eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کشف ۳۰۰ تمساح مومیایی شده در یک معبد در کشور مصر @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتودو اون داشت می لرزید ؛ واقعا دلم براش سوخت ..ول
دلم می خواست ساعت ها به تماشا بایستم ..ولی دیگه نمیشد و این برای من حسرت بود ... یونس با اسب از تپه اومد بالا در حالیکه بطور مسخره ای کت آقا رو توی صورتش کشیده بود و پُز می داد .. گفت : گلنار براتون کامیون دیدم ... شیوا از دور شنید و پرسید ؟ کامیون ؟ بیا ببینم چی میگی ؟ یونس همینطور که دهنه ی اسب دستش بود  رفت جلوو گفت  : خانم شانس آوردین ؛؛  اسد کامیون داره امروز بار آورده بود بهش گفتم تا شنید شما ماشین می خواین راه افتاد داره میاد ..  ... اون شما رو می بره ...زود باشین داره یواش یواش میاد بالا ... گفته سر تپه دوم دور می زنه و منتظر میشم ..می ترسه توی گل گیر کنه تا اونجا راهی نیست شیوا سریع چمدون ها رو داد به یونس و اونم  سوار اسب کرد و بست ..اجاق و بخاری رو خاموش کردیم خوردنی ها رو دادیم به یونس ؛؛ و مقداری قورمه و نون برای توی راهمون بر داشتیم ...و هر چی بیرون بود گذاشتیم توی کلبه و درو قفل کردیم  ؛؛ اون موقع بود که شیوا یک نفس راحت  کشید و گفت : الهی به امید تو ؛؛ خودمون رو به تو می سپرم ... که صدای گاز دادن یک ماشین رو از دور شنیدیم ..کامیون تا همون نزدیکی اومده بود جایی که آقا ماشینشو نگه می داشت .. یونس گفت : خانم خیلی شانس آوردین کامیون تا پایین تپه اومد ... راستی شما رو یکراست می بره گرگان مسیرش اونجاست  ...من و شیوا هر دو لبخند زدیم و بهم نگاه کردیم ؛ شیوا  گفت : اگر خدا بخواد همه چیز داره درست میشه ... یونس دهنه ی اسب رو گرفت و در حالیکه کوچیک دنبالش پارس می کرد  رفت پایین شیوا هم آهسته راه افتاد تا زمین نخوره ... ولی من کمی اون بالا ایستادم و یکبار دیگه به اون منظره ی زیبا نگاه کردم ...خدا حافظی برام سخت شد دل کندن از اون طیبعت زیبا کار آسونی نبود ..یاد بهار و دشت پر از گلش افتادم و باز هم  حسرت خوردم .. با اینکه من در تمام طول اون یکسال در ثانیه ها زندگی کرده بودم  و هر چقدر  تونستم لذت بردم ولی انگار روحم هنوز سیراب نشده بود ... راننده مرد لاغری بود که قد خیلی بلندی داشت .. فورا دوید جلو و سرشو خم کرد و گفت : خانم سلام ..من اسد هستم یادتونه ؟ برای پدرتون کار می کنم .. ماشین هم مال ایشونه در خدمتم ..هر کاری از دستم بر میاد انجام میدم نوکر خانه زادم ...شیوا همینطور که روشو گرفته بود تا مثلا سرما نخوره ..گفت : ممنون ..حالتون خوبه من شما رو میشناسم ..اونوقت که توی زنگلاب بودم خیلی شما رو می دیدم .. گفت : بله خانم اونجام من برای آقا کار می کردم ... شیوا در حالیکه کاملا صورتش در هم رفته بود و غمگین شده بود به من گفت: اول تو  سوار شو ... صندلی کنار راننده بزرگ بود سوار شدم ..اون به یونس مقداری پول داد و گفت : برای خودت یک کفش اندازه ی پات بخر .. این پول رو هم بده به آقا سلیمان ..مواظب کوچیک هم باش ..خیلی توی این سرما زحمت کشیدی .. اگر تو نبودی حتما یک بلایی سرمون میومد ..از سلیمان و مادرت هم خدا حافظی کن  ...و سوار شد . چشمم افتاد به یونس که با حسرت سرشو این طرف و اون طرف می گردوند تا شاید بتونه منو ببینه   .. گفتم : یونس توام سوار شو عقب تا روستا بیا ..با افسوس گفت نمیشه ..اسب با منه کوچیک هم هست ... دستم رو براش بلند کردم و قبل از اینکه کامیون راه بیفته با صدای بلند گفتم : خیلی زحمت کشیدی ..دستت درد نکنه ..شاید دوباره اومدیم ... همینطور که برای هم دست تکون می دادیم دیدم مثل بچه ها بغض کرد و اشکهاش صورتشو خیس کرد ...و ماشین غرشی کرد و ما رو جلو و عقب برد و حرکت کرد ... یونس  پرید روی اسب و همپای کامیون تا روستا با ما اومد ...اما من حواسم به کوچیک بود که یک وقت زیر کامیون نره .... از کنار روستا رد شدیم و افتادیم توی جاده ی خاکی که بطرف گرگان میرفت .. شیوا گفت : آقا اسد ؟ گفتی ماشین مال پدر منه ؟ گفت : بله خانم ..شیوا گفت : روبراهه؟  می تونی  ما رو تا تهرون ببری ؟ گفت : بله هست ولی بی اجازه ی آقا نمی تونم باید برم ازشون اجازه بگیرم ..فردا بار داریم معطل من میشن ؛؛ شیوا گفت : اون با من , نمی خوام اجازه بگیری وقتی برگشتی بهش بگو من ازت خواستم .. خودمم زنگ می زنم .. مشکلی برات پیش نمیاد ...یک فکری کرد و دستی به ریشش کشید و گفت : پس باک رو پر کنم دیگه ؟ ..ببخشید من پول همراهم نیست .. شیوا گفت : باشه آقا اسد من میدم پرش کن .. ادامه دارد... @aghmiun