Cavit Tebrizli |MyAvangMusic.Com|12. Cavit Tebrizli - Yadında Mı.mp3
زمان:
حجم:
9.2M
🎙 جاوید تبریزلی
🔘وفاسیز
🎼 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیوچهار تک و تنها موندم ..وقتی بهت میگم نحسه یعنی ه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_سیوپنج
گفتم : شاید منم برای همین حالم خوبه ؛
و با خوشحالی دستهامو برای گرفتن دستش دراز کردم و ادامه دادم ؛؛آقا میاد ،، ..با گرمی و محکم دستم رو گرفت و خودشو خم کرد و در حالیکه می خندید و به صورتم نگاه می کرد ؛ گفت : آره , آقا میاد .. ..و با هم پریدیم بالا و فریاد زدیم آقا میاد ...
و همینطور که دستهای همدیگر رو محکم گرفته بودم شروع کردیم به چرخیدن و بلند خندیدن ..آقا میاد ...آقا میاد ....
اون روز آفتاب داغی می تابید و نسیم خنکی می وزید و این تضاد منو به وجد میاورد ..
همون جا آتیش روشن کردیم و ناشتایی رو با هم خوردیم ..دیگه اینو می دونستیم که اگر کسی از پایین تپه سر و کله اش پیدا بشه کوچیک پارس می کنه و ما می فهمیدیم و شیوا فرصت داره خودشو پنهون کنه ..
یک مرتبه من متوجه ی یک چیزی شدم اینکه شیوا دیگه صورتشو از من پنهون نمی کرد ..نمی دونستم جذام چیه و چه نشونه هایی داره برای همین اصلا به فکرشم نبودم ..من همیشه عادت داشتم غصه ها رو همون جایی بخورم که لازمه و هیچوقت نه نگران آینده بودم و نه به گذشته فکر می کردم ..
سلیمان قرار بود اون روز برامون نفت و مرغ بیاره ..و من منتظرش بودم تا بیاد و شاید از آقا خبری داشته باشه ..
اما وقتی اومد می گفت نتونسته بره شهر و تلفن کنه ..
کمی برامون هیزم شکست و بشکه رو پر از آب کرد چراغ ها رو نفت ریخت و چند قلم چیزی که برای هفت سین لازم داشتیم سفارش گرفت و رفت ..
اون روز چهارشنبه بود و سال تحویل شب جمعه نزدیک ساعت هشت ،
شیوا گفت : گلنار خونه تکونی بکنیم ؟
گفتم : من حاضرم ..همه چیز رو از اتاق بیرون ریختیم و دوباره مرتب کردیم ...
رختخواب ها رو بشکل تخت چیدیم ..
شیوا چمدون ها رو کنار هم گذاشت و روش پارچه کشید ..و لیوان های روحی بلند رو گلدون کردیم و دسته ؛ دسته گل چیدیم و دور تا دور کلبه گذاشتیم ..
یک سفره هفت سین انداختیم .. ...
آینه و قران کوچک اولین چیزی بود که توی اون سفره قرار گرفت ..
دیگه نزدیک ظهر بود که صدای پارس کوچیک بلند شد ...
هر دو بهم نگاه کردیم ..
قلب منم مثل شیوا تند می زد ..شاید باور کردنی نباشه منم مثل اون مشتاق و بیقرارِ اومدن آقا بودم ...رنگ به صورت شیوا نبود و آشکارا دستپاچه شده بود و این نشون دهنده عشق بزرگی بود که به آقا داشت..
کوچیک رفت تا پایین تپه ..
گفتم : شما صبر کنین من ببینم کیه شاید آقا نباشه نباید کسی شما رو ببینه ...
گفت پس زود باش برو ببین ؛ خبر بده ...
از کلبه رفتم بیرون...از دور یونس رو دیدم که داره میاد بالا ..حرصم گرفت ..و داد زدم هایییی تو چی می خوای هر روز میای اینجا برگرد برو اگر کاری نداری ؛؛ ..
ایستاد و بقچه ای که دستش بود بالا گرفت و گفت : گلنار؟ سرغلبیلی ..
گفتم : چی میگی؟ نمی فهمم ..همینطور که میومد بالا داد زد ..ننه ام درست کرده ..سرغلبیلی ؛؛
سریع برگشتم و از پنجره به شیوا گفتم : آقا نیست یونس اومده ..یک چیزی آورده من نفهمیدم چیه؛؛ ازش می گیرم و میام ...
و صبر کردم تا اون رسید بالا ..و بقچه رو داد به من و گفت : ..چیزایی که از آقام خواسته بودین با سرغلبیلی براتون آوردم ..خوب عیده ..
فردا نمی تونیم بیایم بهتون سر بزنیم ..
گفتم :سرغلبیلی چیه دیگه ؟گفت : نمی دونی ؟ شیرینی برای عیدتون ..شاید آقا نیاد ...
گفتم : حرف مفت نزن آقا میاد؛ ..حتما این یکی دور روزه پیداش میشه .. نتونستی ماهی بیاری ؟
گفت : ماهی ؟ برو برگه پر از ماهیه خودت بگیر ..
گفتم :برای خوردن هم هست ؟
گفت : اگر بتونی بزرگ شو گیر بیای آره هست ..از این قدری؛ تا این قدری هر جور بخوای ؛؛
گفتم : یونس ؟شما ماهی خودتون رو از کجا می گیرین ؟
گفت : ما ماهی نمی خوریم تا حالا که نخوردیم ...ولی اگر بخوایم اون طرف روستا یک برکه ی دیگه هست اونجام ماهی داره ....
گفتم : من بلد نیستم ماهی بگیرم ؛؛ تو برام می گیری ؟
گفت : اگر توام بیای ؟
گفتم : صبر کن از خانم اجازه بگیرم ...
وقتی وارد کلبه شدم شیوا رو وارفته و نا امید دیدم ...
در حالیکه من اصلا نیومدن آقا رو فراموش کرده بودم و رفتن به برکه شوقی توی دلم انداخته بود ...به روی خودم نیاوردم ..
و گفتم : خانم با یونس برم ماهی بگیرم آقا که اومد سبزی پلو با ماهی درست کنیم ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
🔘شورانگیز ترین مهر،
دلدادگی به زادگاه است...
محمدفرازی
@mfarazi20
✏️✏️✏️
محموداسماعیلی
@m_esmal
⭐️آدرس کانالمون. 👇👇
https://eitaa.com/aghmiun