17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘در این روزها و شبهای مقدس نیم نگاهی را محتاجیم
که دوستانی به پهنای قلبهای مهربانشان به سوی کلبه ی ویرانه ی دل ما بیندازند
🙏پس ای مهربانان التماس دعا...
@aghmiun
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.کارناوال پیکان در ایران خودرو
ارسالی آقای بهروز قرائی
@aghmiun
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️خاطره ای به شدت شنیدنی و تکان دهنده
از غزل بانوی ایرانی، زنده یاد سیمین بهبهانی،
از مادرش که محال است کسی آن را بشنود و
لذت نبرد!
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا
همیشه هیچکس را بیشتر از او دوست نداشته
باشم! مادرم من را بوسید و گفت نمی توانی
عزیزم! گفتم می توانم! تو را از پدر و خواهر و
برادرم بیشتر دوست دارم! اما مادرم گفت یکی
می آید که او را بیشتر از من دوست خواهی
داشت!
🗞 @Aghmiun
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الگوریتم یعنی ارائه مجموعه ای از دستورالعمل ها برای حل مسئله یا انجام محاسبات. کلمه الگوریتم از نام نابغه ایرانی، خوارزمی گرفته شده. اما در ترجمه اسم اون به فرانسوی و بعد به لاتین، واژه الخوارزمی در گویش لاتین به الگوریتم تبدیل شد.
🗞 @Aghmiun
سلام
ممنون و سپاس از ارسال عکس زیبای فوتبالی رده سنی پایین آغمیون
از عزیزی که این عکس را فرستاده میخواهم محبت کنند اسامی حاضرین را بنویسند تا عکس به این قشنگی کامل بشود و مخاطبین گرامی بیشتر با حاضرین در عکس آشنا بشوند .و چون عکس در آرشیو کانال بایگانی میشود با مشخصات کامل جانمایی شود.
ممنون
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهوسه شیوا خنده روی لبش ماسید ...منم همینطور اصل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_پنجاهوچهار
گفت : گلنار جون قربونت برم کاراتو بکن این بار توام باهاش برو نمی تونم ببینم اینجا تلف بشی برو پیش مادر و پدرت ..
من ازش می خوام تو رو ببره ؛ من خودم مراقب خودم هستم دیگه عادت کردم ..
گفتم : دیگه دخترتون نیستم؟ ..دوستم ندارین ؟
گفت : الهی فدات بشم شیرین زبونم چون دوستت دارم می خوام بری ..
گفتم : اگر دوستم دارین بزارین کنارتون بمونم ..من شما رو هیچوقت تنها نمی زارم ...بهم گفتن به جای بهرخ منو دوست دارین ..
اگر بهرخ بود شما رو تنها می ذاشت؟ ؛؛ بزارین پیشتون بمونم ..
گفت : من به فکر مادر توام هستم حتما همون طور که من از دوری بچه هام زجر می کشم اونم می کشه ..
گفتم : من اگر برگردم مادرم دوباره باید رخت بشوره ..بابام کرایه خونه بده ..اینطوری دارم به اونا هم کمک می کنم ..
به هر حالا الان این شما هستی که تنها می مونی ..بزار آقا بره فدای سرتون ما با هم زندگی خوبی اینجا داریم ..
دستی به سرم کشید و گفت : خیلی دلم می خواست تو رو می بوسیدم ..راستش منم دلم نمی خواد بری ولی نگرانتم ..
من حق ندارم از تو به خاطرخودم سوءاستفاده کنم ....
آقا صدا زد گلنار ؟ آب جوش اومده ...
بلند شدم و چای و قوری رو بر داشتم و گفتم : من جایی نمیرم ..با هم اومدیم با هم از اینجا میریم ..
تا من چای رو دم کردم و کنار آتیش گلیم انداختم ..سلیمان و یونس هم همه ی چیزایی که توی ماشین بود آوردن بالا ..
آقا بازم از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد برای ما آورده بود اما همینطور که اونا رو می گرفتم و می بردم توی کلبه و می دادم به شیوا احساس می کردم آقا زیر چشمی منو نگاه میکنه...توی کلبه داشتم سینی استکان و نعلبکی و قندون رو آماده می کردم ...که صدای آقا رو شنیدم که گفت : خدا قوت سلیمان فردا اون یکی دیگه درخت رو هم بیار با هم بشکنیم ..
صبح زود بیا که هوا گرم نشه ...
سلیمان و یونس از کوه سرازیر شدن گفتم شیوا خانم پاشین بریم بیرون چای بخوریم .. لطفا ؛ جلوی آقا گریه نکنین ...
اونم گناه داره میگه به شما پناه آورده پس تا هست اوقاتمون تلخ نباشه ..شاید اینطوری بیشتر موندگار شد ..
گفت : چه فایده بالاخره که باید بره ...
اونا مشغول خوردن چای بودن و من به جمع و جور کردن چیزایی که آقا آورده بود و شام درست کردن ...
مدتی توی سکوت نشستن ..من تمام حواسم به اونا بود و منتظر بودم ببینم آقا چه دلیلی برای دیر اومدنش میاره ...
دلم می خواست اشتباه کرده باشم احساسم بهم می گفت یک چیزی این وسط درست نیست ..آقا اون گرمایی رو که با وجودش برای ما میاورد نداشت ..
نمی فهمیدم از دلخوری که ازش داشتم بود یا واقعا سرد شده بود .. با پایین رفتن خورشید آقا خودش چراغ ها رو روشن کرد و یکی هم آویزان کرد به میخ بلندی که کنار کلبه زده بود ...
و صدا زد گلنار جون شام کی حاضر میشه من ناهار نخورم گرسنه ام ..میشه عجله کنی ؟ شیوا هم اومد به کمک منو زود سفره رو پهن کردیم و توی همون سکوت شام خوردیم و خوابیدم ..
باز من کنار دیوار ؛ پشتم رو کردم به اونا و دراز کشیدم ..آقا آروم گفت : شیوا احساس می کنم بهتر شدی ..
هم رنگ روت بهتره هم حال روحیت خوبه ..مثل اینکه آب و هوای اینجا بهت می سازه ...شیوا گفت : شاید ولی بیشتر از همه وجود گلنار منو سر حال می کنه این دختر پر از شور و شوقه و دلش می خواد بهش خوش بگذره ..
منم وادار می کنه ..اگر بهرخ زنده بود همینقدر دوستش داشتم ..اون بچه داره به پای من می سوزه ..
می خواستم ازت خواهش کنم با خودت ببریش پیش مادرش حتما دلش تا حالا تنگ شده ..اما اونقدر مهربونه که خودش نمی خواد ...
آقا گفت : می دونم منم برای همین جرات کردم تو رو اینجا با اون تنها بزارم ...انشاالله به زودی یک فکری می کنم ...
شیوا گفت راستی فرح چی شد گفتی عزیز بدبختش کرده ...
گفت : فردا برات تعریف می کنم ..تمام شب رو رانندگی کردم خیلی خوابم میاد ..
اونا خوابیدن اما فکر و خیال راحتم نمی ذاشت ..
جرات تکون خوردن هم نداشتم باید فقط رو به دیوار می خوابیدم و اینطوری معذب بودم ...روز بعد آقا از صبح زود مشغول کار شد ..
پنجره ها رو توری زد دور خونه رو سم پاشی کرد و توی کلبه رو امشی زد کلی هیزم شکست و دو طرف کلبه روی هم گذاشت ..
حتی ناهار رو هم سرپایی خورد ...
بعد از ظهر اومد توی کلبه و یک مرتبه با صدای بلند گفت :وای شیوا یادم رفت ..عکس بچه ها رو برات آوردم ....
ادامه دارد.
@aghmiun
Morteza Pashaei~ UpMusicMorteza Pashaei - Ashkaam Jarie (320).mp3
زمان:
حجم:
8.9M
Morteza Pashaei - Ashkaam Jarie
🎼 @aghmiun