8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همانطور که خوردن شراب حرامست؛
خوردن غصه هم حرام است...
خوردن هیچ چیز مثل
خوردن غصه حرام نیست.
اگر فهمیدیم که جهاندار عالم اوست
دیگر چه غصه ای باید بخوریم؟
👤 دکتر حسین الهی قمشهای
🌼شب خوش
@aghmiun
هدایت افکار... - هدایت افکار....mp3
زمان:
حجم:
4.7M
صبح 14 آذر
گاهی لازمه بی خیال بشی!
از دست و پا زدن بیهوده و بیش از حد،
از فکر و استرس در مورد پایان و نتیجه ی یه موضوع
دست برداری
و فقط آرام و مطمئن
راه خودت رو بری...
صبحتون بخیر🍂🐥
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستوهفت اون روز شیوا خیلی حالش بهتر بود .. وقتی سل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_بیستوهشت
همینطور که اون آش داغ رو تند و تند می ذاشتم توی دهنم گفتم : شیوا خانم میشه بقیه ی زندگی تون رو بگین ..
سرمون گرم میشه ...
سرشو بلند نکرد و چند قاشق دیگه خورد انگار داشت افکارشو مرتب می کرد و گفت :چقدر خوشمزه اس دستت درد نکنه ..
از کی یاد گرفتی ؟
گفتم : مادرم ..تو رو قران بگین دیگه حرف رو عوض نکنین ...
گفت : بزار خودمو آماده کنم ؛ آخه هر وقت یادم میفته موهای بدنم راست میشه ..خیلی بد بود ..
خلاصه ..برات گفته بودم ؛ عمه و یک عده از فامیل های ما زودتر رفته بودن تا جهاز منو بچینن ..
پدرمن و زن جدیدش با مادر و خواهراش توی یک کالسله دیگه پشت سر ما راهی تهران شدیم ..
من نمی دونم اینقدر زیاد دوست داشتن کسی ؛ خوبه یا بد ولی اینو می دونم که عشق قشنگ ترین هدیه خداست و بدون اون زندگی معنایی نداره ؛تمام شب من سرم روی شونه ی عزت الله خان بود و قلبم تند می زد ؛ دست تو دست هم تا صبح حرف می زدیم ..
روز بعد نزدیک ظهر رسیدیم تهران ..چه استقبالی ازمون کردن ؛ افسانه ای و با شکوه ..
عزیز و پدر عزت الله خان سنگ تموم گذاشته بودن ...حیاط رو چراغونی کرده بودن و صدای ساز و دهل بلند به گوش میرسید ..
گل و نقل جلوی پام می ریختن ..
عزیز به همه گفته بود عروسم شکل فرنگی ها ست و به خودش می بالید ...
و دوست داشت هر چه زودتر منو به فامیلش نشون بده ..
حیاط خونه مثل حالا نبود ..باغچه های زیادی داشت پر از گل و گیاه درخت های سر به فلک کشیده ..و دار بست ها چوبی تاک انگور و پیچک های یاس بنفش ...
طبقه ی بالا رو برای من درست کرده بودن ..و من در میون دود اسپند و هلهله ی مهمون ها وارد اون خونه شدم تا آماده بشم برای شب که جشن عروسی بود ...خوب مراسم عقد که نداشتیم آرایشگر اومد خونه و منو آماده کرد ..ولی احساس خستگی می کردم و خوابم میومد ...
اما اونقدر عاشق بودم که هیچ اعتراضی نداشتم ...
مطربی که دعوت کرده بودن مجلس رو حسابی گرم کرده بود عزت الله خان اومد بالا تا منو با خودش ببره توی مجلس ...
وقتی زیر بغلشو گرفتم احساس می کردم خوشبخترین زن دنیام ...که اشتیاق اون کمتر از من نبود ..
اونشب اولین شبی بود که می تونستیم با هم یک جا بخوابیم ...وارد حیاط شدیم ..
دست می زدن و هلهله می کشیدن ..و نقل و پول سرمون می ریختن ..
پدر و مادر عزت الله خان و پدر من و عمه همراهمون بودن ...دور می زدیم و به مهمون ها خوش اومد می گفتیم ..
تا رسیدیم به یک داربست تاک انگور که گوش تا گوش مهمون ها زیرش نشسته بودن ..
سرم گیج رفت یک تلو خوردم و دستم رو گرفتم به یکی از پایه های داربست ..تا اومدم حرکت کنم محکم بدنم به چوبه ی عمودی داربست اصابت کرد ..و یک مرتبه در یک چشم بر هم زدن داربست فرو ریخت و عده ی که دنبال ما بودن با همه ی اون مهمون ها زیر چوب ها و شاخه های تاک گیر افتادن ..
جز من که پرت شدم توی باغچه و فقط یک پام زیر شاخه های موند .....
واویلایی راه افتاد و همه شروع کردن به بیرون آوردن کسانی که زیر تاک آه و ناله می کردن ...
از جمله عزت الله خان ...من مات بودم ..هراسون و وحشت زده از جام بلند شدم و فقط زیر لب تکرار می کردم ..یا خدا ؟ چرا اینطوری شد ؟خودت کمک کن ...
اما به این آسونی ها نبود یک فاجعه اتفاق افتاده بود .. مهمون ها کمک می کردن تا اونا رو از زیر چوب ها و شاخ و برگ ها در بیارن ..همه زخمی با سر و صورت داغون از اون زیر بیرون میومدن ..عزت الله خان سرش شکسته بود ولی خودشو بیرون کشید و داد زد شیوا خوبی ؟
گفتم : آره تو حالت خوبه ..
