52.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام
این گزارش در دو قسمت تهیه شده بود که قسمت دوم آن متاسفانه پاک شد نتوانستم تقدیم کنم از این بابت عذر میخواهم ،خواستم قسمت اولش را هم پخش نکنم حیفم آمد .
خوب اول کارمون هست ،خیلی وارد نبودم ،بقول امروزی ها فعلا در این زمینه آماتور هستم.
ولی قول میدهم در گزارش های بعدی از هم کتی هایی که مثل آقای قلیچ ،یهویی چشم مان برای شان افتاد ،و فیلم گرفتیم ،کامل و مورد پسند همه مخاطبین، انشالله گزارش تهیه کنم .
49.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘منطقه گردشگری آغمیون_سهزاب
🌼مسافرت مهرماه 1402
⭐️تقدیم نگاه شمامخاطبین گرامی
@aghmiun
21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘بهترین عشق و محبتی که می تونید به کسی هدیه بدید، اینه که بهش انرژی مثبت بدی توانمندش کنی تا بتونه به خودش و قابلیت هاش باور داشته باشه
⭐️دڪتر_انوشه
🌼شبتون بخیرهمراهان
@aghmiun
خودتو ببین... - خودتو ببین....mp3
زمان:
حجم:
4.9M
صبح 19 آذر
هر روز صبح خندانتر باش! آرام تر ..
مهربان تر ..
بخشنده تر .. صبورتر .. باگذشت تر ..
حواست به نگاه خدا باشد ،
که چشمش به زیباتر شدن
و لایق تر شدن توست..!☀️🍃
صبحتون شاد.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیونه عمه فورا فهمید چه اتفاقی افتاده و گویا ماشین
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_چهل
بلند تر خندید وبا مهربونی منو ورانداز کرد و گفت : نه خانم خانما تو بزرگ شدی : آره من حس کرده بودم از روزی که اومدیم تو هم از قدت بلند تر شده و هم خانم تر شدی ..
گفتم : از روزی که اومدیم شما هم حالتون خیلی بهتره ، خوب شد اومدیم اینجا مگه نه ؟
اما غروب که شد و هیچ خبری از آقا نبود هر دو دمق و بی حوصله بودیم و تا نزدیک سال تحویل اصلا با هم حرف نزدیم و توی نور چراغ زنبوری و صدای رادیو سوت و کور نشسته بودیم و به بارونی که سیل آسا به سقف کلبه می خورد و ما رو به وحشت مینداخت گوش می کردیم ...
نگاهم پر از ترس بود ..
شیوا کنار بخاری نشسته بود به من گفت : بیا پیش من ...خودمو روی زمین کشوندم و بهش رسیدم ؛؛ دستم رو گرفت و با محبت ازم پرسید خوب ..گلنار جون حالا تو از زندگی خودت بگو ..از پدرت ؛؛مادرت ؛ ؟ سرمون گرم میشه ..بگو دیگه ؛؛
با خودم فکر کردم سر سال تحویل بهتره حرف خوب بزنیم ..
این بود که گفتم : من دختر شاه پریون بودم ..
با یک لبخند در حالیکه سرشو به علامت شوخی تکون می داد گفت : خوب ؟ که اینطور تو دختر شاه پریون بودی و ما نمی دونستیم ..گفتم : بله ..پدرم پادشاه شهر پری ها ومن یک دونه دختر اون بودم ..
اما یک روز که از کنار یک رود خونه رد میشدم دلم خواست پاهامو بزارم توی آب تا خنک بشم ..یک مرتبه یک شاهزاده از روی درخت پایین پرید و جلوی روم سبز شد ..و یک دل نه صد دل عاشق من که دختر شاه پریون بودم شد ..
از اونجایی که آدمیزاد نباید پری ها رو می دیدن مجبور شدم خودمو غیب کنم ..
اما پسر پادشاه دست بر ندار نبود و همه جای اون سر زمین رو به دنبال من گشت ..صد جفت کفش پاره کرد و ده تا اسب رو توی این راه از دست داد ...
که صدای رعد و برق هر دو مون رو از جا پروند ...
و بالای اون کوه این صدا وحشت عجیبی ایجاد می کرد طوری که فکر کردیم کلبه داره خراب میشه ..
