eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
قوانین جهان... - قوانین جهان....mp3
زمان: حجم: 4.2M
صبح 27 آذر 🌻🍃هر روزاتفاقی در راه است کافیست در دسترس باشی و از فرصت ها پیش رو استقبال كنى👌 امروز نگران هیچ فردایی نباش به خدای مهربانی ها اعتماد کن غم ها رو دور بریز و لحظه ها رو زندگی کن 🍂 روز خوبى داشته باشيد... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهوهشت و اونطور خودشو ذلیل و علیل نمی دید ...قدر
تاریخ نامه مال یک ماه و نیم قبل بود اما برای هر دوی ما مهم بود که بدونیم آقا  چی نوشته و چرا به جای اومدن برامون نامه داده ....در حالیکه با کنجکاوی بهش نگاه می کردم اون همینطور که با لباس گرم  ایستاده بود نامه رو برای خودش خوند و تا کرد و به فکر فرو رفت ..طوری که جرات نکردم بپرسم چی نوشته ...یکم بی حرکت در حالیکه لب پایینش رو به دندون گرفته بود ایستاد ویک مرتبه  درِ کلبه رو باز کرد  ..و با صدای بلند به یونس گفت : اگر ما یک ماشین بخوایم تو می نتونی برامون تهیه کنی ؟ پولش هر چی باشه میدم ...یونس گفت : بله خانم ..همین فرهاد یوسفی ماشین وانت داره ..اما تا این بالا نمیاد ..قراضه اس ...شیوا تاملی کرد و در حالیکه من می فهمیدم  حال خوشی نداره گفت :پس یک کاری برای من بکن آقا یونس ,  یک نامه بنویسم تو می بری شهر پست کنی ؟می تونی ؟  گفت : روی چشمم خانم حتما ..خاطرتون جمع باشه شیوا گفت : پس تا کارت تموم بشه من می نویسم و بهت میدم .. پاکت ندارم تو خودت بزار توی پاکت و بده همون جا توی پست خونه آدرس رو روش بنویسن و تمبر بزنن .. درِ کلبه همینطور باز مونده بود سوز بدی میومد ؛؛  ولی شیوا اصلا عین خیالش نبودصورتش بر افروخته و پریشون به نظر می رسید ,  انگار وجودش یک پارچه آتیش شده بود .. حتی منم جرات نمی کردم بهش نزدیک بشم  .. خیلی دلم می خواست هر چی زود تر بفهمم توی اون نامه چی نوشته که اینقدر اونه بهم ریخته ... بالاخره در رو بست و قلم و کاغذ رو بر داشت و چند خط نوشت و تا کرد و اونو گذاشت وسط یک کاغذ دیگه و دورش نخ بست و آدرس خونه رو روش نوشت و با مقداری پول ؛ برد داد به یونس و سفارش کرد مراقب باشه کسی نامه رو باز نکنه یک جا بزار خیس نشه ... و بعد برگشت و   رفت کنار بخاری و دستشو گرفت روی اون ..انگار دیگه منو نمی دید .. منم وانمود می کردم دارم غذا رو هم می زنم .. در همچنان باز بود  سوز سردی از بیرون میومد .. رفتم در رو بستم و منتظر شدم تا به خودش بیاد ..چند نفس عمیق کشید .. دیگه طاقت نیاوردم و رفتم جلو و دستهامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم توی پشتش ،،.. با دست چند بار زد روی دستم و  گفت : تو راست میگی ..آره ؛ درسته ...باید خودم به فکر خودم باشم به امید کسی بشینم بچه هامو از دست میدم ... گفتم : میشه بگین آقا چی نوشته بود ؟ گفت : هیچی ...در واقع هیچی ننوشته بود ... گفتم : وا ؟ مگه میشه ؟ گفت : تو که حالا سواد داری بگیر بخون .. گفتم : نه بابا من تا حالا چیزی نخوندم ..فکر نمی کنم بتونم خط آقا رو بخونم ...نامه رو فرو کرده گوشه یقه ی لباسش در آورد و داد به من ؛؛ ..بازش کردم ..با خط خیلی زیبایی نوشته شده بود ولی من نمی تونستم به راحتی اونو بخونم ..با مِن و مِن و به زور خوندم ..شیوا جان سلام ... نامه رو گرفتم جلوی صورتشو گفتم : تو رو خدا بقیه اش رو شما بخون دارم از کنجکاوی میمیرم ...دوباره آه کشید و گفت : چیز خاصی ننوشته ..نگران نباش ..از همون جمله ی اول من خیلی چیزا فهمیدم ... دیگه بقیه اش مهم نیست گفته هوا سرده و برف توی تهران قیامت می کنه ..گفته ..گرفتاره و باید یکم دیگه صبر کنم تا هوا بهتر بشه .. گفته اونو ببخشم که تنهام گذاشته...و در حالیکه حرص همه ی وجودشو گرفته بود ادامه داد  .. گفته ...گفته ...گفته ولی چه فایده ؟ ..تو توی این کلمات نشونه ای از عشقی که به من داشت دیدی ؟ گلنار  کاش فقط یک جمله می نوشت ولی بهم نشون می داد که مثل قبل منو می خواد .. گفتم : وای ؛؛ شیوا جون شما که منو کُشتی ..فکر کردم حالا چی نوشته  که شما اینطور بهم ریختین .. شاید ترسیده نامه دست کسی بیفته با ملاحظه نوشته ..آقا خیلی با ملاحظه اس به قران ...نباید زود قضاوت کنیم .. در حالیکه اشکهاش میریخت ؛و با نگاهی عاجزانه و در مونده به من نگاه می کرد گفت : عزت الله خان خیلی برای من نامه نوشته ..و همیشه با این جمله شروع می کرد    .. عزیز دلم همه کسم ..عشقم ؛؛شیوای زیبای من .. اما حالا حتی یک جمله ی دلگرم کننده توی اون نامه نبود ..ننوشت  دلش برام تنگ شده .. ننوشت  جای من پیش اونا خالیه ..هیچی نگفت گلنار ؛؛ باور نمی کنم این نامه ی عزت الله خان باشه ..سرد و بی روح ..من این سردی رو با تمام وجودم حس کردم ..... تو هنوز بچه ای نمی دونی برای یک زن از دست دادن عشقش چقدر سخته .. مثل مردن میمونه ..مثل جون کندن ..این همونیه که بهت گفتم ..ما زن ها دست خودمون نیست .. خداوند این خاصیت رو توی وجودمون گذاشته که وقتی عاشق میشیم  نمی خوایم از دستش بدیم ..اون عشق برامون ابدی هست و خیلی ارزش داره .. گفتم : پس شما آقا رو نشناختین ..من که فکر می کنم واقعا گرفتاره ..شایدم عزیز نمی زاره اون بیاد شما رو ببینه اون دفعه خودش بهتون نگفت عزیز نمی زاره ؟ ادامه دارد... @aghmiun