eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی تحصیل کرده هستید که بتوانید تقریبا هر حرفی را بشنوید، بدون آنکه عصبانی شوید یا اعتماد به نفستان را از دست بدهید ... 👤 رابرت فراست @aghmiun
38.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘منطقه گردشگری آغمیون سهزاب. 〰مسیر برگشت ازروستای صومعه @aghmiun
کانال آنا وطن آغمیون اولین سالگرد درگذشت بانوی مهربان مرحومه شادروان حاجیه خانم شفیقه میرزایی را خدمت تمامی بازماندگان و منسوبین و همسر گرامی شان حاج اسماعیل جوانی و جناب علی آقا آتیه دان تسلیت عرض میکند .
10. Ze Eshqat [128].mp3
زمان: حجم: 4M
🎙سامی_یوسف 🌌زعشقت آنچنان مستم که دیگر خود نمیدانم... 🎼 @aghmiun
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این متن خیلی قشنگه،،، مادربزرگ ازصدای خروپف هر شب پدربزرگ شکایت داشت، پدربزرگ هرگزنمی پذیرفت. شبی مادربزرگ آن صدا را ضبط کرد که صبح حرفش را ثابت کند . اما صبح پدربزرگ دیگر هرگز بیدار نشد و آن صدای ضبط شده لالایی هرشب مادر بزرگ شد ... قدر لحظات هر چند سخت کنار هم بودن رو بدانیم . مادر مثل مداد ميمونه هر لحظه تراشيده شدن و تموم شدنش رو ميبيني. اما پدر مثل خودکاره، شکل ظاهريش تغيير نميکنه فقط يکدفعه ميبيني ديگه نمي نويسه... تا هستند قدرشونو بدونيد... به عـــشـــق پدر و مادرت بفرس برای همه🙏❤️🌸 ‌📲جناب آقای حاج محمدصحافی @aghmiun
همراه باجناب آقای امیر ساعدی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلوچهار با اون ریش بلند و موهای ژولیده خراب تر از
یک روز پدرم اومد به دیدنم  و بی اندازه ناراحت شد ..اصرار کرد که برگردم خونه ی اون ولی اونجا دیگه جای من نبود .. زن پدرم حالا مادر و خواهراش رو هم آورده بود توی اون خونه اتاقم رو گرفته دن و خودشم دوباره بار دار بود .برای پدرم پسر به دنیا آورده بود و حرف حرف اون بود ..و اینو می فهمیدم که زیادم دلش نمی خواد من مزاحم زندگی اون بشم ..این بود که به پیشنهاد پدرم و عمه چمدون بستم و رفتم به مزرعه ای که توی روستا ی زنگلاب داشت مدتی هم عزت الله خان اونجا کار می کرد ..و یک زن از اون روستا  برای اینکه تنها نباشم آوردن پیش مناز همون روزای اول وقتی که وضو می گرفت دیدم که تا آرنج دستش بصورت بدی خورده شده و زخم های بدی داره .. ولی نه اهمیتی دادم و نه اصلا می دونستم که جذام چیه ... زخم داشتن توی اون روستا ها عادی بود ..اما وقتی دیدم که حالش روز به روز بدتر میشه بعد از سه ماه به پدرم گفتم ..اون فورا شک کرد و گفت : این روزا این بیماری شایعه شده باید ببرمش دکتر ...و اون زن رو بعد از اینکه دکتر دید از همون جا یکراست بردن جذام خونه  .. دکتر به من دوا داد همه جا رو ضد عفونی کردیم ..اوایل همش می ترسیدم ولی کم کم فراموش کردم اونقدر غصه داشتم که دیگه به این جور چیزا فکر نمی کردم ... مزرعه ی یک جایی بود مثل اینجا ولی با امکانات بیشتر و کارگر و برو بیای زیاد از طرفی بیشتر روزا می تونستم پدرم رو ببینم.. و باهاش حرف بزنم و همین راضیم می کرد که می تونم بهش کمک کنم ..