کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلوچهار با اون ریش بلند و موهای ژولیده خراب تر از
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_چهلوپنج
یک روز پدرم اومد به دیدنم و بی اندازه ناراحت شد ..اصرار کرد که برگردم خونه ی اون ولی اونجا دیگه جای من نبود ..
زن پدرم حالا مادر و خواهراش رو هم آورده بود توی اون خونه اتاقم رو گرفته دن و خودشم دوباره بار دار بود .برای پدرم پسر به دنیا آورده بود و حرف حرف اون بود ..و اینو می فهمیدم که زیادم دلش نمی خواد من مزاحم زندگی اون بشم ..این بود که به پیشنهاد پدرم و عمه چمدون بستم و رفتم به مزرعه ای که توی روستا ی زنگلاب داشت مدتی هم عزت الله خان اونجا کار می کرد ..و یک زن از اون روستا برای اینکه تنها نباشم آوردن پیش مناز همون روزای اول وقتی که وضو می گرفت دیدم که تا آرنج دستش بصورت بدی خورده شده و زخم های بدی داره ..
ولی نه اهمیتی دادم و نه اصلا می دونستم که جذام چیه ...
زخم داشتن توی اون روستا ها عادی بود ..اما وقتی دیدم که حالش روز به روز بدتر میشه بعد از سه ماه به پدرم گفتم ..اون فورا شک کرد و گفت : این روزا این بیماری شایعه شده باید ببرمش دکتر ...و اون زن رو بعد از اینکه دکتر دید از همون جا یکراست بردن جذام خونه ..
دکتر به من دوا داد همه جا رو ضد عفونی کردیم ..اوایل همش می ترسیدم ولی کم کم فراموش کردم اونقدر غصه داشتم که دیگه به این جور چیزا فکر نمی کردم ...
مزرعه ی یک جایی بود مثل اینجا ولی با امکانات بیشتر و کارگر و برو بیای زیاد از طرفی بیشتر روزا می تونستم پدرم رو ببینم.. و باهاش حرف بزنم و همین راضیم می کرد که می تونم بهش کمک کنم ..وقتی نبود به کاراش رسیدگی می کردم و اونم از بودنم اونجا خوشحال بود ..
خشم من از عزت الله خان همراه شده بود با دلتنگی برای دیدنش ..از یک طرف دلم نمی خواست بیاد و از طرف دیگه منتظرش بودم ...
تا یک روز که داشتم توی مزرعه قدم می زدم یک ماشین رو دیدم که از دور میومد ..
ماشین رو نشناختم رفتم جلو ببینم کیه ؛؛ ولی عزت الله خان رو پشت فرمون دیدم ..و عزیز رو کنار دستش ..نمی دونی چه حالی بهم دست داد بغض کردم و رومو برگدوندم و پا گذاشتم به فرار ..
من نمی خواستم عزیز رو ببینم ..همینطور که می دویدیم با گریه می گفتم: نباید با اون میومدی ..نباید ..نمی خوام ببینمش ...ازش منتقرم ..بدم میاد ...
اما عزت الله خان منو گرفت ..
و با قدرت مثل پر کاهی میون بازوهاش فشار داد و گفت : نکن قربونت برم ..نکن ..دلم داشت برات پر می زد ..
نمی تونم ازت جدا باشم ..تو رو خدا شیوا نکن ..بسه دیگه قربونت برم به اندازه ی کافی عذابم دادی ...اونقدر دوستش داشتم که نتونستم مقاومت کنم ..دلم واقعا براش تنگ شده بود ..من عاشقش بودم و بدون اون زندگی برام مفهومی نداشت ....
سرمو گذاشتم روی سینه اش و های های گریه کردم و اون در حالیکه نوازشم می کرد می گفت : دیگه ولت نمی کنم ...دیگه نمی زارم ازم جدا بشی....
گفتم : عزت الله خان من نمی خوام عزیز رو ببینم ..از اینجا ببرش ....
گفت : به خاطر من به حرفاش گوش کن ..خواهش می کنم خودت می دونی من زیاد از تو چیزی نخواستم ..
این بار به خاطرمن به حرفش گوش کن بعد هر چی تو بگی گوش می کنم ولی ازم نخواد که بزارم از من جدا باشی ...بدون اینکه به صورت عزیز که پیاده شده بود و کنار ماشین ایستاده بود نگاه کنم رفتم توی ساختمون ..اونا هم دنبالم اومدن ...
به زنی که اونجا کار می کرد گفتم : چای درست کن بیار ...و خودم نشستم ..
عزیزو عزت الله خان هم نشستن ..سرم پایین بود ..
عزیز بدون مقدمه خودش شروع کرد و گفت : بهت حق میدم ..داغ بچه کم چیزی نیست ..
گفتم : اما وقتی باعث اش کسی باشه اون داغ صد برابر میشه ..
گفت : من نیومدم دعوا کنم ..اومدم برات توضیح بدم ..من اشتباه کردم تو نکن ...منم فکر می کردم باعث مردن شوهرم شدی ..مردم حرف و سخن درست کرده بودن ..زن داییم توی اون حادثه با نوه اش مرده بود ..و همه منو سرزنش می کردن که عروس تو باعث شده ..
چیکار می کردم؟ ..منم باوری داشتم مثل الان تو ؛؛ می ترسیدم بچه هام رو از دست بدم ..
خدا اینطوری منو مجازات کرد ..
این عذابی که بهم داد بهم ثابت کرد که وقتی یک اتفاقی بخواد بیفته ؛میفته ..باور کن منم سوختم ..به خدا قسم هر کاری از دستم بر میومد برای بهرخ انجام دادم ..
دیر آوردمش پیش تو چون نمی خواستم بچه ی مریض تحویلت بدم ..که بدبختانه اونطوری شد ..
منم کم نکشیدم ؛ هنوزم دارم می کشم ..اگر عزت الله خان تو رو اینقدر دوست نداشت؛ باور کن رو نداشتم با تو روبرو بشم ولی می ببینم که بچه ام داره عذاب می کشه ..
ادامه دارد...
@aghmiun
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸🦢🌸☀️صبح شد
الهی که خیر باشد
برای تمام اهل زمین 🦢🌸
سلام ✋🏻
صبحتون پر از نور و روشنی ✨🌸
@aghmiun
مشهد مقدس
آقای میر علی اکبر سیدی بهمراه مادر بزرگوارشان در حرم مطهر امام رضا ( ع)
خوش به سعادت کسانیکه مادر شان در قید حیات هست ،و خوشا به حال کسانی که در خدمت مادر شان هستند ، و خیلی ها با دیدن این عکس بیاد خاطرات خودشان می افتند ،خیلی ها آرزو میکنند ایکاش مادرمان بود و باهم می رفتیم زیارت و پا بوس امام رضا ( ع).....
واقعا بودن در کنار مادر ،و خدمت به مادر ،آرزوی کدام یک از ماها نیست؟
قدر باهم بودن های تان، با عزیز های تان ،بویژه پدر و مادر را بدانید خیلی ارزشمند هست .....
آقا سید التماس دعا ....
بنده و آقای فرازی و تمام مخاطبین گرامی کانال مان را هم دعا بفرمائید....
@ aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلوپنج یک روز پدرم اومد به دیدنم و بی اندازه نارا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_چهلوشش
من امروز اومدم تو رو یک بار دیگه خواستگاری کنم و با عزت و احترامی که شایسته اش هستی ببرم توی خونه ام قدم سر چشم من بزار ..
بیا با هم زندگی کنیم قول میدم برات مادری کنم و گذشته رو جبران ؛ فقط یکم گذشت کن ..بیا از هم بگذریم دنیا ارزش نداره ؛ آدمیزاد آه و دم ..
یک وقت چشمشو باز می کنه می ببینه دیگه خیلی دیر شده ..
دخترم بزار دیگه افسوس نداشته باشیم ..ما می تونیم با یکم از خود گذشتگی با هم زندگی خوبی داشته باشیم چرا هر کدوم یکطرف دنیا زانوی غم بغل بگیریم ؟گفتم : آخه من چطور نامهربونی ها و تحقیر های شما رو فراموش کنم ؟
به خاطر همین گذشت نکردن شما دوتا بچه ام رو از دست دادم ..حالا این شما هستین که از من می خواین گذشت کنم ؟
گفت : آره ..من ازت می خوام چون تجربه کردم کینه عواقب بدی برای آدم داره ..ببخش تا خودت راحت تر زندگی کنی ..
من چوب خوردم تو نخور ..یک روز می رسه که توام می فهمی و پشیمون میشی چرا اون روز گذشت نکردم ..که مثل حالای من دیر شده و راه برگشتی نیست ..
من هر روز توبه می کنم و آرزو می کردم کاش زمان بر می گشت به عقب ولی همه اینو می دونیم که زمان به عقب بر نمی گرده پس تو درس عبرت بگیر و کینه نکن ..
