eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باز کردن درب منزل حضرت فاطمه زهرا ( س) به درخواست رئیس جمهور چچن ،برای اولین بار ممنون از عزیزم مالک علامی بابت این هدیه ی ارزشمند شان
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️عاشقانه 🌼‏هوشنگ ابتهاج گفت: خیال دیدنت چه دلپذیر بود ،جوانیم در این امید پیر شد نیامدی و دیر شد . . 🌼شهریار گفت: نوش دارویی و بعد از مرگ سُهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟! 🌼بنان گفت: آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود . . 🌻هیچوقت دیرنکن، همین 🟩شبتون بخیر. @aghmiun
در همین لحظه باش... - در همین لحظه باش....mp3
زمان: حجم: 4.9M
صبح 28 آذر ⚘ســــــلام ✿صبح زیبایتون بخير ⚘امروزتون بی نظیر ✿عشق و‌ زیبایی طبیعت ⚘گوارای وجودتون بـاد ✿گذر ثانیـه های ⚘عمرتون توام با آرامش ✿خیر و برکت و مهربـانی ⚘روزتـون قشنگــــــ⚘ دلتون شـادشــــاد ⚘عاقبتتون بخیـــــر⚘ ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتویک ولی قول بده یکی از اون قصه های قشنگت رو برام
اون داشت می لرزید ؛ واقعا دلم براش سوخت ..ولی خوب با خودم فکر می کردم اگر مهر منو خدا به دل یونس ننداخته بود ؛  ما بیشتر اون زمستون رو بی نون و بی نفت میموندیم ...و زیر لب گفتم : عجب ؛؛ چقدر خدا خودش همه چیز رو جفت و جور می کنه ... شیوا صبر کرد تا یونس یکم گرم بشه و لرزش بدنش بیفته ..و به من گفت یک چای داغ براش بریز .. بعد ازش پرسید ؟ آقا یونس امروز می تونی  اسب رو بیاری تا بارِ ما رو ببره روستا ؟ و یک ماشین برامون جور کنی ؟ یونس که به هیچی نه نمی گفت : فورا جواب داد ..بله جورش می کنم ..خاطرتون جمع برای کی می خواین ؟ گفتم : الکی نگو ..فکر کن ببین می تونی بعد بگو .. گفت : الکی نمیگم هوا سرده و برفی ، فرهاد یوسفی توی روستاست  جایی نرفته میرم بهش میگم شما رو ببره گرگان ... شیوا گفت: ببین آقا یونس  امروز بریم از فردا بهتره چون می ترسم دوباره برف بگیره کارمون سخت بشه ..تو نتونستی بری پست خونه ؟ شاید من نامه داشته باشم ؛؛ ... گفت : نه خانم ولی اگر بمونین هر طوری شده میرم خوب این چند وقت ماشین اصلا نبود .... شیوا گفت : اول بگو تو مطمئنی فرهاد یوسفی امروز کار می کنه  ؟ گفت : بله خوب هوا بهتر شده برف ها دارن آب میشن ... شیوا پرسید : طوری هست که  اسب بتونه تا اینجا بیاد ؟ گفت : هان میارمش ؛ یخ ها وارفتن ..میشه؛ شیوا گفت : پس وقتی گرم شدی راه بیفت ..باید عجله کنی اگر تا یک ساعت دیگه اومدی که ما حاضر میشیم اگر دیر شد فردا صبح راه میفتیم .. یونس از جاش بلند شد و گفت : چشم خانم زود بر می گردم .. شیوا گفت : صبر کن بزار این پوتین های آقا رو بهت بدم بپوش ممکنه برات بزرگ باشه ولی از اینکه آب بره توی پات بهتره ... چشمهاش برق خاصی زد ؛ شرم بود یا خوشحالی نفهمیدم ولی فورا پوشید و گفت : اندازه اس ممنون ... شیوا گفت : پس حالا که اندازه اس بیا این کت گرم آقا رو هم بپوش ..