eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.5هزار عکس
16.6هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیوهفت بعد سرشو گذاشت روی بالش و رو به آسمون خوابید
عزت الله خان دو زانو نشست روبروم و گفت : عزیزم ؟ مگه خودت نگفتی ؟ راضی نیستی ؟ در مونده بهش نگاه کردم .. و گفتم تو می تونی از بهرخ جدا بشی ؟توام باهاشون برو .. تو رو خدا خودت ازش مراقبت کن  گفت : معلومه که نه ؛ ولی الان کار دارم نمی تونم برم به پدرت قول دادم .... توام دیگه سخت نگیر ..منم راضی نیستم ولی به خاطر عزیز این کارو کردم شاید ما رو ببخشه و بتونیم با هم زندگی کنیم .. اگر مِهر بهرخ به دلش بیفته دیگه نمی تونه ازش جدا بشه ... منم اینقدر سر گردون نیستم ..همه ی کارای پدرم مونده روی هوا ..اون همه ثروت و زمین و خونه انگار بی صاحب شده .. عزیز دست تنها نمی تونه با دوتا بچه از عهده اش بر بیاد ..خواهش می کنم تحمل کن ...منم همین کارو می کنم .. ولی اگر از ته دلت راضی نیستی بهم بگو ..بازم دل عزیز رو می شکنم ..به خاطر تو ...گفتم : چرا سر من منت می زاری مگه من چه خطایی کردم که دل عزیز شکسته ؟ اون دل منو شکست یا من دل اونو ؟ گفت : نه اشتباه نکن ..من دلشو شکستم ..تو که گناهی نداری .. می دونم ..حالا خانمی کن و بزار تموم بشه ... گفتم : تو رو خدا حالا که عزیز داره میاد سعی کنیم اینجا نگهش داریم ..من روی دست و پاش میفتم ازش معذرت می خوام ..همین جا بمونه و بهرخ رو ببینه و بره ..هان؟ چی میگی ؟ گفت : باشه ...باشه تو خودتو ناراحت نکن شاید همین کارو کردیم ... با دلی خون تدارک پذیرایی از عزیز رو دیدم .. پیغام فرستادم عمه هم بیاد  .. شاید بتونم عزیز رو نگه دارم و نزارم بهرخ رو با خودش ببره ... و بالاخره اون لحظه رسید و یک ماشین دم در بوق زد .. عزت الله خان فورا گفت : عزیز اومد ..حاضر باش صدات کردم بیا تعارفش کن .. و من که از غصه داشتم دق می کردم همینطور که بهرخ بغلم بود منتظر شدم ...اما مدتی طول کشید و عزت الله خان برنگشت .. قلبم داشت از توی سینه ام بیرون  میومد ..همینطور که بهرخ بغلم بود رفتم تا دم در . صدا زدم عزت الله خان بگو تشریف بیارن تو .... سرشو خم کرده بود و از پنجره ی ماشین با عزیز حرف می زد ..برگشت و با دست به من اشاره کرد برو تو ..من الان میام .. حدس زدم چی شده عزیز می ترسید با من روبرو بشه ... سر بهرخ رو گرفتم توی سینه ام و زار زار گریه کردم .. باید ازش جدا می شدم ...وقتی عزت الله خان اومد که با من حرف بزنه ..و چشمان گریون منو دید .. سرشو گرفت و روی پله نشست و داد زد به خدا دیگه خسته شدم از دست شما ها ..موندم این وسط  چیکار کنم .. اون گریه می کنه تو گریه می کنی ..بسه دیگه هر چی تلاش می کنم هیچ کدومتون  راضی نمیشین  .. چرا شما ها از من طلبکارین ؟خودت گفتی اجازه میدی ..حالا برو جواب عزیز رو خودت بده  گریه امونم نمی داد اما حال اونم درک می کردم گفتم : خودت بگو من بچه ام رو بدم دست عزیز بره ؟گفت : چرا نمی فهمی اون مادر منه ؛ مثل من و تو دوستش داره برای همین این همه راه رو کوبیده تا اینجا اومده تازه فرح و امیر حسام هم می خوان بچه ی برادرشون رو ببین آخه خودت بگو بیراه میگن ؟ گفتم : خوب مثل همه ی آدم های دنیا رفتار کنن .. بیان خونه ی ما ... با بی تابی از جاش بلند شد و گفت دوباره این بحث رو پیش نکش ..چی میگی عزیز منتظره میدی ببرنش یا نه ؟ .... یکم مکث کردم و دیدم چاره ای دیگه ای برام باقی نمونده ... گفتم : کاش لال میشدم و اون شب بهت این حرف رو نمی زدم ... سرشو گرفت و بازم داد زد ..وای ..وای ..وای از دست تو چیکار کنم کلافه ام کردی  ..تصمیم بگیر زود باش .. گفتم : پس قول بده زود بری برش گردونی ..من طاقت دوری اونو ندارم ... عزت الله خان فورا  بهرخ رو ازم گرفت و گفت : توام قول بده بی تابی نکنی و غصه نخوری وگرنه همین الان بهم بگو نمی زارم عزیز اونو ببره یک کاریش می کنم ...گفتم : میشه ؟ میشه یک کاریش بکنی ؟  من نمی تونم؛؛ طاقت ندارم .. اما عزت الله خان که توقع نداشت من همچین حرفی بهش بزنم؛  به روی خودش نیاورد و  همینطور که بهرخ بغلش بود وسایل اونو بر داشت و خواست از در بره بیرون .. دویدم دنبالش و یک بار دیگه بهرخ رو بوسیدم و بوییدم .. و در حالیکه هنوز دستهام برای نوازش اون بالا بود ..عزت الله خان اونو ازم جدا کرد و رفت .. بچه ام رو بردن ..صدای گریه ی بهرخ بلند شد دویدم دم در تا یکبار دیگه ببنمش ولی عزت الله خان هم سوار ماشین شد و از اونجا دور شدن ... دستم رو گذاشتم روی صورتم و با صدای بلند گریه کردم ... صدای عمه رو که شنیدم این گریه تبدیل شد به شیون و ضجه .. خودمم باور نمیشد که همچین کاری بکنم ... ادامه دارد... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیوهشت عزت الله خان دو زانو نشست روبروم و گفت : عزی
عمه فورا فهمید چه اتفاقی افتاده و گویا ماشین رو  دیده بود که دور میشد ..گفت : خیلی بی عرضه ای ..تو بچه رو سپردی به اون زنِ سیاه دل ؟ گفتم : عمه ؟ کمک کن طاقت ندارم تا اون برگرده میمیرم ..به خدا دارم جون میدم .. نمی دونم چرا ولی دلم شور میزنه .. گفت : حالا که کردی به دلت بد نده .. گفتم: بچه ام  داشت گریه می کرد بردنش ...بردنش ...عمه بچه ام رو بردن ... شاید عزت الله خان همین چیزا رو می دونست و اونم تحمل نداشت چون تا دیر وقت خونه نیومد و من وسط لباس ها و اسباب بازی های بهرخ نشسته بودم و زار می زدم ... به هر طرف نگاه می کردم بهرخ  رو می دیدم اونقدر که براش آغوش باز می کردم ولی کسی نبود که خودشو بندازه توی بغلم ... سینه هام رگ کرده بودن و فشار شیر اذیتم می کرد ... دلم نمی خواست عزت الله خان رو هم ببینم .. از همه چیز بدم میومد ..تنها دوری از بهرخ نبود که منو از همه چیز بی زار کرده بود ..اینکه عزیز منو در موقعیت بدی قرار داده بود و عروسی بودم که اون حتی تا در خونه ی من اومده بود و نخواست منو ببینه اعصابم رو بهم ریخته بود .. حس بدی داشتم که نمی تونستم خودمو کنترل کنم ... شب ها کنار هم می خوابیدیم ولی نه با هم حرف می زدیم و نه تماسی با هم داشتیم ... گاهی نیمه هاش شب بیدار میشدم و عزت الله خان رو می دیدم که به سقف نگاه می کنه ..و گاهی می دیدم که بغض کرده .. ولی بازم دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم .. روز سوم چمدون بست و به من گفت : دارم میرم بهرخ رو بیارم ..دیگه غصه نخور زود بر می گردم ... فورا رفتم جلو و یقه ی کتشو گرفتم و گفتم : تا فردا اینجایی ؟ تو رو خدا رسیدی مثل عزیز بچه رو بگیر و بدون معطلی بیا .. اصلا صبر کن منم باهات میام  ..عزت الله خان دارم دق می کنم چرا نمی فهمی ..گفت : نگران نباش همین کارو می کنم ..منم دیگه از این وضع خسته شدم ؛؛ به خاطر تو همه کار کردم ؛پشت کردم به مادر و خواهر برادرم و تنهاشون گذاشتم و اومدم پیش تو ؛ ولی تو حاضر نشدی چند روز به خاطرمن دندون روی جگر بزاری و با خوش رویی این کارو بکنی دلمو خون کردی ..