کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلودو گفتم : آه راستی ؛؛ آره تو رو خدا بگین چی شد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_چهلوسه
از قیافه هاشون معلوم بود که احساس گناه دارن ...
بهرخ از سینه ام جدا نمی شد دو دستی منو گرفته بود حتی اجازه نمی داد به کس دیگه ای نگاه کنم ...
از عزت الله خان پرسیدم : چرا این بچه اینطور خراب شده ؟
گفت : اسهال شده بود ..
گفتم : چطوری اسهال شده ؟چی خورده ؟
گفت : نمی دونم ..عزیز می گفت به تهران که رسیدیم اون شکمش زیاد کار می کرد ..
گفتم : آهان فهمیدم ,, عزیز فرمودن من بچه ی مریض دادم بهشون ؟..اونا مریضش نکردن؟ ..
بهرخ شروع کرد به زور زدن و معلوم بود دلش پیچ می زنه ...شوکت خانم دوا هاشو آورد و گفت ..الان باید بخوره ...
عزت الله خان گفت : نه من اینو نگفتم ..
فکر می کنم از دوری تو اینطوری شده ..
یک مرتبه رفته پیش یک عده که تا حالا ندیده بوده خوب معلومه مریض شده ..داد زدم حالا اینو میگی ؟ خودت نباید می فهمیدی ؟
اگر بچه ام طوریش بشه ازت نمی گذره ..
گفت : نه دیگه خطر رفع شده ..چند روز توی بیمارستان خوابید ..
الان بهتر شده که آوردمش ..
با گریه گفتم بی رحم ها چرا زنگ نزدی بیام تو که می دونستی این بچه برای من ناراحته ..چرا بهم نگفتی بیام پیشش باشم ..
این بچه رو شما ها دق دادین ...خدا ازتون نگذره ....
شیوا همینطور که تعریف می کرد اشک میریخت ...
و طوری که انگار ترمزش بریده بود تند و تند می گفت و آروم نمیشد ...ادامه داد ...
بچه ام هر چی می خورد از اون طرف پس میاورد ..
دکتر می گفت راست روده شده ...
دوباره بردمیش مریضخونه بستریش کردم ولی سه روز بعد بچه ام چشمشو بست و دیگه باز نکرد ...
همون جا توی مریضخونه اونقدر جیغ کشیدم که بچه ای رو هم که توی شکم داشتم از دست دادم و خودمم به حال اغما افتادم روز تخت مریضخونهواقعا تاب تحمل اون رنج رو نداشتم ..نمی دونم چطوری کورتاژم کردم ..نفهمیدم چی بسر بچه ام اومد و چطوری به خاک سپردنش هر وقت به هوش میومدم و یادم میفتاد اونقدر جیغ می کشیدم ؛ بهرخ ؛؛ بهرخ من بچه ام رو می خوام که صدام گرفته بود و از گلوم بیرون نمی اومد و دوباره از حال میرفتم ..
مدام بهم خواب آور می دادن ..حتی یاد عزت الله خان هم نبودم ..تا یکبار که چشمم رو باز کردم عزیز رو دیدم ..
نیم خیز شدم و گفتم : دیدی تو نحس بودی ؟ ازم انتقام گرفتی ؟ حالا دلت خنک شد ؟ بچه ام رو تو کشتی ...قاتل ...قاتل ...
و خودمو از تخت انداختم پایین تا بزنمش ...و اونقدر این حرف رو تکرار کردم که چند نفر منو گرفتن و دوباره با مسکن خوابم برد ...
بعدها فهمیدم که حال روز عزت الله خان هم از منم بدتر بوده ..
عمه می گفت سر خاک بچه رو بغل کرده بودو نمی ذاشت دفنش کنن ..
اما اون زمان هیچی توی دنیا برام مهم نبود فقط می خواستم خوب بشم و برم حساب این همه زجری رو که عزیز به من داده بود ازش پس بگیرم ..ده روز گذشت تا من یکم تونستم روی پام بایستم ..
عمه و پدرم منو بردن خونه و از عزت الله خان خبری نبود ...
رغبتی هم به اینکه بپرسم اون کجاست نداشتم ..وقتی در خونه رسیدیم ..همینطور که اشکهام بی اختیار صورتم رو خیس کرده بود گفتم : من دیگه پا توی این خونه نمی زارم ...
عمه گفت : شیوا جان سخت نگیر اتفاقی بوده افتاده برای هر کسی ممکنه پیش بیاد ..نمی دونم شماها چرا اینقدر خودتون رو عذاب میدین ؟ تو اینطوری ؛ عزت الله خان مریض شده ..
قربونت برم یکم آروم باش کسی نمی خواسته بچه اونطوری بشه ..
عزیز خودش خیلی ناراحته ..نمی دونی چیکار می کرد توی این مدت به خدا خودشو کشت از بس گریه کرد ..
