کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتویک ولی قول بده یکی از اون قصه های قشنگت رو برام
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_شصتودو
اون داشت می لرزید ؛ واقعا دلم براش سوخت ..ولی خوب با خودم فکر می کردم اگر مهر منو خدا به دل یونس ننداخته بود ؛ ما بیشتر اون زمستون رو بی نون و بی نفت میموندیم ...و زیر لب گفتم : عجب ؛؛ چقدر خدا خودش همه چیز رو جفت و جور می کنه ...
شیوا صبر کرد تا یونس یکم گرم بشه و لرزش
بدنش بیفته ..و به من گفت یک چای داغ براش بریز ..
بعد ازش پرسید ؟ آقا یونس امروز می تونی اسب رو بیاری تا بارِ ما رو ببره روستا ؟ و یک ماشین برامون جور کنی ؟
یونس که به هیچی نه نمی گفت : فورا جواب داد ..بله جورش می کنم ..خاطرتون جمع برای کی می خواین ؟
گفتم : الکی نگو ..فکر کن ببین می تونی بعد بگو ..
گفت : الکی نمیگم هوا سرده و برفی ، فرهاد یوسفی توی روستاست جایی نرفته میرم بهش میگم شما رو ببره گرگان ...
شیوا گفت: ببین آقا یونس امروز بریم از فردا بهتره چون می ترسم دوباره برف بگیره کارمون سخت بشه ..تو نتونستی بری پست خونه ؟ شاید من نامه داشته باشم ؛؛ ...
گفت : نه خانم ولی اگر بمونین هر طوری شده میرم خوب این چند وقت ماشین اصلا نبود ....
شیوا گفت : اول بگو تو مطمئنی فرهاد یوسفی امروز کار می کنه ؟
گفت : بله خوب هوا بهتر شده برف ها دارن آب میشن ...
شیوا پرسید : طوری هست که اسب بتونه تا اینجا بیاد ؟
گفت : هان میارمش ؛ یخ ها وارفتن ..میشه؛
شیوا گفت : پس وقتی گرم شدی راه بیفت ..باید عجله کنی اگر تا یک ساعت دیگه اومدی که ما حاضر میشیم اگر دیر شد فردا صبح راه میفتیم ..
یونس از جاش بلند شد و گفت : چشم خانم زود بر می گردم ..
شیوا گفت : صبر کن بزار این پوتین های آقا رو بهت بدم بپوش ممکنه برات بزرگ باشه ولی از اینکه آب بره توی پات بهتره ...
چشمهاش برق خاصی زد ؛ شرم بود یا خوشحالی نفهمیدم ولی فورا پوشید و گفت : اندازه اس ممنون ...
شیوا گفت : پس حالا که اندازه اس بیا این کت گرم آقا رو هم بپوش ..آفرین پسرم ببینم چیکار می کنییونس که توی کت آقا غرق شده بود با خوشحالی دکمه های اونو بست و یقه اش رو داد بالا ...دستی تکون داد و رفت .....
در حالیکه کاملا معلوم بود کفش ها هم براش بزرگه ...
شیوا به من گفت : چیه گلنار چرا ماتت برده ؟
گفتم : نمی دونم ..همینطوری فکر می کنم ...اما من می دونستم به چی فکر می کردم ؛من یاد آقا افتاده بودم اونم یقه ی کتشو می داد بالا ..چقدر دلم براش تنگ شده بود ..
دلتنگی که هیچوقت برای بابام نداشتم ..شاید آقا اولین مردی بود که من توی زندگیم دوست داشتم و از ته دلم می خواستم که اون خوشحال باشه پرسید : به چی فکر می کردی ؟ گفتم : هیچی به شما ..به اینکه چقدر مهربونین ..
آخه چرا باید سر آدمی مثل شما این بلا ها بیاد ؟
گفت : ما از حکمت خدا خبر نداریم ..شاید قسمت من و تو بوده که یکسال اینجا با هم زندگی کنیم ..بهم انس بگیریم و همدیگر رو اینقدر دوست داشته باشیم ...شاید دعا های من باعث شد خدا تو رو بهم بده ..
گفتم راستش خانم من هم شما رو خیلی دوست دارم هم آقا رو ..می دونین ؟ دل من براشون تنگ شده ؛؛ حالا ببین شما چه حالی داری ؟
چمدونی که دستش بود گذاشت زمین و به من نگاه کرد و گفت : تو می فهمی من چه حالی دارم ؟ اونقدر دلم شور می زنه که دلتنگی هام این وسط خودشو نشون نمیده ..
