eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
غروب غم انگیز از آغمیون ۱۴۰۲/۹/۲۴
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهویک عزیز بی تابی می کرد و به عزت الله خان فشار
تسلیم شدم ..آره من در مقابل زندگی تسلیم شدم ...حالا برو کنار بخاری سرما نخوری ... و از اون روز به بعد رابطه ی منو و شیوا رنگ دیگه ای به خودش گرفت .. اون زمان نمی فهمیدم دلم براش می سوزه یا واقعا اون همه بهش علاقمند شده بودم.. سیزدهم فروردین  هم اومد و رفت و ماه  تموم شد و از آقا خبری نشد .. با اینکه چشم براهش بودیم ولی هر دو به خاطرهم سعی می کردیم از لحظاتمون لذت ببریم ..اینکه من آدم غصه خوری نبودم روی شیوا هم اثر گذشته بود .. روزها برای خودمون سورو سات درست می کردیم بعد از اینکه سلیمان و هرزگاهی یونس ؛ کارشون تموم میشد و میرفتن؛؛  بین گلها؛ یا  بالای کوه می بردیم پهن می کردم و می خوریم و با هم حرف می زدیم .. شیوا  بازم از خاطرات تلخ و شیرینش برام می گفت و من قصه هایی رو که از مادرم شنیده بودم براش تعریف می کردم  ..و شب ها هم به من خوندن و نوشتن یاد می داد .. و ازم می خواست که مشق بنویسم ...البته دلتنگ بود ؛ اونم خیلی زیاد؛ گاهی چنان چشم های آبی و قشنگش پر از اشک می شد و بغضی آشکار گلوشو فشار می داد که اشک منم در میاورد .. ولی زود به خودش مسلط میشد  ...من درد اونو  خوب می دونستم و  اینم می فهمیدم که داره سعی می کنه خودشو نگه داره تا شاید خوب بشه و به بچه هاش برسه ... هر روز غروب دست تو دست هم تا سر تپه میرفتیم جایی که می تونستیم اگر آقا بیاد ماشینشو ببینیم , می ایستادیم  و بدون اینکه در موردش با هم حرف بزنیم منتظر میشدیم ..ولی هیچ خبری نبود ..کوهستان بود و چلچله هایی که بالای سرمون در حالا آواز خوندن پرواز می کردن ...و روباهی که تنگ غروب به هوای بدست آوردن غذا دور اطراف کلبه گشت می زد تا یکی از اون مرغ هایی رو که یونس برامون آورده بود و تخم می ذاشتن رو شکار کنه  .. و منو شیوا سخت از مرغ هامون مراقبت می کردیم ...و دنبال روباه می دویدیم تا بترسه و از اونجا دور بشه .. بهار تموم شد و فصل گرما از راه رسید .. سلیمان مرتب برامون میوه های تازه میاورد و نون و لبنیات مون هم روبراه بود .... حالا اگر سلیمان وقت نمی کرد به ما سر بزنه  یونس همه ی هوش و حواسش پیش ما بود ..خیلی وقت ها  از نوع نگاه کردنش به خودم  می فهمیدم که نسبت به من حس خاصی داره و شایدم آقا همینو فهمیده بود که سفارش کرد به یونس رو نده .. به هر حال زیاد برام مهم نبود ..چون اون برای من فقط یونس بود که گاهی می تونستم باهاش وقت بگذرونم و کلی ازش کار بکشم که با دل و جون انجام می داد ..اما  پسر پادشاه نبود..با اومدن فصل تابستون و نیومدن آقا ،  شیوا که باز از چشم انتظاری خسته شده بود و ناامید از دیدن بچه ها روز به روز غمگین تر میشد و گرمای خورشید رو بهانه می کرد و از کلبه بیرون نمی اومد .. حتی از یاد آوردی خاطراتش هم خسته بود ..اون این بار حرفی از اومدن آقا نمی زد و منم فکر می کردم بهتره منم حرفی نزنم  ..این بود که هر دو با یک سکوت معنا دار منتظر آقا بودیم ... آذوقه هامون مثل برنج و روغن و گوشت قورمه داشت تموم می شد ..و مدتی بود که دیگه پولمون هم تموم شده بود .. و سلیمان هر چیزی که برامون میاورد پولشو نمی گرفت و ما نمی دونستیم این وضع تا کی می خواد ادامه پیدا کنه .. اما یک روز برای من اتفاق تازه ای افتاد که اصلا ازش سر در نمیاوردم .. بالغ شده بودم به محض دیدن علائم اون فکر کردم جذام گرفتم .. مدتی بیرون کلبه زیر گرمای شدید آفتاب ایستادم و گریه کردم ..آدم ضعیفی نبودم اما دلم نمی خواست جذام داشته باشم اونجا هم احساس خطر کردم و هم اینکه تازه به دردی که شیوا می کشید پی بردم .. با همون گریه رفتم توی کلبه ..شیوا داشت ناهار درست می کرد ..چشمش به من که پریشون و گریون بودم افتاد و پرسید : گلنار چی شدی عزیزم ؟ حالت خوبه ؟ با همون گریه گفتم : خانم منم جذام گرفتم ؛؛ با هراس گفت : محاله ..تو نمی گیری من مراقب بودم ..چرا این حرف رو می زنی ..کجات ؟ از کجا فهمیدی ؟ گفتم : نمی تونم بگم خجالت می کشم .. گفت : یا حضرت عباس نشونم بده ببینم .. گفتم : نه به قران نمیشه ... از اون اصرار و از من انگار و وقتی ماجرا رو فهمید .. اونقدر خندید و خندید که منم به خنده انداخت ..و همین طور که غش و ریسه میرفت همه چیز رو برام توضیح داد .. مثل یک مادر مهربون ؛..همینطور که با صدای بلند به این موضوع می خندیدیم در کلبه باز شد و آقا با دست پر جلوی ما ظاهر شد ... ادامه دارد... @aghmiun
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘مثل کاسه ی داغترازآش ⭐️برخورد نادرشاه بااستانداری که باسرنوشت مردم بازی میکرد... @aghmiun
کانال آنا وطن آغمیون درگذشت ناگهانی و تاثر انگیز آقای مجید نژاد عبادی آغمیونی را خدمت تمام منسوبین و بازماندگان و خانواده و فرزندان داغدار این عزیز سفر کرده تسلیت عرض میکند . @aghmiun مرحوم شادروان مجید نژاد عبادی فرزند مرحوم حاج حسن آقا و برادر خانم آقای جابر مهتابی وپسردایی برادران شیری محترم میباشند.
🔘قال الصادق (ع)فمن عرف فاطمه(س)حق معرفتهافقدادرک لیلة القدر... لعن الله قاتلی فاطمة الزهراسلام الله علیها تاابداین نکته راانشاء کنید.پای این طومارراامضاء کنید.هرکجاماندیددرکل امور.روبه سوی حضرت زهراکنید...ایام فاطمیه ایام حزن واندوه اهل البیت برشما پیروراستین اهل البیت تسلیت باد.آجرک الله یابقیة الله.اعظم الله اجورناواجورکم مشمول شفاعت حضرت زهرا(س)باشید.ملتمس دعایتان هستم. ⭐️یوسف ابتهاج ازسراب @aghmiun
30M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‍ ‍ عشق برای همه آنان که در سفر زندگی دیدارشان کردم چه آنان که رنجم دادند و با رنج کشیدن به درون خود رفتم و آگاه گردیدم... چه آنان که عشق ورزیدند و هیزم های خاموش روحم را به آتش سوزاننده ی عشق روشن کردند چه آنان که تنها با لبخندی روزنهای آفتاب را بر من تاباندند... سپاس همه ی آنان را که دیدارشان کردم زیرا که هر انسانی راهنمای من است... عشق باشد و عشق نور باشد و نو 🌼شبتون بخیر @aghmiun
979.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا؛ امروز را با عشق تو آغاز می کنم بخشندگی از توست عشق در وجود توست قدرت در دستانِ توست بخشندگی را به ما بیاموز عشق را در وجود ما قرار ده تا مهربان باشیم " صبحتون بخیر روزتون سرشار از موهبت الهی💛☕️ @aghmiun
زندگی ما... - زندگی ما....mp3
زمان: حجم: 5.5M
صبح 25 آذر 🔘گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی صائب تبریزی @aghmiun