قسم می خوره جبران می کنه ..اون بیچاره از روی محبت می خواسته چند روز نوه اش رو ببینه چه می دونست اینطوری میشه ..گفتم : عمه چی داری میگی شما که خودت به خونش تشنه بودی حالا چی شده ازش دفاع می کنی ..دیگه نمی خوام بشنوم ...
الان توی خونه ی منه ؟ اینجاست ؟
گفت : آره عزت الله خان چند روزه تب داره و بیهوش و بی گوش افتاده توی رختخواب ..اما منتظر توست خیلی برات نگرانه ...
چیکار کنم توام باید بعد از این با اینا زندگی کنی ...
گفتم :چرا ؟ کی گفته ؟ من میام خونه ی شما پامو توی این خونه نمی زارم ..نمی خوام هیچکدومشون رو ببینم ...
پدرم گفت : چرا خونه ی عمه بیا خونه ی خودمون خودم ازت مراقبت می کنم ..
گفتم : اجازه بدین برم خونه عمه اونجا راحت ترم ...
پدرم فورا دور زد و از اونجا دور شد ..
روز بعد برای اولین بار رفتم سر خاک بچه ام ..به عمه قول داده بودم که خودمو کنترل کنم ولی مگه میشد ؟ جگر گوشه ام اونجا خوابیده بود ...
وقتی زار و نزار از سر خاک برگشتم عزت الله خان رو دیدم که خونه ی عمه منتظرمه ..
ادامه دارد...
@aghmiun
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘تاپماجا
پیداکنید لطفا.
@aghmiun
خانم راستگو.
👈ترازو
منظور از کندی همون انباری غلات و آرد بوده و کمند هم اون ترازو کفه دار و چوبی که وسطش سوراخ تعادل کفه ها رو میزان میکنه و گودن گدن قوشلار خود کفه های ترازو و ایاغینین بندی هم اون طناب هایی که به کفه ها بسته میشود و تعادل خود کفه رو نگه میدارند.
〰〰〰〰〰〰〰
علی آقا
جواب معماچاروق
〰〰〰〰〰〰〰
سلام جواب تاپماجا؟ تفنگ 🔫
〰〰〰〰〰〰
سلام وقت بخیر
جواب ترکی علک یعنی آرد و علک کنی
〰〰〰〰〰〰
سلام جواب معما داره قالی که فرش میبافتن
📲سرکارخانم نقوی
〰〰〰〰〰〰
🔘سپاس بابت مشارکت همراهان گرانقدرمان. 🙏🙏🙏🙏
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگران بدیهایی که
بهتون شده نباشید!
دنیا هیچ وقت
آلزایمر نمیگیره!🍁
شب خوش
@aghmiun
روزهای زیبا... - روزهای زیبا....mp3
زمان:
حجم:
4.8M
صبح 21 آذر
و بدانید که فردا دیر است
و اگر غصه بیاید امروز
تا همیشه دلتان درگیر است
پس بسازید رهی را که کنون
تا ابد سوی صداقت برود
وبکارید به هرخانه گلی
که فقط بوی محبت بدهد
صبحتون بخیر🍂🍁
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلوسه از قیافه هاشون معلوم بود که احساس گناه دارن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_چهلوچهار
با اون ریش بلند و موهای ژولیده خراب تر از من به نظر میرسید ..اونم بشدت لاغر شده بود ..بدون اینکه حرفی بزنم نشستم ..
گفت : از سر خاک میای ؟
همینطور که با گل قالی بازی می کردم و سرم پایین بود با سرد و بی روحی گفتم : آره ..از سر خاک بچه ام میام ...
گفت : خیلی نگرانت بودم ..
گفتم : ممنون ...
گفت : شیوا منم مثل تو بچه ام رو از دست دادم ..نمیگم مقصر نیستم ..ولی خودت می دونی که اگر یک ذره احتمال می دادم این کارو نمی کردم ...باور کن ..
گفتم : باور می کنم ..
گفت : عزیز هم مثل من و تو داره می سوزه ..صبح تا شب خودشو نفرین می کنه و میگه کاش لال شده بودم و ازشون نمی خواستم بچه رو بفرستن پیش من ...به خدا خیلی ناراحته و میگه هر کاری حاضرم بکنم که شما ها منو ببخشین ..
گفتم : باشه ...
گفت : پاشو بریم خونه بزار مرهم دل هم باشیم توی این وضعیت بهتره در کنار هم غصه بخوریم ..گفتم : نه ...
گفت : یعنی چی نه ؟ نمی خوای بیای خونه ؟
گفتم : نه ..نمی خوام دیگه تو و عزیز رو ببینم ..اون خونه همه جاش منو یاد بهرخ میندازه ..برو با مادرت زندگی کن ..من بر نمی گردم ..
باید از همون روزیکه منو از خودتون بیرون کردین به حرف عمه گوش می دادم ..ولی کور بودم و نفهمیدم ..فکر می کردم درست میشه ولی نشد ..
حالا می فهمم که باید اول زندگی همه چیز درست باشه ..بعدا هیچی درست نمیشه ..
گفت : سخت نگیر ..
کسی اینجا بد تو رو نمی خواست من خیلی دوستت دارم بدون تو نمی تونم زندگی کنم ..عزیز هم پشیمونه ..می خواد جبران کنه ..
گفتم : دیگه دیر شده لازم نکرده چون حالا من اونو نحس می دونم ....عزت الله خان برو ..از اینجا برو ..می خوام تنها باشم حوصله ی کسی رو ندارم ...عمه وساطت کرد و از عزت الله خان خواست که فعلا بره تا حال من بهتر بشه ..وقتی بلند شد که از در بره بیرون دلم براش سوخت خیلی خراب و داغون بود ولی نمی تونستم پا توی اون خونه بزارم و با عزیز مواجه بشم ...
روز های سیاه و تاریکی بود و شب های پر از کابوس ..
دیگه عزت الله از چشمم افتاده بود و فقط به غمی که داشتم فکر می کردم ...اون هر روز میومد خونه ی عمه ولی من دیگه حاضر نمی شدم ببینمش ...
می دونم سر سختی کردم ولی واقعا دلم رضا نمی شد ..یکماه گذشت دیگه آروم شده بودم و با خودم فکر می کردم بالاخره که باید برگردم پیش عزت الله خان پس بهتره بی خودی کشش ندم این بود که وسایلم رو جمع کردم به عمه هم گفتم که دیگه میرم خونه ی خودمون ..اونم خوشحال شد و گفت : کار درستی می کنی به خدا منم دلم برای عزت الله خان کبابه ..مرد بیچاره هر روز اومده بهت سر زده ..
خیلی به پای تو صبر و حوصله داره ..مردا اینطوری نیستن فورا میرن سراغ یکی دیگه ...به خدا داری بهش ظلم می کنی ...اگر بره زن بگیره چیکار می کنی ؟
روز بعد که عزت الله خان اومد به خودم جرات دادم و رفتم تا بهش بگم عزیز رو بفرست بره تا من برگردم ..
اما اون جلوی روم نشست و گفت : من دارم با عزیز میرم تهران ..وسایل بهرخ رو جمع کردم توی یک اتاق می تونی بری خونه ..
هر وقت حالت بهتر شد و خواستی منو ببینی کافیه یک زنگ بهم بزنی؛من خودمو فورا می رسونم ..نگاهی بهش کردم ..خواستم چیزی بگم ..خواستم بگم نرو ..ولی سکوت کردم ..اونم یکم دیگه نشست , من بازم سکوت کردم ..در حالیکه سرش پایین بود .. بلند شد و زیر لب گفت : مراقب خودت باش ..
و راه افتاد طرف در ..عصبانی شدم ..طاقتم هم که تموم بود ..
دنبالش دویدم و فریاد زدم ؛ آره برو ...جمع کن وسایلت رو برو پیش عزیزت ..دیگه تحمل شما ها رو ندارم ..اشتباه کردم زنت شدم ...حالا دیگه اون اشتباه رو تکرار نمی کنم ..برو عزت الله خان ..برو دیگه ام بر نگرد ...
وقتی منو از خونه ی خودتون بیرون کردین فکر می کردم انسان هستین و به زودی دلتون به رحم میاد و منو می پذیرین ..
گفت : شیوا بسه دیگه منم مثل تو ...
گفتم ساکت باش حرف نزن؛ تو مثل من نبودی ... بروعزت الله خان پیش عزیزت ..دیگه نمی خوام ببینمت ...و اون سرشو با افسوس انداخت پایین و رفت ..
حال و روزم معلوم بود من با دست خودم دوباره اونو از خودم روندم و تنها شدم ..روز بعد بهم خبر رسید که عزت الله خان با مادر و خواهر و برادرش رفتن تهران ..تنها چیزی که بهش فکر می کردم مردن بود ..
هیجده سال بیشتر نداشتم ولی مثل پیر زن ها کمرم خم شده بود ..و حتی نمی تونستم راست راه برم ...
گاهی تعادلم رو از دست می دادم و می خوردم زمین ....
ادامه دارد...
@aghmiun
وقتی تحصیل کرده هستید که بتوانید
تقریبا هر حرفی را بشنوید، بدون آنکه عصبانی شوید یا اعتماد به نفستان را
از دست بدهید ...
👤 رابرت فراست
@aghmiun
38.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘منطقه گردشگری آغمیون سهزاب.
〰مسیر برگشت ازروستای صومعه
@aghmiun
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی آقا بهروز قرائی
@aghmiun
10. Ze Eshqat [128].mp3
زمان:
حجم:
4M
🎙سامی_یوسف
🌌زعشقت آنچنان مستم که دیگر خود نمیدانم...
🎼 @aghmiun