همدیگر رو بغل کردم و از ترس ساکت شدیم ...
شیوا با مهربونی سرمو نوازش کرد و گفت : دختر شاه پریون که از چیزی نمی ترسه ...
که صدای مهیب دیگه ای بلند شد هر دو با هم جیغ کشیدیم ..صدای در بود گفتم: خانم فکر کنم یکی داره در می زنه ..
و پریدم درو رو باز کردم ..و آقا رو موش آبکشیده جلوی روم دیدم ...
ده دقیقه به سال تحویل ..درحالیکه در یک چشم بر هم زدن شیوا خودشو انداخت توی بغل آقا و بدون اینکه متوجه ی من باشن همدیگر رو به شدت در آغوش کشیدن ..
من گوشه ای ایستادم و تماشا گر اون صحنه عاشقانه بودم از خوشحالی بغض کردم ..صدای رعد لحظه ای قطع نمی شد و پشت سرش آسمون روشن می شد ..
طوری که میشد از پنجره اون بارون تند رو دید ..اما دیگه با اومدن آقا ترسی توی دلم نبود ..و همینطور به اون دونفر خیره شده بودم و لبخندی احمقانه روی لبم نقش بسته بود ...
آقا همه ی لباسهاش خیس و گلی بود ....
خوب دیگه نمیشد از کلبه بیرون برم ..این بود که رو به دیوار ایستادم ..و در همون حال رادیو سال نو رو با صدای یک توپ اعلام کرد و سال تحویل شد ..
حالا دیگه هیچی مهم نبود چون آقا اونجا بود ...
وقتی سفره رو پهن کردیم باورم نمیشد که ما اون ماهی رو داریم با آقا می خوریم و شیوا با ذوق و شوق براش تعریف کرد که من چطور تا برکه رفتم و اونا رو گرفتم ...
آقا نگاهی از روی محبت به من انداخت ..
زیر نور چراغ زنبوری برای اولین بار باهاش چشم تو چشم شدم ..گفت : گلنار جون ؛ دخترم خیلی ازت ممنونم ..حال شیوا خیلی خوبه ..اصلا فکرشم نمی کردم وقتی بیام اینقدر حالش بهتر شده باشه ..
دروغ نگم حالا شده مثل شیوایی که باهاش عروسی کردم ..من که خیلی خوشحالم ...
هر دو شون رو دوست داشتم و از اینکه خوشحال بودن حس خوبی بهم دست داد ..و دلم براشون ضعف رفت...
آقا شروع کرد به تعریف کردن ؛ و در حالیکه من و شیوا سراپا گوش بودیم ..
گفت : پریناز توی بازی هاش مرتب گلنار میشه و خودشو جای تو می زاره ..عروسک تو رو از خودش جدا نمی کنه ..اسمش رو هم گذاشته گلنار ..
پرستو دیگه توی بغل عزیز نمی خوابه ؛ و این روزا فرح ازش نگه داری می کنه ..
در حالیکه براش خواستگار اومده و عزیز هم جواب داده و به زودی شوهر می کنه و میره ..وقتی چشمم به شیوا افتاد که بسختی خودشو کنترل می کرد تا دلتنگی خودشو برای بچه ها نشون نده ؛؛
اما من بغضی رو که با لقمه هاش فرو می برد می دیدم .. که آقا متوجه ی اون نبود ...
اونشب باز من کنار دیوار خوابیدم در حالیکه شیوا و آقا پهلوی هم دراز کشیده بودن و درِ گوش هم زمزمه می کردن طوری که من فقط پچ پچ صدای اونا رو می شنیدم .
ادامه دارد....
@aghmiun
Moein1_4656476218.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
🔘کنارتو
🎙معین
🎼 @aghmiun
37.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢آیا زن و مرد بعدازازدواج تغییرمیکنند؟؟
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
⭐️بخش اول
@aghmiun
33.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢آیا زن و مرد بعدازازدواج تغییرمیکنند؟؟
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
⭐️بخش دوم
@aghmiun
Ragheb ~ Music-Fa.ComRagheb - Cheshm Bandi (320).mp3
زمان:
حجم:
5.5M
⭐️چشم بندی
🎙راغب
🎼 @aghmiun