اشتیاق دیدن بچه هام و عزت الله خان از یک طرف و دلواپسی از اینکه خوب نشده باشم از طرف دیگه و مواجه شدن با عزیز داره داغونم می کنه ..
مدام بدنم سست میشه یک مرتبه با خودم میگم صبر کنم عزت الله خان بیاد اینطوری سنگ روی یخ نشم ....
شیوا با بی تابی دستشو برد بالا و گفت : حالا اینا رو ول کن ..
زود باش ما وسایلمون رو جمع کنیم انشالله امروز یا فردا میریم ..و هنوز نیم ساعت نشده بود چمدون ها آماده کنار دیوار کلبه بود ..من رادیو رو که مدت ها بود دیگه کار نمی کرد و باطری نداشت رو هم پیچیدم لای پتوی مخصوص شیوا و بستم لای یک بقچه ؛؛
قرار بود فقط وسایل شخصی مون رو با خودمون ببریم و بقیه چیزا باشن ..
یک ساعت بیشتر شد ..
اما یونس اومد و صدای پارس کوچیک اینو نشون می داد ...
گفتم : شیوا جون راستی کوچیک رو چیکار کنیم ؟
گفت : آره طفلک دیگه کوچیک هم نیست بزرگ شده ..می سپریمش به یونس به جای تو اونو نگه می داره و خنده ی بلندی کرد ..
گفتم : وا ؟ شیوا جون ؟ مسخرم می کنین ؟
گفت : نه به خدا ..کوچیک که باشه دلتنگ تو نمیشه و بلند تر خندید و ادامه داد برو ببین یونس اسب رو آورده ؟ ..
از کلبه بیرون اومدم ..خورشید چنان می درخشید ومی تابد روی برف ها که همه جا برق می زد و توی آسمون آبی ِ آبی چند تا رنگین کمون درست شده بود ...
اونقدر زیبا بودکه محو تماشا شدم وچند لحظه همه چیز رو فراموش کردم ..
ادامه دارد..
@aghmiun
21.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اینم از زندگی مردم عادی در جمهوری آذربایجان ومطالباتشان ازدولتشان
@aghmiun
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼نواختن موسیقی گنج قارون برای استاد ایرج
@aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی از مخاطب گرامی سارینا
@ahmiun
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘چراتوی عصبانیت کنترلمون راازدست میدیم؟؟
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتودو اون داشت می لرزید ؛ واقعا دلم براش سوخت ..ول
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_شصتوسه
دلم می خواست ساعت ها به تماشا بایستم ..ولی دیگه نمیشد و این برای من حسرت بود ...
یونس با اسب از تپه اومد بالا در حالیکه بطور مسخره ای کت آقا رو توی صورتش کشیده بود و پُز می داد ..
گفت : گلنار براتون کامیون دیدم ...
شیوا از دور شنید و پرسید ؟ کامیون ؟ بیا ببینم چی میگی ؟
یونس همینطور که دهنه ی اسب دستش بود رفت جلوو گفت : خانم شانس آوردین ؛؛ اسد کامیون داره امروز بار آورده بود بهش گفتم تا شنید شما ماشین می خواین راه افتاد داره میاد .. ...
اون شما رو می بره ...زود باشین داره یواش یواش میاد بالا ...
گفته سر تپه دوم دور می زنه و منتظر میشم ..می ترسه توی گل گیر کنه تا اونجا راهی نیست
شیوا سریع چمدون ها رو داد به یونس و اونم سوار اسب کرد و بست ..اجاق و بخاری رو خاموش کردیم خوردنی ها رو دادیم به یونس ؛؛
و مقداری قورمه و نون برای توی راهمون بر داشتیم ...و هر چی بیرون بود گذاشتیم توی کلبه و درو قفل کردیم ؛؛
اون موقع بود که شیوا یک نفس راحت کشید و گفت : الهی به امید تو ؛؛ خودمون رو به تو می سپرم ...
که صدای گاز دادن یک ماشین رو از دور شنیدیم ..کامیون تا همون نزدیکی اومده بود جایی که آقا ماشینشو نگه می داشت ..