آفرین پسرم ببینم چیکار می کنییونس که توی کت آقا غرق شده بود با خوشحالی دکمه های اونو بست و یقه اش رو داد بالا ...دستی تکون داد و رفت ..... در حالیکه کاملا معلوم بود کفش ها هم براش بزرگه ... شیوا به من گفت : چیه گلنار چرا ماتت برده ؟ گفتم : نمی دونم ..همینطوری فکر می کنم ...اما من می دونستم به چی فکر می کردم ؛من  یاد آقا افتاده بودم  اونم یقه ی کتشو می داد بالا ..چقدر دلم براش تنگ شده بود .. دلتنگی که هیچوقت برای بابام نداشتم ..شاید آقا اولین مردی بود که من توی زندگیم دوست داشتم و از ته دلم می خواستم که  اون خوشحال باشه پرسید : به چی  فکر می کردی ؟ گفتم : هیچی به شما ..به اینکه چقدر مهربونین .. آخه چرا باید سر آدمی مثل شما این بلا ها بیاد ؟ گفت : ما از حکمت خدا خبر نداریم ..شاید قسمت من و تو بوده که یکسال اینجا با هم زندگی کنیم ..بهم انس بگیریم و همدیگر رو اینقدر دوست داشته باشیم ...شاید دعا های من باعث شد خدا تو رو بهم بده .. گفتم راستش خانم من هم شما رو خیلی دوست دارم هم آقا رو ..می دونین ؟ دل من  براشون تنگ شده ؛؛ حالا ببین شما چه حالی داری ؟ چمدونی که دستش بود گذاشت زمین و به من نگاه کرد و گفت : تو می فهمی من چه حالی دارم ؟ اونقدر دلم شور می زنه که دلتنگی هام این وسط خودشو نشون نمیده .. اشتیاق دیدن بچه هام و عزت الله خان از یک طرف و دلواپسی از اینکه خوب نشده باشم از طرف دیگه و مواجه شدن با عزیز داره داغونم می کنه .. مدام بدنم سست میشه یک مرتبه با خودم میگم صبر کنم عزت الله خان بیاد اینطوری سنگ روی یخ نشم  .... شیوا با بی تابی دستشو برد بالا و گفت : حالا اینا رو ول کن .. زود باش ما وسایلمون رو جمع کنیم انشالله  امروز یا فردا میریم ..و هنوز نیم ساعت نشده بود چمدون ها آماده کنار دیوار کلبه بود ..من رادیو رو که مدت ها بود دیگه کار نمی کرد و باطری نداشت رو هم پیچیدم لای پتوی مخصوص شیوا و بستم لای یک بقچه ؛؛ قرار بود فقط وسایل شخصی مون رو  با خودمون ببریم و بقیه چیزا باشن .. یک ساعت بیشتر شد .. اما یونس  اومد و صدای پارس کوچیک اینو نشون می داد  ... گفتم : شیوا جون راستی کوچیک رو چیکار کنیم ؟ گفت : آره طفلک دیگه کوچیک هم نیست بزرگ شده ..می سپریمش به یونس به جای  تو اونو نگه می داره و خنده ی بلندی کرد .. گفتم : وا ؟ شیوا جون ؟ مسخرم می کنین ؟ گفت : نه به خدا ..کوچیک که باشه دلتنگ تو نمیشه و بلند تر خندید  و ادامه داد برو ببین یونس اسب رو آورده ؟ .. از کلبه بیرون اومدم ..خورشید چنان می درخشید ومی تابد روی  برف ها که همه جا برق می زد و توی آسمون آبی ِ آبی  چند تا رنگین کمون درست شده بود ... اونقدر زیبا بودکه محو تماشا شدم وچند لحظه همه چیز رو فراموش کردم .. ادامه دارد.. @aghmiun
21.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اینم از زندگی مردم عادی در جمهوری آذربایجان ومطالباتشان ازدولتشان @aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کشف ۳۰۰ تمساح مومیایی شده در یک معبد در کشور مصر @aghmiun