19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا میرسه به داد دلمون ،
درست همون موقع که از تموم دنیا بریدیم...
شبتون خوش 🌹
@aghmiun
در گذشته نباش... - در گذشته نباش....mp3
زمان:
حجم:
5.1M
صبح 11 آذر
شروع هفته تون عالی
امیدوارم شروع امروزتون
آغازخوشی هاتون
آغازشور و هیجان
آغازمهربانی و شادی
آغاز موفقیت و بهروزی
وآغاز آرامش وحس ناب زندگی
برای همه شما بزرگواران باشد
سلام صبحتون بخیر 🌺
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستم بالاخره از ترس رفتن آقا گریه ام گرفت و گفتم :
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_بیستویک
نون و تخم مرغ ها رو از سلیمان گرفتم و گفتم : اسمش چیه ؟گفت : هر چی خودتون می خواین بزارین ما اینجا سگ هامون اسم ندارن ..گفتم : بیاکوچیک ..بیا ..پرسید: خانم حالشون خوبه ؟گفتم : بله خوبن ؛؛ خوابیدن ..گفت : راستی دقیقا خانم چشون شده که آقا گذاشتن اینجا و رفتن ؟ گفتم : چیزی نیست ..دکتر گفته باید یک مدت توی کوهستان زندگی کنن تا حالشون خوب بشه ..
آقا هم زود بر می گرده ..گفت : فکر نکنم تا تهرون یک ذره ؛ دو ذره راه که نیست ..گفتم آقا سلیمان بشکه رو پر کنین که برای من سخت نباشه ...و اینطوری از سوال های اون فرار کردم ..آقا بهم سفارش کرده بود لباس های خانم رو توی چشمه نشورم ..اون تاکید داشت که حتما آب ظرف ها و لباسهای خانم رو بزیرم به جایی که آب حموم ازش بیرون میاد و میرفت به گودالی که پشت کلبه کنده بود یک چیزی شبیه به چاه ..و روز هایی که من لباس می شستم و یا حموم می کردیم آب زیادی لازم داشتیم ...برای همین من به جز آبی که سلیمان میاورد چندین بارم خودم میرفتم پایین و بر می گشتمسلیمان در نبودن آقا بیشتر به من سر می زد و بهمون می رسید بدون اینکه شیوا خانم رو ببینه با شک و تردید اصرار داشت بدونه خانم چه بیماری داره ...
در حالیکه فکر می کردم با رفتن آقا اوضاع ما خیلی بد میشه اینطور نشد و من می تونستم آزادانه هر کاری دلم می خواد انجام بدم ..
شیوا خانم اغلب قرص میخوردومیخوابید ..گاهی تمام روز رو هم خواب بود ...ومن هر بار که میرفتم آب بیارم کنار اون چشمه ی پر آب و جوشان ..که بین دو تپه قرار گرفته بود و آبش از اون بالا بشکل نهری زیبا و آبشار مانند میرفت به طرف پایین می نشستم و توی رویا های خودم غرق می شدم تا ..از نق و نق کردن های شیوا و ایراد ها و لوس بازی هاش دور بشم ..دلم تنگ بود واینطوری خودمو سرگرم می کردم ..خوب البته اونم حق داشت اما اون زمان من درکش نمی کردم و فکر می کردم باید مثل یک آدم عادی رفتار کنه ..حس می کردم منو قابل نمی دونه و به چشم یک گارکر نگاهم می کنه ؛ اهمیتی نمی دادم که باهام حرف نمی زنه ..حرف زدن ما فقط در حد معمولی بود ..و اون اصلا مثل آقا با من ارتباط بر قرار نمی کرد ..سرم رو به کار و غذا درست کردن گرم میکردم ..خوب من دختر سر زنده و شادابی بودم و به عقلم نمی رسید که یک کاری برای اون بکنم تا از اون حال و روز در بیاد بقیه روز رو برای خودم می گشتم با کوچیک بازی می کردم ؛؛شعر می خوندم ..از تپه ها بالا و پایین می رفتم و خودمو ملکه ی اون کوهستان می دیدم ...که هنوز پسر پادشاه دنبالم می گرده و پیدام نمی کنه ...سختی کار بعد از رفتن آقا ؛ یکی دو روزی بیشتر طول نکشید و من خیلی زود به اوضاع مسلط شدم ..نمی دونم چرا فکر می کردم همه ی اون کارا رو به خاطر آقا می کنم و راضی بودم ...اما شب ها می ترسیدم ..و جرات نمی کردم حتی با اینکه کوچیک پشت در بود برای دستشویی از کلبه بیرون برم ....ولی خوب طبیعی بود که شیوا روز به روز غمگین تر میشد و کمتر غذا می خورد و اصرار من هم فایده ای نداشت اجازه نمی داد بهش نزدیک بشم ..و خیلی کم اونم نزدیک غروب از کلبه میومد بیرون و رفتن خورشید رو پشت کوه تماشا می کرد و بر می گشت توی کلبه ..
یک مرتبه متوجه شدم که ده روز گذشته و از آقا خبری نشده ..از آقا سلیمان پرسیدم :آقا نگفت کی بر می گردهگفت: ببخشید دو؛ سه روزه وقت نکردم برم تلفن کنم فردا حتما میرم شما کاری نداری بهشون بگم ؟گفتم : سلام برسون و بپرس کی بر می گردن ؛؛ ...
روز بعد از خواب که بیدار شدم دیدم شیوا خانم توی رختخوابش نشسته ..سلام کردم ..جواب نداد ..احساس کردم بیقراره ...اما چیزی نپرسیدم .. ناشتایی روآماده کردم ..و گذاشتم جلوش ..داد زد نمی خورم برش دار ....گفتم : خانم اگر غذانخورین آقا بیاد ببینه لاغر شدین ناراحترمیشه ...دوباره سرشو گذاشت روی بالش و گفت : اون دیگه نمیاد ..عزت الله خان دیگه بر نمی گرده ..می دونستی ؟ توام قربونی من شدی طفلک ..گفتم : چرا میاد؛؛ ..من حتم دارم و بهتون قول میدم که به زودی پیداشون میشه ..تو رو قران به خاطر آقا چند تا لقمه بخورین ...گفت : گلنار برای چی اصرار می کنی ؟ وقتی میگم میل ندارم یعنی ندارم ...
گفتم : لا اقل چایی تون رو بخورین خیلی قاطع گفت : بهت میگم اینا رو بردار از جلوی من دیگه ام با من جر و بحث نکن ...
همین کار و کردم و بعدم اتاق رو جمع و جور کردم تدارک ناهار رو دیدم و از کلبه رفتیم بیرون ..سلیمان بازم دیر کرده بود ..در رو بستم و از تپه ی پشت کلبه رفتم بالا کوچیک هم همراهم بود و با هم بازی می کردیم که یک مرتبه اون پارس کنون از همون راهی که رفته بودیم برگشت ...با سرعت می دوید ومعلوم بود کسی اومده که اون تاحالاندیده ..منم ترسیدم کسی باشه که بره سراغ خانم چون درِ کلبه رو قفل نکرده بودم ...
ادامه دارد....
@aghmiun
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun