27.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘ابوریحان بیرونی
⭐️دانشمند مسلمان
@aghmiun
@aeenzendegi030.mp3
زمان:
حجم:
16.1M
🟣خانواده موفق
#دکتر_سعید_عزیزی
💠قسمت بیست و پنجم
✅کانال رسمی دکتر سعید عزیزی👇
╔═🍃🌺🍃══════╗
🆔@drsaeedazizi
╚══════🍃🌺🍃═╝
📲جناب آقای محمد رمضانی آغمیونی 🙏
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاه حال من و عزت الله خان معلوم بود ..وارفته بودی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_پنجاهویک
عزیز بی تابی می کرد و به عزت الله خان فشار میاورد که منو از اونجا ببره ..اونقدر حالم بد بود که حتی دیگه قدرت اینکه گوش بایستم ببینم چی میگه رو نداشتم از صداش بدم میومد ..
از اون خونه و از همه چیز ...
گفتم : شیوا خانم من که اومدم شما از درد ناله می کردی ؟
گفت : نه ..دردی که توی سینه ام بود بیرون می زد ..
من که نمی فهمیدم عزت الله خان اومده یا نه ..دیر که میشد کلافه می شدم و گریه می کردم ...
گفتم : اما من با چشم خودم می دیدم آقا تا وارد خونه میشد اول میومد بالا پیش شما ..خیلی ناراحت بود ..
گفت : عزیز اونو هم تحت فشار قرار داده بود ..آره من دلم نازک بود و تنها از صبح تا شب نشسته بودم و به زخم هام دوری از بچه هام و آینده ی نامعلومم فکر می کردم ..
خوب طبیعی بود فکر و خیال به سرم بزنه ...
کاش عزیز یکم فقط یکم با من مهربون بود و درست رفتار می کرد اونوقت شاید بار غمی که به دلم می کشیدم این همه زیاد نبود ...آهسته رفتم جلو و دستم رو فرو کردم توی دستش ..
بدون هیچ حرکتی همین طور که به آسمون نگاه می کرد دستم رو محکم و با محبت گرفت و کشید طرف خودش ..رفتم جلوتر و دستهامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی بازوش ...
اونم منو گرفت و گفت : چقدر تو دختر خوبی هستی ..گاهی فکر می کنم اگر خدا بهرخ رو ازم گرفت تو رو بهم داد ..
مثل دختر خودم دوستت دارم ..
سرمو بیشتر به بدنش فشار دادم ..
گفت : چیکار می کنی ؟ نمی ترسی از من بگیری ؟
گفتم : نه ؛ مگه قرار نیست دختر شما باشم ؟ و با شما زندگی کنم پس فرقی نمی کنه بگیرم یا نگیرم ..
گفت : تو هنوز جوونی آینده داری ..کی گفته باید همیشه با من زندگی کنی ؟ حالا قراره پسر پادشاه بیاد و تو رو با خودش ببره ....
و خنده ی سردی کرد و گفت : خدای نکرده اگر جذام بگیری دیگه نمکی هم تو رو نمیخواد چه برسه به پسر پادشاه ..
هر دو داشتیم زیر بارون خیس می شدیم ولی همچنان همدیگر رو بغل کرده بودیم و حرف می زدیم ..
گفتم : پس چرا شما جذام داری و آقا هنوز مثل پسر پادشاه شما رو دوست داره ...
گفت : حالا خواهیم دید ..اگر اون منو می خواست ما الان اینجا نبودیم گلنار جون ؛؛..بریم تو می ترسم سرما بخوری ...
و همینطور که دست توی کمر هم کرده بودیم برگشتیم به کلبه ..
لباسهامون خیس شده بود شیوا گفت : زود باش لباست رو در بیار بشین کنار بخاری ...
این حرف رو طوری بهم زد که حس کردم واقعا من بهرخم و اونم مادرمه ..
مادری که داغ چهار فرزند به دلش بود و حالا دلشو به من خوش کرده بود ..
همینطور که لباس هامونو عوض می کردیم گفت : تو واقعا فکر می کنی تقصیر من بوده ؟
گفتم : نه بابا ، منظورم این بود که باید در مقابل عزیز ساکت نمی موندین ..اگر من بودم ؛؛ راست میگم به قران حسابشو می رسیدم ...گفت : این طوری فکر می کنی چون کاری که با من شده بود با تو نشده ..
یک دختر پونزده ساله شب عروسیش سه نفر بمیرن ..و مارک نحسی به پیشونیش بخوره , از خونه ی بختش بیرونش کنن ..
دوتا بچه اش بمیرن ؛ و یکسال با دلی شکسته تنهایی بکشه ..و بعد دوباره بره توی خونه ای که قسم خورده بود هرگز پاشو اونجا نزاره..چه حسی داره ؟
ترس ؛ نگرانی از آینده , بی اعتمادی به دیگران و به خودم ؛پس با رفتار های عزیز بهتر نبود دهنمو می بستم ؟
مطمئنم توام بودی همین کارو می کردی ...
گفتم : آخه نمی دونم شما در مقابل آقا هم هیچی نمیگی ..اصلا ازش نمی پرسی کی بر می گردی ؟ سئوال جوابش نمی کنی ..سکوت شما برای چیه ؟ من مدتی که توی اون خونه زندگی کردم اینو فهمیدم که همه ی اونا شما رو دوست داشتن ..
فرح ..امیر حسام و حتی شوکت خانم و عزیز ..وقتی ناله می کردین همشون ناراحت میشدن ..گفت : عزیز رو قبول ندارم اون جز خودشو و بچه هاش هیچ کس دیگه رو دوست نداشت و نمی تونست به کسی محبت داشته باشه تو ذاتش نیست ...
اما در مقابل عزت الله خان هم زبونم کوتاه شده نمی تونم ازش بخوام حالا که این بیماری رو دارم با من زندگی کنه ..
ادامه دارد ...
@aghmiun
Salim-NoheZahra-02.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
🔘مداحی روانشادسلیم
یا فاطمه من عقده دل وا نکردم گشتم ولی قبر تورا پیدا نکردم چشم انتظارم مهدی بیاید...
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهویک عزیز بی تابی می کرد و به عزت الله خان فشار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_پنجاهودو
تسلیم شدم ..آره من در مقابل زندگی تسلیم شدم ...حالا برو کنار بخاری سرما نخوری ...
و از اون روز به بعد رابطه ی منو و شیوا رنگ دیگه ای به خودش گرفت ..
اون زمان نمی فهمیدم دلم براش می سوزه یا واقعا اون همه بهش علاقمند شده بودم.. سیزدهم فروردین هم اومد و رفت و ماه تموم شد و از آقا خبری نشد ..
با اینکه چشم براهش بودیم ولی هر دو به خاطرهم سعی می کردیم از لحظاتمون لذت ببریم ..اینکه من آدم غصه خوری نبودم روی شیوا هم اثر گذشته بود ..
روزها برای خودمون سورو سات درست می کردیم بعد از اینکه سلیمان و هرزگاهی یونس ؛ کارشون تموم میشد و میرفتن؛؛ بین گلها؛ یا بالای کوه می بردیم پهن می کردم و می خوریم و با هم حرف می زدیم ..
شیوا بازم از خاطرات تلخ و شیرینش برام می گفت و من قصه هایی رو که از مادرم شنیده بودم براش تعریف می کردم ..و شب ها هم به من خوندن و نوشتن یاد می داد ..
و ازم می خواست که مشق بنویسم ...البته دلتنگ بود ؛ اونم خیلی زیاد؛ گاهی چنان چشم های آبی و قشنگش پر از اشک می شد و بغضی آشکار گلوشو فشار می داد که اشک منم در میاورد ..
ولی زود به خودش مسلط میشد ...من درد اونو خوب می دونستم و اینم می فهمیدم که داره سعی می کنه خودشو نگه داره تا شاید خوب بشه و به بچه هاش برسه ...
هر روز غروب دست تو دست هم تا سر تپه میرفتیم جایی که می تونستیم اگر آقا بیاد ماشینشو ببینیم , می ایستادیم و بدون اینکه در موردش با هم حرف بزنیم منتظر میشدیم ..ولی هیچ خبری نبود ..کوهستان بود و چلچله هایی که بالای سرمون در حالا آواز خوندن پرواز می کردن ...و روباهی که تنگ غروب به هوای بدست آوردن غذا دور اطراف کلبه گشت می زد تا یکی از اون مرغ هایی رو که یونس برامون آورده بود و تخم می ذاشتن رو شکار کنه ..
و منو شیوا سخت از مرغ هامون مراقبت می کردیم ...و دنبال روباه می دویدیم تا بترسه و از اونجا دور بشه ..
بهار تموم شد و فصل گرما از راه رسید ..
سلیمان مرتب برامون میوه های تازه میاورد و نون و لبنیات مون هم روبراه بود ....
حالا اگر سلیمان وقت نمی کرد به ما سر بزنه یونس همه ی هوش و حواسش پیش ما بود ..خیلی وقت ها از نوع نگاه کردنش به خودم می فهمیدم که نسبت به من حس خاصی داره و شایدم آقا همینو فهمیده بود که سفارش کرد به یونس رو نده ..
به هر حال زیاد برام مهم نبود ..چون اون برای من فقط یونس بود که گاهی می تونستم باهاش وقت بگذرونم و کلی ازش کار بکشم که با دل و جون انجام می داد ..اما پسر پادشاه نبود..با اومدن فصل تابستون و نیومدن آقا ، شیوا که باز از چشم انتظاری خسته شده بود و ناامید از دیدن بچه ها روز به روز غمگین تر میشد و گرمای خورشید رو بهانه می کرد و از کلبه بیرون نمی اومد ..
حتی از یاد آوردی خاطراتش هم خسته بود ..اون این بار حرفی از اومدن آقا نمی زد و منم فکر می کردم بهتره منم حرفی نزنم ..این بود که هر دو با یک سکوت معنا دار منتظر آقا بودیم ...
آذوقه هامون مثل برنج و روغن و گوشت قورمه داشت تموم می شد ..و مدتی بود که دیگه پولمون هم تموم شده بود ..
و سلیمان هر چیزی که برامون میاورد پولشو نمی گرفت و ما نمی دونستیم این وضع تا کی می خواد ادامه پیدا کنه ..
اما یک روز برای من اتفاق تازه ای افتاد که اصلا ازش سر در نمیاوردم ..
بالغ شده بودم به محض دیدن علائم اون فکر کردم جذام گرفتم ..
مدتی بیرون کلبه زیر گرمای شدید آفتاب ایستادم و گریه کردم ..آدم ضعیفی نبودم اما دلم نمی خواست جذام داشته باشم اونجا هم احساس خطر کردم و هم اینکه تازه به دردی که شیوا می کشید پی بردم ..
با همون گریه رفتم توی کلبه ..شیوا داشت ناهار درست می کرد ..چشمش به من که پریشون و گریون بودم افتاد و پرسید : گلنار چی شدی عزیزم ؟ حالت خوبه ؟
با همون گریه گفتم : خانم منم جذام گرفتم ؛؛
با هراس گفت : محاله ..تو نمی گیری من مراقب بودم ..چرا این حرف رو می زنی ..کجات ؟ از کجا فهمیدی ؟
گفتم : نمی تونم بگم خجالت می کشم ..
گفت : یا حضرت عباس نشونم بده ببینم ..
گفتم : نه به قران نمیشه ...
از اون اصرار و از من انگار و وقتی ماجرا رو فهمید ..
اونقدر خندید و خندید که منم به خنده انداخت ..و همین طور که غش و ریسه میرفت همه چیز رو برام توضیح داد ..
مثل یک مادر مهربون ؛..همینطور که با صدای بلند به این موضوع می خندیدیم در کلبه باز شد و آقا با دست پر جلوی ما ظاهر شد ...
ادامه دارد...
@aghmiun
Morteza Pashaei ~ UpMusicMorteza Pashaei _ Gerye Nakon (320).mp3
زمان:
حجم:
7.6M
Morteza Pashaei _ Gerye Nakon
🎼 @aghmiun