سه روزه با من قهری ..این حق من نبود  .. حتما باید منو عذاب می دادی ؟ منم به عنوان شوهر تو نباید ازت انتظار داشته باشم که منو درک کنی ؟ .. جوابی نداشتم بهش بدم فقط زیر لب گفتم من بچه ام رو می خوام همین ... نگاهی با سردی به من کرد و گفت : اینو  بدون که توی این مدت منم به اندازه ی تو برای بهرخ ناراحت بودم؛ اما تو تنهام گذاشتی .. این قهر تو رو فراموش نمی کنم ؛؛ فقط خودت رو دیدی و  رنج منو صد برابر کردی ؛ عزت الله خان اینو گفت  و از در خونه بیرون رفت ...گلنار جون سردمه ..برای امشب بسه گفتم : نه تو روخدا یکم دیگه بگین من الان آتیش رو بیشتر می کنم .. گفت : نه دیگه الان نمی تونم ادامه بدم ..باشه فردا .. گفتم : اگر میشه یک کلام بگین بهرخ رو بر گردوند ؟ یک مرتبه غمی بزرگ توی صورتش دیدم و چشمهای آبی که توی حلقه ای از اشک به آتیش ذل زده بود ... آروم طوری که فهمیدم اصرار فایده ای نداره  گفت : آخه مفصله قول میدم فردا برات بگم چی شد ... صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم چایی حاضره و بخاری پر از هیزم و شیوا نیست .. بلند شدم از کلبه رفتم بیرون هوا ابری بود مه توی کوهستان و دشت پیچیده بود ..از اینکه زمین خیس بود معلوم میشد شب قبل بارون اومده ... اما بوی علف وگل و خاک آدم رو مست می کرد ..شیوا توی همون هوا شالشو دورش گرفته بود و از اون بالا چشم براه به پایین کوه نگاه میکرد..... چقدر انتظار سخته و اون زن تمام عمرشو به این انتظار کشنده گذرونده بود .. خیلی دلم براش سوخت ...کاش کاری از دستم بر میومد و براش انجام می دادم ... اون روز نه تنها شیوا منم دیگه امیدی به برگشتن آقا نداشتم ... و این فکر که اونا ما رو فرستاده بودن اینجا تا کاملا از دست شیوا راحت بشن به جونم افتاد و هراسم گرفت .. اینطور که معلوم میشد منم باید مثل اون قربونی افکار عزیز می شدم ..و از این فکر اصلا خوشم نیومد حالا بهتر می تونستم بفهمم که اگر اینطور نبود آقا  می تونست  همون جا توی تهران خونه ای  برای ما پیدا کنه ..و این همه برو و بیا  به نظرم بی دلیل اومد  .. اینکه این همه راه ما رو به این جای  دور افتاده آورده بودن جای حرف داشت  .... با این فکرا دیگه حتی نمی تونستم  شیوا رو دلداری بدم ..اما اون هنوز امیدش رو از دست نداده بود ..در حالیکه مه دور تا دور کلبه رو گرفته بود و بارون ریز ریز میومد ..آب گرم کردیم و توی اتاق خودمو شستیم و لباس نو پوشیدیم ... وقتی  یک دست از اون بلوز و دامنی که آقا برام خریده بود پوشیدم .. شیوا بهم خندید و گفت : برات کوچک شده یا از اول کوچک بود ؟... گفتم : اینا رو آقا برام خریده ؛ اولش  بزرگ هم بود ..حالا شاید آب رفته ... ادامه دارد... @aghmiun
🔘محل عکاسی، روستای گردشگری سهزاب @aghmiun
52.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام این گزارش در دو قسمت تهیه شده بود که قسمت دوم آن متاسفانه پاک شد نتوانستم تقدیم کنم از این بابت عذر میخواهم ،خواستم قسمت اولش را هم پخش نکنم حیفم آمد . خوب اول کارمون هست ،خیلی وارد نبودم ،بقول امروزی ها فعلا در این زمینه آماتور هستم. ولی قول میدهم در گزارش های بعدی از هم کتی هایی که مثل آقای قلیچ ،یهویی چشم مان برای شان افتاد ،و فیلم گرفتیم ،کامل و مورد پسند همه مخاطبین، انشالله گزارش تهیه کنم .