وقتی نبود به کاراش رسیدگی می کردم و اونم از بودنم اونجا خوشحال بود .. خشم من از عزت الله خان همراه شده بود با دلتنگی برای دیدنش  ..از یک طرف دلم نمی خواست بیاد و از طرف دیگه منتظرش بودم ... تا یک روز که داشتم توی مزرعه قدم می زدم یک ماشین رو دیدم که از دور میومد  .. ماشین رو نشناختم رفتم جلو ببینم کیه ؛؛ ولی عزت الله خان رو پشت فرمون دیدم ..و عزیز رو کنار دستش ..نمی دونی چه حالی بهم دست داد بغض کردم و رومو برگدوندم و پا گذاشتم به فرار .. من نمی خواستم عزیز رو ببینم ..همینطور که می دویدیم با گریه می گفتم: نباید با اون میومدی ..نباید ..نمی خوام ببینمش ...ازش منتقرم ..بدم میاد ... اما عزت الله خان منو گرفت .. و با قدرت مثل پر کاهی میون بازوهاش فشار داد و گفت : نکن قربونت برم ..نکن ..دلم داشت برات پر می زد .. نمی تونم ازت جدا باشم ..تو رو خدا شیوا نکن ..بسه دیگه قربونت برم به اندازه ی کافی عذابم دادی ...اونقدر دوستش داشتم که نتونستم مقاومت کنم ..دلم واقعا براش تنگ شده بود ..من عاشقش بودم و بدون اون زندگی برام مفهومی نداشت .... سرمو گذاشتم روی سینه اش و های های گریه کردم و اون در حالیکه نوازشم می کرد می گفت : دیگه ولت نمی کنم ...دیگه نمی زارم ازم جدا بشی.... گفتم : عزت الله خان من نمی خوام عزیز رو ببینم ..از اینجا ببرش .... گفت : به خاطر من به حرفاش گوش کن ..خواهش می کنم خودت می دونی من زیاد از تو چیزی نخواستم .. این بار به خاطرمن به حرفش گوش کن بعد هر چی تو بگی گوش می کنم ولی ازم نخواد که بزارم از من جدا باشی  ...بدون اینکه به صورت عزیز که پیاده شده بود و کنار ماشین ایستاده بود نگاه کنم رفتم توی ساختمون ..اونا هم دنبالم اومدن ... به زنی که اونجا کار می کرد گفتم : چای درست کن بیار ...و خودم نشستم .. عزیزو عزت الله خان هم نشستن ..سرم پایین بود .. عزیز بدون مقدمه خودش شروع کرد و گفت : بهت حق میدم ..داغ بچه کم چیزی نیست .. گفتم : اما وقتی باعث اش کسی باشه اون داغ صد برابر میشه .. گفت : من نیومدم دعوا کنم ..اومدم برات توضیح بدم ..من اشتباه کردم تو نکن ...منم فکر می کردم باعث مردن شوهرم شدی ..مردم حرف و سخن درست کرده بودن ..زن داییم توی اون حادثه با نوه اش مرده بود ..و همه منو سرزنش می کردن که عروس تو باعث شده .. چیکار می کردم؟ ..منم باوری داشتم مثل الان تو ؛؛  می ترسیدم بچه هام رو از دست بدم .. خدا اینطوری منو مجازات کرد .. این عذابی که بهم داد بهم ثابت کرد که وقتی یک اتفاقی بخواد بیفته ؛میفته ..باور کن منم سوختم ..به خدا قسم هر کاری از دستم بر میومد برای بهرخ انجام دادم .. دیر آوردمش پیش تو چون نمی خواستم بچه ی مریض تحویلت بدم ..که بدبختانه  اونطوری شد .. منم کم نکشیدم ؛ هنوزم دارم می کشم ..اگر عزت الله خان تو رو اینقدر دوست نداشت؛ باور کن  رو نداشتم با تو روبرو بشم ولی می ببینم که بچه ام داره عذاب می کشه .. ادامه دارد... @aghmiun