eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک پهباد اتفاقی این فیلمو که یه خرس افتاده دنبال این مرد گرفته 😨 @aghmiun
🔘مسابقه طناب کشی 🔘کاری ارزشمند وپسندیده، 🔘حضوردوتیم ازآغمیون 🔘بربانیان اینگونه مسابقات ورزشی که موجبات افزایش شور وشعف دربین جوانان میشود درود میفرستیم. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نوزدهم چند روز دیگه گذشت من و آقا ثانیه ای بیکار ن
بالاخره از ترس رفتن آقا گریه ام گرفت و گفتم : تو رو قران آقا ما رو اینجا  تنها نزارین من شیر زن نیستم ..من ... آقا اومد کنار من نشست و گفت : گلنار؛؛ دخترم ؛ من می دونم که  تو می تونی .. اگر این فکر رو نمی کردم که تو الان اینجا نبودی ...خواهش می کنم بهم کمک کن ..چاره ای ندارم ..می فهمی ؟ .. تو بگو می تونم خونه و زندگی و بچه ها رو ول کنم به امون خدا ؟ پرستو ؛؛ پریناز اونا بابا نمی خوان ؟  یک دلم اینجاست یک دلم پیش بچه ها و کارای عقب موندم ... تو فکر می کنی من نمی فهمم و خیالم راحته ؟که شما دو نفر رو اینجا توی این دشت ول کنم و برم ؟ چیکار کنم ..شیوا رو کجا ببرم ؟ که کسی متوجه نشه و اونو نبرن خونه ی جذامی ها .. جای وحشتناکی که جز درد و غم توش هیچی نیست ..دلم رضا نمیشه خودشم می دونه من چی میگم ...پس  این وضع که اصلا خوب نیست رو ترجیح میدم ...و باز بغض گلوشو گرفت و پِقی زد زیر گریه و با سرعت از کلبه بیرون رفت ... بدون توجه به شیوا خانم دنبالش رفتم و هر حالیکه خودمم گریه می کردم گفتم : آقا تو رو خدا گریه نکنین ..چشم هر کاری شما بگین من می کنم ..بهتون قول میدم از خانم خوب مراقبت کنم نگران نباشین ... صورتشو با دو دست مالید و نشست روی هیزم ها و گفت : چند روز بهم فرصت بده میرم و زود برمی گردم  .. می خوام یکی دیگه رو پیدا کنم که بیاد اینجا کمک تو ..خودت می دونی مرد نمیشه باشه..اگر پیدا نکردم ..اون بیرون یک اتاق دیگه می سازم تا شب ها یکی از روستا بیاد پیش شما ها تنها نباشین .. منی که دوباره تحت تاثیر گریه آقا قرار گرفته بودم و حسابی دلم براش سوخته بود گفتم : نه نمی خواد نگران ما باشین ,, من که  نمردم ؟ از هیچی نمی ترسم .. خاطرتون جمع باشه  از شیوا خانم خوب مراقبت می کنم تا شما سه روز دیگه برگردی ... گفت : گلنار جون سه روز دیگه من اینجا نیستم ..شاید یک هفته و یا بیشتر طول بکشه ..حالا بهت میگم در نبودن من باید چیکار کنی ...اونشب در حالیکه من خودمو زده بودم به خواب ..آقا تا نزدیک صبح سر شیوا خانم رو توی بغلش گرفته بود و نوازشش می کرد و گاهی با هم آهسته حرف می زدن .. همینطور که سعی می کردم بفهمم اونا چی بهم میگن خوابم برد و صبح موقع نماز بیدار شدم که آقا داشت وسایلشو می برد بزاره توی ماشین ... مقداری پول گذاشت روی  چمدون ها و به من گفت : هر چی لازم داشتین   بگو سلیمان بخره براتون بیاره .. هر روز از حالتون منو با خبر می کنه ,, بهش گفتم به من  زنگ  بزنه ... امروزم  قراره  یک سگ خوب بیاره  که اگر کسی به اینجا نزدیک شد شما ها بفهمین ..و کلی سفارش دیگه ... در میون گریه و ترسی که توی دل من و شیوا بود و به زبون نمی آوردیم آقا از سرازیری کوه  پایین رفت ..به طرف ماشینش .. شیوا بی حرکت به رفتش نگاه می کرد ...هر دو همینطور اون بالا ایستادیم؛؛تا صدای روشن شدن ماشین و بعدم نور چراغی که دور زد و کم کم دور شدو بغضی که در گلو داشتیم رو به اشک تبدیل کرد و با وجود سرما ی زیادِ سحر گاه که تا استخوان آدم رو می لرزوند  از جامون تکون نخوردیم و تا اونجایی که می تونستیم ببنیمش ایستادیم .. یک مرتبه نگاهم افتاد به شیوا که مثل بید می لرزید و اشک میریخت .. دستشو گرفتم و گفتم : بیا بریم توی کلبه سرما می خوردین خانم .. آقا زود بر می گرده ..قول داده..شکل مرده ی متحرک شده بود آروم توی رختخوابش نشست و مات زده به دیوار خیره شد. من  در و از تو قفل کردم و مدتی روبروش نشستم و در سکوتی که هر دو می دونستیم برای چیه ماتم گرفتیم  .. تا شیوا  رفت زیر لحاف و در حالیکه خودشو جمع کرده بود بی حرکت موند... منم با همه ی تشویشی که به وجودم افتاده بود خوابم برد ...این کلبه و این طبیعت زیبا بدون آقا هیچ لطفی نداشت انگار همه چیز یخ زده بود و اون روح زندگی و گرما رو با خودش برده بود ... و من از همون روز اول تمام سعی خودمو می کردم تا اوضاع رو به همون شکلی که آقا بود نگه دارم ... نزدیک های ظهر بود که بر خلاف هر روز هنوز سلیمان نیومده بود ..اون باید میومد و بشکه رو پر می کرد ..و این نگرانم کرده بود و می ترسیدم با رفتن آقا اونم دیگه به ما سر نزنه .. که صدای پارس یک سگ رو شنیدم .. برگشتم و دیدم که سلیمان داره میاد در حالیکه طناب یک توله سگ توی دستشه ... وای خدای من یک توله ی قشنگ .. رفتم جلو و بلند گفتم : آقا سلیمان این که خیلی کوچیکه ؛؛ گفت : سلام ..بزرگ میشه خانم چیزی طول نمیکشه به شما هم عادت می کنه اینطوری بهتره ... ادامه دارد. @aghmiun
🔘حضور اعضای جدیدمون خصوصاجناب آقای محمود اعزامی در جمعمون رابه فال نیک میگیریم . 🙏🙏🙏🙏🙏 کانال آناوطن آغمیون @aghmiun
هر چند عکس ها تکراری هستند ولی لازم میبینم هر روز و شب چند تایی از آغمیون عکس تقدیم کنیم تا نسیم بهار زیبا ،بوی آغمیون را از پنجره کانال آنا وطن به مشام دوستداران آغمیون برساند.