪند🌸🍃 و بشارت صبحی دیگر میدهد این یعنی امید هرگز نمی‌میرد @aghmiun
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘آرامش در زندگی نبودن جدال نیست بلکه تجربه حضور خداست ! شب بخیـــــــــــــــــر🌼 @aghmiun
جسارت زندگی... - جسارت زندگی....mp3
زمان: حجم: 3.7M
صبح 6 آذر هر روز برای خود روز جدیدیست، هر گل طراوت خاص خود را دارد. هر چهره ای از زیبایی ویژه ای برخوردار است و بالاخره هر پدیده ای در دنیا در نوع خود یکتا و دیدنی است، از جمله هر صبحِ زندگی شما. صبحتون زیبا 🌹🍂🍁 @aghmiun
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 شهادت حضرت فاطمه (س) ایام، تعلق به گل یاس گرفته افراشته بنگر همه جا پرچم زهرا … فرا رسیدن ایام فاطمیه بر همه مسلمانان تسلیت باد. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نهم عزیز به شوکت خانم گفت  این بچه رو از اینجا ببر
عزیز گفت : خوب می دونم ؛؛ ولی باید حد خودشو بدونه ..ترسوندمش که دیگه هوس فضولی به سرش نزنه ... و تا موقع ناهار من همون جا نشستم و به حرفای اونا گوش دادم ... حتی امیر حسام که کمتر توی خونه پیداش می شد سراغم رو گرفت ... اون روز ناهارم رو شوکت خانم آورد و خودشم اومد سینی رو برد و بهم گفت : خانم گفته حق نداری از اینجا بیای بیرون .. از نشستن خسته شده بودم ..دلم می خواست کار کنم .. برم پیش پرستو و پریناز ..اما در اتاق رو بسته بودن و کسی سراغم نیومد ..سر شب بدون شام خوابم گرفت و همون جا رختخوابم رو پهن کردم خوابیدم .. نمی دونم چقدر طول کشید که از صدای گریه ی پرستو بیدار شدم ..و همزمان در اتاق باز شد و عزیز چراغ رو روشن کرد و گفت : پاشو بیا ببینم نکنه تو رو می خواد .. همش بی تابی می کنه شیر هم نمی خوره ...فورا از جام بلند شدم و دنبال چارقدم گشتم ..گفت : ولش کن همه خوابن بیا اینو بگیر ببینم دردش تو نیستی ؟ ..به محض اینکه پرستو رو گذاشت توی بغل من آروم شد در حالیکه هنوز بغض داشت و دل ؛دل ؛می زد ..رفتم توی اتاق عزیز ..شیرشو دادم خورد و باد گلو کرد و در حالیکه سرشو توی سینه ی من تکون می داد و انگار احساس آرامش می کرد خوابش برد ...عزیز همینطور لبه ی تخت نشسته بود و به من نگاه می کرد ...گفتم : عزیز , نه خانم ؛ خوابش برد بزارمش و برم ؟ گفت : به حق چیزای ندیده و نشنیده ...برو رختخوابت رو بیار همین جا کنار نَنوی اون بخواب ..مثل اینکه به بوی تو عادت کرده و فکر می کنه آدمی ... با اینکه از این حرفش خوشم نیومد و دلم می خواست جواب بدم ولی  سکوت کردم ..و اینطوری شد که من  تنها کسی بودم که پرستو دوست داشت توی بغلش بخوابه و شیر بخوره و حتی باهاش بازی کنه ..برای من مثل عروسک زنده ای بود که بهم احساس ارزشمندی می داد ..و حالا نمی دونم چرا پریناز هم همین احساس رو داشت صبح که چشمشو از خواب باز می کرد سراغ منو می گرفت...و به دستور آقا که علاقه ی بچه ها رو نسبت به من می دید کار من فقط شد رسیدگی به اونا ...اما بازم بیکار نمی موندم و هر کاری توی خونه از دستم بر میومد می کردم ...آفتاب داغ و آب شدن برفها نشون می داد که داریم به بهار نزدیک میشیم ..حالا منم در هاله ای از ابهام و چرا ها ی بی جواب هر روز صدای ناله ی اون زن بینوا رو می شنیدم و رنج می بردم ولی مثل بقیه ی افراد خونه به روی خودم نمی آوردم ..و تنها دلم به این خوش بود که آقا مرتب بهش سر می زنه و شام و ناهار و ناشتایی می بره و اتاقش رو گرم نگه می داره و تا زمانی که آقا بالا بود هیچ صدایی شنیده نمی شد ...یادم نیست چطوری من شدم مثل عضوی از اون خانواده و دیگه کمتر به یاد مادر و برادرام که دلتنگ شون بودم می افتادم ..چندین بار از آقا خواستم اجازه بده اونا رو ببینم ولی هر بار یا بهانه سرما رو میاورد و یا بچه ها رو که پرستو بدون تو نمی خوابه  ... تا اینکه یک روز باز آقا دیر به خونه رسید ...خیلی براش صبر کردیم نیومد تا ناهار خوردیم ساعت شد سه بعد از ظهر .... من داشتم ظرف می شستم و شوکت خانم جمع و جور می کرد ..صدای عزیز و امیر حسام از توی اتاق میومد که داشتن با هم بحث می کردن ..عزیز عصبانی بود و معلوم میشد  سر پول دعوا می کنن اما متوجه نمی شدم چی میگن ..که یک مرتبه صدای فریاد اون زن بلند شد ..از ته دلش جیغ می کشید ..خدااااا ..خدااااا..آخه چرا ؟ نمی خوام ...نمی خوام ..و صدا هایی که معلوم میشد یکی داره  همه چیز رو می کوبه به دیوار و صدای شکستن  و صدای مشتی که به در می خورد توی دلم غوغایی به پا کرد .. ادامه دارد. @aghmiun
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراقب این موارد باشید تا در روزهای برفی و بارانی هرگز تصادف نکنید! @aghmiun
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️کاملا رایگان 🔘دریافت هورمونهای شادی مغز @aghmiun
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام عزیز و حرمتلی مخاطب لریمیزه اولین خبر امروزم برای شما عزیزان: تولد سنگین ترین نوزاد ایران در شهر مشهد مقدس ************************************ خبر خوش دیگر : بازم یه تولد باخبر شدیم نوزاد دیگری هم متولد شده است که از شنیدنش خیلی خوشحال و مسرور شدیم با خبر شدیم دوست عزیز مان جناب آقای محمد فرازی هم با بدنیا آمدن فرزند سوم شان به جمع خانواده های پنج نفره ملحق شدند . جناب فرازی چشمامو ن روشن انشاالله که قدم شان مبارک باشد 🌼🌼🌼🌼🌼 سلام.ازلطف شما وسایر دوستان عزیزم سپاسگزارم. 🙏🙏🙏🙏
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رالی فوق جذاب پینگ پنگ و کسب یک امتیاز تحسین آمیز @aghmiun