eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.5هزار عکس
16.6هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
درود بر شما صبح زیباتون بخیر☕ 😊🌸🍃 سلام به آغاز دوباره ات🌸🍃 سلام به بودن دوباره ات💓 سلام به زندگی💕 امروز، یه روز پُراز انرژیه😇 به زندگی دلگرم باش دوست من 😊 💕و با عشق به استقبال روز جدیدت برو🌸🍃 شروع هفته تون پُر برکت @aghmiun
📻@podchi4_6003837673867841873.mp3
زمان: حجم: 9.4M
🔘پادکست دکتر مجتبی شکوری ❇️ پذیرش اشتباه و دروغ به خود 📻@aghmiun
📻@podchi4_5987881316312420629.mp3
زمان: حجم: 3.3M
🔘پادکست دکتر مجتبی شکوری ❇️وقتی حاشیه ها متن زندگی را میسازد 📻@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیوشش گفت : اگر نیومد ؟ گفتم خودمون می خوریم ..تازه
بعد سرشو گذاشت روی بالش و رو به آسمون خوابید ..آسمونی که ستاره های روشن داشت و اگر دست دراز می کردیم می تونستیم همه ی اونا رو بگیریم ...و قبل از اینکه من ازش بخوام بقیه ی قصه شو برام تعریف کنه شروع به گفتن کرد :  می دونی چیه گلنار ؟ حالا که فکرشو می کنم می ببینم اونوقت ها خیلی بی عقلی کردم ....شاید اگر به گذشته بر می گشتم نمی ذاشتم زندگیم به اینجا برسه ... بهرخ یکساله شد ولی عزیز هنوز اونو ندیده بود  .. اون اشتیاقشو برای دیدن بهرخ به عزت الله خان نشون می داد اما حاضر نبود منو ببینه .....و عزت الله خان هر روز بی تاب تر می شد برای اینکه دخترشو نشون خانواده اش بده .. اینو می فهمیدم ولی کاری ازم بر نمی اومد .. چند بار با عمه مشورت کردم که خودم یک روز با عزت الله خان سر زده برم تهران و در مقابل کار انجام شده قرارش بدم ولی اون گفت : هیچ کار نکنی بهتر از اینه  که یک چیزی بهت بگه و کینه و بین تون   بیشتر بشه ...یک شب با هم شام می خوردیم و بهرخ هم کنار ما نشسته بود و غذا دهنش می ذاشتم .. همینطور که شیطونی می کرد از جاش بلند شد و برای اولین بار چند قدم برداشت و خودشو رسوند به عزت الله خان ..و اون با شوقی وصف ناپذیر فریاد زد قربونت برم بابا جون تو راه افتادی؟ .. خوشحالی می کردیم من بهرخ رو می بوسیدم و می دادم بغل اون و اون می بوسید و ..بالا و پایینش مینداخت ..و قربون صدقه اش می رفت .. دختر ما راه افتاده بود و این برای من و عزت الله خان شادی بزرگی بود  ..اونشب من سفره رو جمع کردم و عزت الله خان بهرخ رو خوابوند .. وقتی برگشتم کنار ننوی اون نشسته بود ..نگاهی بهش کردم ؛ خیلی  غمگین به نظرم  رسید .. پرسیدم : چی شده تو که خوشحال بودی .. گفت : عزیز ؛؛ عزیز خیلی دلش می خواست این روز رو ببینه که دختر من راه افتاده ..براش یک سری وسایل خریده که همچین روزی بهش بده ... گفتم : تو رو خدا غصه نخور هر کاری تو بگی من می کنم .. گفت : نه تقصیر تو نیست ..اینو می دونم ..ولی به خدا عزیز زن بدی نیست اسیر خرافات شده ترس داره یکی دیگه رو از دست بده .. منم فکر می کنم اگر یک وقت خدای نکرده اتفاقی بیفته نندازه گردن تو ...اون خیلی تو رو دوست داشت ...الانم داره فقط از همین می ترسه ... گفتم : حالا خودت رو ناراحت نکن انشالله درست میشه ..