eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگران بدی‌هایی که بهتون شده نباشید! دنیا هیچ وقت آلزایمر نمی‌گیره!🍁 شب خوش ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@aghmiun
روزهای زیبا... - روزهای زیبا....mp3
زمان: حجم: 4.8M
صبح 21 آذر و بدانید که فردا دیر است و اگر غصه بیاید امروز تا همیشه دلتان درگیر است پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود وبکارید به هرخانه گلی که فقط بوی محبت بدهد صبحتون بخیر🍂🍁 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلوسه از قیافه هاشون معلوم بود که احساس گناه دارن
با اون ریش بلند و موهای ژولیده خراب تر از من به نظر میرسید ..اونم بشدت لاغر شده بود ..بدون اینکه حرفی بزنم نشستم .. گفت : از سر خاک میای ؟ همینطور که با گل قالی بازی می کردم و سرم پایین بود با سرد و بی روحی گفتم : آره ..از سر خاک بچه ام میام ... گفت : خیلی نگرانت بودم .. گفتم : ممنون ... گفت : شیوا منم مثل تو بچه ام رو از دست دادم ..نمیگم مقصر نیستم ..ولی خودت می دونی که اگر یک ذره احتمال می دادم این کارو نمی کردم ...باور کن .. گفتم : باور می کنم .. گفت : عزیز هم مثل من و تو داره می سوزه ..صبح تا شب خودشو نفرین می کنه و میگه کاش لال شده بودم و ازشون نمی خواستم بچه رو بفرستن پیش من ...به خدا خیلی ناراحته و میگه هر کاری حاضرم بکنم که شما ها منو ببخشین .. گفتم : باشه ... گفت : پاشو بریم خونه بزار مرهم دل هم باشیم توی این وضعیت بهتره در کنار هم غصه بخوریم ..گفتم : نه ... گفت : یعنی چی نه ؟ نمی خوای بیای خونه ؟ گفتم : نه ..نمی خوام دیگه تو و عزیز رو ببینم ..اون خونه همه جاش منو یاد بهرخ میندازه ..برو با مادرت زندگی کن ..من بر نمی گردم .. باید از همون روزیکه منو از خودتون بیرون کردین  به حرف عمه گوش می دادم  ..ولی کور بودم و نفهمیدم ..فکر می کردم درست میشه ولی نشد .. حالا می فهمم که باید اول زندگی همه چیز درست باشه ..بعدا هیچی درست نمیشه .. گفت : سخت نگیر .. کسی اینجا بد تو رو نمی خواست من خیلی دوستت دارم بدون تو نمی تونم زندگی کنم ..عزیز هم پشیمونه ..می خواد جبران کنه .. گفتم : دیگه دیر شده لازم نکرده چون حالا من اونو نحس می دونم ....عزت الله خان برو ..از اینجا برو ..می خوام تنها باشم حوصله ی کسی رو ندارم ...عمه وساطت کرد و از عزت الله خان خواست که فعلا بره تا حال من بهتر بشه ..وقتی بلند شد که از در بره بیرون دلم براش سوخت خیلی خراب و داغون بود ولی نمی تونستم پا توی اون خونه بزارم و با عزیز مواجه بشم ... روز های سیاه و تاریکی بود و شب های پر از کابوس  .. دیگه عزت الله از چشمم افتاده بود و فقط به غمی که داشتم فکر می کردم  ...اون هر روز میومد خونه ی عمه ولی من دیگه حاضر نمی شدم ببینمش ... می دونم سر سختی کردم ولی واقعا دلم رضا نمی شد ..یکماه گذشت دیگه آروم شده بودم و با خودم فکر می کردم بالاخره که باید برگردم پیش عزت الله خان پس بهتره بی خودی کشش ندم این بود که وسایلم رو جمع کردم به عمه هم گفتم که دیگه میرم خونه ی خودمون ..اونم خوشحال شد و گفت : کار درستی می کنی به خدا منم دلم برای عزت الله خان کبابه ..