یونس گفت : خانم خیلی شانس آوردین کامیون تا پایین تپه اومد ...
راستی شما رو یکراست می بره گرگان مسیرش اونجاست ...من و شیوا هر دو لبخند زدیم و بهم نگاه کردیم ؛
شیوا گفت : اگر خدا بخواد همه چیز داره درست میشه ...
یونس دهنه ی اسب رو گرفت و در حالیکه کوچیک دنبالش پارس می کرد رفت پایین شیوا هم آهسته راه افتاد تا زمین نخوره ...
ولی من کمی اون بالا ایستادم و یکبار دیگه به اون منظره ی زیبا نگاه کردم ...خدا حافظی برام سخت شد دل کندن از اون طیبعت زیبا کار آسونی نبود ..یاد بهار و دشت پر از گلش افتادم و باز هم حسرت خوردم ..
با اینکه من در تمام طول اون یکسال در ثانیه ها زندگی کرده بودم و هر چقدر تونستم لذت بردم ولی انگار روحم هنوز سیراب نشده بود ...
راننده مرد لاغری بود که قد خیلی بلندی داشت ..
فورا دوید جلو و سرشو خم کرد و گفت : خانم سلام ..من اسد هستم یادتونه ؟ برای پدرتون کار می کنم ..
ماشین هم مال ایشونه در خدمتم ..هر کاری از دستم بر میاد انجام میدم نوکر خانه زادم ...شیوا همینطور که روشو گرفته بود تا مثلا سرما نخوره ..گفت : ممنون ..حالتون خوبه من شما رو میشناسم ..اونوقت که توی زنگلاب بودم خیلی شما رو می دیدم ..
گفت : بله خانم اونجام من برای آقا کار می کردم ...
شیوا در حالیکه کاملا صورتش در هم رفته بود و غمگین شده بود به من گفت: اول تو سوار شو ...
صندلی کنار راننده بزرگ بود سوار شدم ..اون به یونس مقداری پول داد و گفت : برای خودت یک کفش اندازه ی پات بخر ..
این پول رو هم بده به آقا سلیمان ..مواظب کوچیک هم باش ..خیلی توی این سرما زحمت کشیدی ..
اگر تو نبودی حتما یک بلایی سرمون میومد ..از سلیمان و مادرت هم خدا حافظی کن ...و سوار شد .
چشمم افتاد به یونس که با حسرت سرشو این طرف و اون طرف می گردوند تا شاید بتونه منو ببینه ..
گفتم : یونس توام سوار شو عقب تا روستا بیا ..با افسوس گفت نمیشه ..اسب با منه کوچیک هم هست ...
دستم رو براش بلند کردم و قبل از اینکه کامیون راه بیفته با صدای بلند گفتم : خیلی زحمت کشیدی ..دستت درد نکنه ..شاید دوباره اومدیم ...
همینطور که برای هم دست تکون می دادیم دیدم مثل بچه ها بغض کرد و اشکهاش صورتشو خیس کرد ...و ماشین غرشی کرد و ما رو جلو و عقب برد و حرکت کرد ...
یونس پرید روی اسب و همپای کامیون تا روستا با ما اومد ...اما من حواسم به کوچیک بود که یک وقت زیر کامیون نره ....
از کنار روستا رد شدیم و افتادیم توی جاده ی خاکی که بطرف گرگان میرفت ..
شیوا گفت : آقا اسد ؟ گفتی ماشین مال پدر منه ؟
گفت : بله خانم ..شیوا گفت : روبراهه؟ می تونی ما رو تا تهرون ببری ؟
گفت : بله هست ولی بی اجازه ی آقا نمی تونم باید برم ازشون اجازه بگیرم ..فردا بار داریم معطل من میشن ؛؛
شیوا گفت : اون با من , نمی خوام اجازه بگیری وقتی برگشتی بهش بگو من ازت خواستم .. خودمم زنگ می زنم ..
مشکلی برات پیش نمیاد ...یک فکری کرد و دستی به ریشش کشید و گفت : پس باک رو پر کنم دیگه ؟ ..ببخشید من پول همراهم نیست ..
شیوا گفت : باشه آقا اسد من میدم پرش کن ..
ادامه دارد...
@aghmiun
هشت تا حرکت کششی برای اون دسته از افرادی که ساعتهای طولانی روی صندلی میشینن!👌
@khabarfarda_ir