گفت منم خوبم نترس چیزی نیست ...عزیز هم خیلی صدمه دیده بود و با آه و ناله بیرونش آوردن ...
پدرم زیاد صدمه ندیده بود و دنبال عمه می گشت ..که یک مرتبه چند تا مرد پدر عزت الله خان رو کشیدن بیرون و فریاد زدن نفس نمی کشه ....زود یکی دکتر خبر کنه ...
حال و روز گار بدی بود همه چیز بهم خورده بود و من نگران پدر شوهرم بودم که جنازه ی یک خانم مسن رو در آوردن و بچه هاش غوغا راه انداختن ...
و بعد یک جنازه ی یک دختر بچه دوسه ساله ...در یک چشم بر هم زدن همه ی روشنایی ها تبدیل به سیاهی شد..
پدرم می خواست منو از اونجا دور کنه ولی طاقت نداشتم و زار زار گریه می کردم ..
ماشین ها و کالسکه ها زخمی ها رو بردن مریض خونه ..وپدر عزت الله خان رو بردن توی اتاقش ...
ادامه دارد...
@aghmiun
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ بسیار زیبا ،پر از احساس و عاطفه و پر از مهربانی را بارها و بارها نگاه کنید
به دوستان تان ارسال بفرمائید، تا همه ببینند که مهربانی وجود دارد ،انسانیت زنده است .
من اشکم جاری شد از خوشحالی.....
اشکم جاری شد بخاطر وجود این فرشته ها ....
چقدر زیبا....
چقدر ارزشمند .....
خوش به حال تون دکتر که چنین قلبی دارید .....
تقدیم به مخاطبان مهربان کانال آنا وطن آغمیون
و
سپاس از دوست عزیزم حاج تقی محمد نسب بابت این هدیه خوب شان
@aghmiun
سلام
به اطلاع عزیزان مخاطب می رسانیم
اگر چنانچه از هم کتی های عزیزمان یا هر کس دیگر در هر کجای ایران ،مشکل جسمی یا ناراحتی های دیگری دارند و به هر علتی نمی توانند جهت بهبودی مشکل شان اقدام کنند محبت کنند با بنده ( محمود اسماعیلی یا دوست عزیزم جناب محمد فرازی ) در ارتباط باشند تا شخص مورد نیاز را جهت معالجه به این مجموعه معرفی و اقدامات اولیه را انجام دهیم.
@aghmiun
💢فکر و خیال
ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﻪ ﯾﻪ ﮐﺎﺭ بابام ﺧﻨﺪﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ!
ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺴﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ، اﺯ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﺵ آﺷﻐﺎﻝﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﺮﺩ!
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﭼﻪ پدر ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!
ﻣﮕﻪ خواهر و مادر نداریم!؟ مگه ﺟﺎﺭﻭ ﺑﺮﻗﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؟
آﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯾﻪ که پدرم ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ آﺷﻐﺎﻝﻫﺎ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻏﺮﻕ ﻏﺼﻪﻫﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ مشکلاﺗﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ،
ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ آﺷﻐﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ!
سلامتی همه پدرها و مادر های سرزمینم! با عشق برای پدران و مادران!🌺
@aghmiun
داستان کوتاه📚📚📚
نفوذ ارادهی خدا
زن فقیری که خانوادهی کوچکی داشت، با یک برنامهی رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بیایمانی که داشت به این برنامهی رادیویی گوش میداد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشیاش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمناً به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی اینها را فرستاده، بگو کار شیطان است.
وقتی منشی به خانهی زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانهی کوچکش برد. منشی از او پرسید: نمیخواهی بدانی چه کسی اینها را فرستاده؟ زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان میبرد.
زبانزد، عبداللهی، ص ۶۴.
#داستان_کوتاه
@aghmiun
تقریباً ۴۵ درصد از مردان بعد از ۳۵ سالگی و ۶۵ درصد از مردان بعد از ۶۰ سالگی دچار تاسی میشوند، اما این امر میتواند به جای کاهش اعتمادبهنفس به عاملی برای افزایش اعتمادبهنفس در میان مردان تبدیل شود. در نظر دیگران، تاسی در مردان علامت نوعی پختگی به شمار میرود و آنها را در جامعه باهوشتر، آموزشدیدهتر و صادقتر از افراد دارای مو نشان میدهد.
جایگاه افراد تاس در برخی از فرهنگها:
در مراکش تاسی، تاج مردانگی تلقی میشود.
در ترکمنستان فقط مردان تاس میتوانند بیش از یک همسر برگزینند.
در برزیل زنان از نامزد خود میخواهند تا ثابت کند موهای پرپشتی ندارد زیرا در فرهنگ آنها موهای پرپشت نشانه کاهش قدرت باروری مردان است.
در ازبکستان مردان تاس بدون پرداخت مهریه ازدواج میکنند.
در آرژانتین زنانی که همسران تاس دارند بانوی شهر خود خطاب میشوند.
@aghmiun
باز گشت همه بسوی اوست
متاسفانه باخبر شدیم آقای مهدی رئوفی فرزند کربلای سلیمان رئوفی و داماد گرامی حاج اروجعلی بابایی دار فانی را وداع کرده است .
کانال آناوطن آغمیون این مصیبت بزرگ را خدمت خانواده و والدین و تمام منسوبین و بازماندگان تسلیت عرض میکند .