همینطور که با افسوس به بهرخ نگاه می کرد گفت : تو اجازه میدی چند روز با خودم ببرمش تهران عزیز و بچه ها اونو ببین و برگردم .. قلبم فرو ریخت با هراس گفتم : نه ..نه ..نمیشه من نمی تونم از بهرخ جدا بشم .اون شیر می خوره ..نمیشه ... گفت : باشه عزیزم فقط پیشنهاد کردم اصلا ولش کن حرف درستی نبود ...بهرخ هنوز خیلی کوچیکه ...چند روز بعد عمه جشنی توی خونه ی پدر م گرفت که شاید صد نفر رو شام دادیم کلی کادو و عروسک و اسباب بازی .. لباس برای بهرخ آوردن اما عزت الله خان خوشحال نبود و من غمی سنگین رو توی چشمهاش می دیدم ... با خودم فکر کردم این خود خواهی منه که همه ی اونا رو ناراحت نگه داشتم چی میشه مگه یکی دو روز بهرخ رو ببره و اونا ببیننش .. این بود که وقتی شب کنار هم روی بازوی اون خوابیده بود ..آروم گفتم : تو مرد منی ..در مورد بهرخ هر تصمیمی بگیری من حرفی ندارم ..بالاخره عزیز مادر بزرگشه ... عزت الله خان خوشحال شد و گفت : قربون قلب مهربونت برم ..مطمئن باش پاداش این خوبی که می کنی رو می گیری .. عزیز خیلی داره غصه می خوره ..بزار خوشحالش کنم ...پرسیدم کی می بریش ؟ گفت : حالا کار دارم و سرم شلوغه ..توی یک فرصت اگر تو اجازه بدی این کارو می کنماز لحظه ای که با بردن بهرخ موافقت کردم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ..شبانه روز توی بغلم بود و از خودم جداش نمی کردم انگار از بوی اون سیر نمیشدم ... من حتی یکساعت جدایی از اونو تصور نمی کردم چه برسه به چند روز ؛؛ هر بار یادم میفتاد اشک توی چشمم حلقه می زد ولی نمیذاشتم عزت الله خان متوجه بشه .. یک هفته گذشت و دیگه داشتم فکر می کردم بردن بهرخ فراموش شده که یک روز نزدیک ظهر بی موقع عزت الله خان اومد خونه و سراسیمه گفت : شیوا جان زود باش بهرخ رو آماده کن ..عزیز توی راهه داره میاد اونو ببره .. با اعتراض گفتم یعنی چی عزیز اونو می بره ؟ من بچه مو دست کسی نمیدم .... گفت : شیوا اینطوری نکن ..من یکی دو روز دیگه میرم میارمش ..به خاطر خودت بود فکر کردم وقتی از بهرخ دوری پیشت باشم  .. رنگ از روم پرید ؛؛ دنیا برام تموم شد ...سست شدم و همون جان نشستم روی زمین ... ادامه دارد... @aghmiun
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘هیچ وقت نگو دیگه دیره... ⭐️برای شروع دوباره هیچوقت دیرنیست. @aghmiun
خیمه ی عذرا،چوپردانه بست وامقِ دلخسته کناری نشست نافه چو در خانه پرا کنده شد کامه ی مجنون زآن گشت مست صورتِ پرچین و چروک آشکار لیلی درآیینه سکوتش،شکست کلبه ی کنعانی عزا خانه شد یوسف گمگشته چوشددست به دست مردمک بت زده خونابه رفت چشم زلیخا چوبرگشت،الست چشم منیژه، مژه برهم نزد بیژن ازآتشکده بیرون بجست سرمه ی شیرین،حنابسته شد تیشه ی فرهاد،تمامی گسست برکه ی نیما بخکشید،تاب سینه ی،شیماخرامیدو،رست تا خبر از عمر گران می رسد طعم غزل،برلبِ عشاق هست (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni
MohammadReza Shajaryan - Bi To Be Sar Nemishavad (320).mp3
زمان: حجم: 6.7M
🍀🌸🍀 🎼 آهنگ " بی تو بسر نمی‌شود" 🎙 با صدای زنده یاد محمد رضا شجریان ✍ شعر از مولانا @aghmiun