49.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘منطقه گردشگری آغمیون_سهزاب 🌼مسافرت مهرماه 1402 ⭐️تقدیم نگاه شمامخاطبین گرامی @aghmiun
21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘‏بهترین عشق و محبتی که می ‌تونید به کسی هدیه بدید، اینه که بهش انرژی مثبت بدی توانمندش کنی تا بتونه به خودش و قابلیت هاش باور داشته باشه ⭐️دڪتر_انوشه 🌼شبتون بخیرهمراهان @aghmiun
خودتو ببین... - خودتو ببین....mp3
زمان: حجم: 4.9M
صبح 19 آذر هر روز صبح خندان‌تر باش! آرام تر .. مهربان تر .. بخشنده تر .. صبورتر .. باگذشت تر .. حواست به نگاه خدا باشد ، که چشمش به زیباتر شدن و لایق تر شدن توست..!☀️🍃 صبحتون شاد. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیونه عمه فورا فهمید چه اتفاقی افتاده و گویا ماشین
بلند تر خندید وبا مهربونی  منو ورانداز  کرد و  گفت : نه خانم خانما تو بزرگ شدی  : آره من حس کرده بودم  از روزی که اومدیم تو  هم از قدت بلند تر شده  و هم خانم تر شدی  .. گفتم : از روزی که اومدیم شما هم حالتون خیلی بهتره ، خوب شد اومدیم اینجا مگه نه ؟ اما غروب که شد و هیچ خبری از آقا نبود هر دو دمق و بی حوصله بودیم و تا نزدیک سال تحویل اصلا با هم حرف نزدیم و توی نور چراغ زنبوری و صدای رادیو سوت و کور نشسته بودیم و به بارونی که سیل آسا به سقف کلبه می خورد و ما رو به وحشت مینداخت گوش می کردیم ... نگاهم پر از ترس بود .. شیوا کنار بخاری نشسته بود به من گفت : بیا پیش من ...خودمو روی زمین کشوندم و بهش رسیدم ؛؛ دستم رو گرفت و با محبت ازم پرسید خوب ..گلنار جون حالا تو  از زندگی خودت بگو ..از پدرت ؛؛مادرت ؛ ؟ سرمون گرم میشه ..بگو دیگه ؛؛ با خودم فکر کردم سر سال تحویل بهتره حرف خوب بزنیم .. این بود که گفتم : من دختر شاه پریون بودم .. با یک لبخند در حالیکه سرشو به علامت شوخی تکون می داد گفت : خوب ؟ که اینطور تو دختر شاه پریون بودی و ما نمی دونستیم ..گفتم : بله ..پدرم پادشاه شهر پری ها ومن یک دونه دختر اون بودم  .. اما یک روز که از کنار یک رود خونه رد میشدم دلم خواست پاهامو بزارم توی آب تا خنک بشم ..یک مرتبه یک شاهزاده از روی درخت پایین پرید و جلوی روم سبز شد ..و یک دل نه صد دل عاشق من که دختر شاه پریون بودم شد .. از اونجایی که آدمیزاد نباید  پری ها رو می دیدن مجبور شدم  خودمو غیب کنم  .. اما پسر پادشاه دست بر ندار نبود و همه جای اون سر زمین رو به دنبال من گشت ..