منو ببخش برگرد سر زندگیت خدا بزرگه ..هنوز جوونی و می تونی بچه دار بشی و روز های خوبی داشته باشی ...سکوت کردم نمی تونستم عزت الله خان رو دوباره از دست بدم ..
من یکسال بود اونو ندیده بودم و قلب مهربونشو می شناختم اما نمی تونستم عزیز رو ببخشم ..
ولی در مقابل اون حرفایی که زده بود و حالت پشیمونی که داشت در مونده شده بودم ..سر یک دوراهی گیر کردم ...فقط بی اختیار اشک میریختم
عزیز خیلی خوب بلد بود تظاهر کنه و حرف ناحق خودشو حق جلوه بده ...اون جز خودشو و بچه هاش هیچ کس دیگه ای رو توی این دنیا دوست نداره ...
و من اون روز گول حرفاشو خوردم ..و بهش اعتماد کردم ...
عزت الله خان دستی به سرم کشید و گفت : پاشو خانمم ..آماده شو با هم بریم خونه ..بهت قول میدم اینبار دیگه همه چیز روبراه میشه ...
گفتم : اگر من اومدم و پای یکی شکست چی میشه ؟
عزیز گفت : پاشو دیگه از قدیم گفتن ؛ ناز باید به اندازه باشه ..هر چیزی زیادیش بده مخصوصا ناز کردن ..اگر پای یکی شکست من گردن می گیرم پاشو بریم ...عزت الله خان گفت : آره عزیزم ..تمومش کن این کابوس رو به خدا دلم خیلی برات تنگ شده بود ..
گفتم : دل منم برای بهرخ تنگ شده ؛؛ نتونستم با رفتنش کنار بیام ..به خدا ناز نمی کنم من هنوز حالم خوب نیست ..
عزت الله خان بازوهامو گرفت و توی چشمم با التماس نگاه کرد و گفت : شیوا ؟ دلت میاد من دوباره تنها برگردم تهران ؟
گفتم : می ترسم ..عزت الله خان به خدا می ترسم .. بازومو محکمتر فشار داد و منو به خودش نزدیک کرد و گفت : به خاطر خدا ول کن این حرفا رو ...ترس از چی ؟
من هستم ؛؛ خودت می دونی که نمی خوام خار توی پات بره ...زود باش عزیزم ؛
من کمکت می کنم وسایلت رو جمع کنی زیاد نمی تونیم بمونیم دیگه نمی زارم اینجا تنها زندگی کنی ...
دلتنگی من و تو با تنهایی بر طرف نمیشه باید با هم این بار رو بکشیم ..مرهم درد هم بشیم تا بتونیم غم دلمون رو فراموش کنیم ..
متاسفانه من و تو ؛ توی تنهایی خودمون با این درد سوختیم اگر پیش هم بودیم تا حالا حالمون بهتر شده بود ...من به عزت الله خان نگفتم که چقدر چشم براهش بودم ..
نگفتم چقدر دلم می خواست سر روی سینه اش بزارم و درد دل کنم ...
به هر حال نمی دونم چطوری راضی شدم که با عزیز سوار یک ماشین بشم و باهاشون برم ...
شایدم عشق زیادم به عزت الله خان باعث شد ...و روز بعداز عمه و بابا خداحافظی کردم و راهی تهران شدیم ...
در حالیکه عزیز حالا از اون طرف پشت بوم افتاده بود ؛؛ اونقدر محبت می کرد که با وجود کینه ای که ازش به دل داشتم نمی تونستم جواب بدم ..
اون نمی ذاشت دست به سیاه و سفید بزنم ..محبت رو به حد اعلای خودش رسونده بود ..
طوری که خیلی مصنوعی به نظر می رسید ...
حتی گاهی شوکت خانم به علامت تعجب به من نگاه می کردو پوزخندی می زد ....عزیز بدون من جایی نمی رفت و توی مهمونی هاش منو تاج سرش می کرد ..
اما به من می گفت چی بپوشم و چطور آرایش کنم ..و من نمی فهمیدم اون داره چیکار می کنه ...
واقعا که بی عرضه و ساده بودم ....و عزت الله خان هم تلاش خودشو برای خوشحالی من می کرد در حالیکه بازم زیر نظر عزیز و با حضور اون ما رو به گردش و سفر می برد ...
و این عزیز بود که تعین می کرد کجا بریم و کجا نباید بریم ..
در حالیکه من همه ی کارای اونو به حساب محبتش میذاشتم اختیار نفس کشیدن منو هم به دستش گرفت ..
ادامه دارد...
@aghmiun