مرد بیچاره هر روز اومده بهت سر زده .. خیلی به پای تو صبر و حوصله داره ..مردا اینطوری نیستن فورا میرن سراغ یکی دیگه ...به خدا داری بهش ظلم می کنی ...اگر بره زن بگیره چیکار می کنی ؟ روز بعد که عزت الله خان اومد  به خودم جرات دادم و رفتم تا بهش بگم عزیز رو بفرست بره تا من برگردم .. اما اون جلوی روم نشست و گفت : من دارم با عزیز میرم تهران ..وسایل بهرخ رو جمع کردم توی یک اتاق می تونی بری خونه .. هر وقت حالت بهتر شد و خواستی منو ببینی کافیه یک زنگ بهم بزنی؛من خودمو فورا می رسونم ..نگاهی بهش کردم ..خواستم چیزی بگم ..خواستم بگم نرو ..ولی سکوت کردم ..اونم یکم دیگه نشست , من بازم سکوت کردم ..در حالیکه سرش پایین بود .. بلند شد و زیر لب گفت : مراقب خودت باش .. و راه افتاد طرف در ..عصبانی شدم ..طاقتم هم که تموم بود .. دنبالش دویدم و فریاد زدم ؛ آره برو ...جمع کن وسایلت رو برو پیش عزیزت ..دیگه تحمل شما ها رو ندارم ..اشتباه کردم زنت شدم ...حالا دیگه اون اشتباه رو تکرار نمی کنم ..برو عزت الله خان ..برو دیگه ام بر نگرد ... وقتی منو از خونه ی خودتون بیرون کردین فکر می کردم انسان هستین و به زودی دلتون به رحم میاد و منو می پذیرین .. گفت : شیوا بسه دیگه  منم مثل تو ... گفتم ساکت باش حرف نزن؛ تو مثل من نبودی ... بروعزت الله خان پیش عزیزت  ..دیگه نمی خوام ببینمت ...و اون سرشو با افسوس انداخت پایین و رفت .. حال و روزم معلوم بود من با دست خودم دوباره اونو از خودم روندم و تنها شدم ..روز بعد بهم خبر رسید که عزت الله خان با مادر و خواهر و برادرش رفتن تهران ..تنها چیزی که بهش فکر می کردم مردن بود .. هیجده سال بیشتر نداشتم ولی مثل پیر زن ها کمرم خم شده بود ..و حتی نمی تونستم راست راه برم ... گاهی تعادلم رو از دست می دادم و می خوردم زمین .... ادامه دارد... @aghmiun
وقتی تحصیل کرده هستید که بتوانید تقریبا هر حرفی را بشنوید، بدون آنکه عصبانی شوید یا اعتماد به نفستان را از دست بدهید ... 👤 رابرت فراست @aghmiun
38.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘منطقه گردشگری آغمیون سهزاب. 〰مسیر برگشت ازروستای صومعه @aghmiun
کانال آنا وطن آغمیون اولین سالگرد درگذشت بانوی مهربان مرحومه شادروان حاجیه خانم شفیقه میرزایی را خدمت تمامی بازماندگان و منسوبین و همسر گرامی شان حاج اسماعیل جوانی و جناب علی آقا آتیه دان تسلیت عرض میکند .
10. Ze Eshqat [128].mp3
زمان: حجم: 4M
🎙سامی_یوسف 🌌زعشقت آنچنان مستم که دیگر خود نمیدانم... 🎼 @aghmiun
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این متن خیلی قشنگه،،، مادربزرگ ازصدای خروپف هر شب پدربزرگ شکایت داشت، پدربزرگ هرگزنمی پذیرفت. شبی مادربزرگ آن صدا را ضبط کرد که صبح حرفش را ثابت کند . اما صبح پدربزرگ دیگر هرگز بیدار نشد و آن صدای ضبط شده لالایی هرشب مادر بزرگ شد ... قدر لحظات هر چند سخت کنار هم بودن رو بدانیم . مادر مثل مداد ميمونه هر لحظه تراشيده شدن و تموم شدنش رو ميبيني. اما پدر مثل خودکاره، شکل ظاهريش تغيير نميکنه فقط يکدفعه ميبيني ديگه نمي نويسه... تا هستند قدرشونو بدونيد... به عـــشـــق پدر و مادرت بفرس برای همه🙏❤️🌸 ‌📲جناب آقای حاج محمدصحافی @aghmiun