صد جفت کفش پاره کرد و ده تا اسب رو توی این راه از دست داد ... که صدای رعد و برق هر دو مون رو از جا پروند ... و بالای اون کوه این صدا وحشت عجیبی ایجاد می کرد طوری که فکر کردیم کلبه داره خراب میشه .. همدیگر رو بغل کردم و از ترس ساکت شدیم ... شیوا  با مهربونی سرمو نوازش کرد و گفت : دختر شاه پریون که از چیزی نمی ترسه ... که صدای مهیب دیگه ای بلند شد هر دو با هم جیغ کشیدیم ..صدای در بود گفتم:  خانم فکر کنم یکی داره در می زنه .. و پریدم درو رو باز کردم ..و آقا رو موش آبکشیده جلوی روم دیدم ... ده دقیقه به سال تحویل  ..درحالیکه در یک چشم بر هم زدن شیوا خودشو انداخت توی بغل آقا و بدون اینکه متوجه ی من باشن همدیگر رو به شدت در آغوش کشیدن .. من گوشه ای  ایستادم و تماشا گر اون صحنه عاشقانه بودم  از خوشحالی بغض کردم  ..صدای رعد لحظه ای قطع نمی شد و پشت سرش آسمون روشن می شد .. طوری که میشد از پنجره اون بارون تند رو دید ..اما دیگه با اومدن آقا ترسی توی دلم نبود ..و همینطور به اون دونفر خیره شده بودم و لبخندی احمقانه روی لبم نقش بسته بود ... آقا همه ی لباسهاش خیس و گلی بود .... خوب دیگه نمیشد از کلبه بیرون برم ..این بود که  رو به دیوار ایستادم ..و در همون حال رادیو سال نو رو با صدای یک توپ اعلام کرد و  سال تحویل شد .. حالا دیگه هیچی مهم نبود چون آقا اونجا بود ... وقتی سفره رو پهن کردیم باورم نمیشد که  ما اون ماهی رو داریم با آقا می خوریم و شیوا با ذوق و شوق براش تعریف کرد که من چطور تا برکه رفتم و اونا رو گرفتم ... آقا نگاهی از روی محبت به من انداخت .. زیر نور چراغ زنبوری برای اولین بار باهاش چشم تو چشم شدم ..گفت : گلنار جون ؛ دخترم خیلی ازت ممنونم ..حال شیوا خیلی خوبه ..اصلا فکرشم نمی کردم وقتی بیام اینقدر حالش بهتر شده باشه .. دروغ نگم حالا شده مثل شیوایی که باهاش عروسی کردم  ..من که خیلی خوشحالم ... هر دو شون رو دوست داشتم و از اینکه خوشحال بودن حس خوبی بهم دست داد ..و دلم براشون  ضعف رفت... آقا شروع کرد به تعریف کردن ؛ و  در حالیکه من و شیوا سراپا گوش بودیم  .. گفت : پریناز توی بازی هاش مرتب گلنار میشه و خودشو جای تو می زاره ..عروسک تو رو از خودش جدا نمی کنه ..اسمش رو هم گذاشته گلنار .. پرستو دیگه توی بغل عزیز نمی خوابه ؛ و این روزا فرح ازش نگه داری می کنه .. در حالیکه براش خواستگار اومده و عزیز هم جواب داده و به زودی شوهر می کنه و میره ..وقتی چشمم به شیوا افتاد که بسختی خودشو کنترل می کرد تا دلتنگی خودشو برای بچه ها نشون نده ؛؛ اما من بغضی رو که با لقمه هاش فرو می برد می دیدم .. که آقا متوجه ی اون نبود ... اونشب باز من کنار دیوار خوابیدم در حالیکه شیوا و آقا پهلوی هم دراز کشیده بودن و درِ گوش هم زمزمه می کردن طوری که من فقط پچ پچ صدای اونا رو می شنیدم . ادامه دارد.... @aghmiun