کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتوچهار بعد آهسته در گوشم گفت : بهت چی گفتم؟ ..
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_شصتوپنج
شیوا گفت برو ؛؛ آره اونجا خوبه ...توام ناهار مهمون ما ؛؛ ببخش که معطل شدی آقا ...
وقتی اون مرد رفت شیوا رو کرد به من که با تمام وجود منتظر بودیم ببینم دکتر چی گفته ..ادامه داد : می دونی گلنار دکتر یک چیزی گفت که من بهش فکر نکرده بودم ..
خیلی بهم ریختم ..اون میگه فکر نکن که خوب شدی و جامعه تو رو می پذیره ..
اونایی که می دونن تو جذام داشتی هرگز نمی تونن اینو فراموش کنن و ازت دوری می کنن ..
زخم هات اذیتت می کنه ..هنوز جامعه ی ما به اون رشد نرسیده که بدونه این بیماری وقتی خوب میشه سرایتی نداره ..
برای همین الان پنجاه در صد کسانی که توی جذام خونه زندگی می کنن خوب شدن ..
اگر قرار باشه بهتر نشن که خوره باید همه ی بدنشون رو تا حالا خورده باشه ..ولی دیگه راه برگشتی ندارن
محکوم میشن همون جا تا آخر عمر زندگی کنن ..
نه کسی در مورد این بیماری به کسی آگاهی میده و نه رحمی برای این آدم ها وجود داره ..کسانی رو دیدم که عزیز ترینشونو بردن و گذاشتن اونجا و دیگه سراغش نرفتن ..حتی براش عزا داری کردن ..
ترس از این بیماری فقط به خاطر اینکه باکتری اون بیشتر حمله می کنه به پوست صورت و دست و گردن ..
چون لطیف و در معرض هواست ..همین ..به هر حال من با عزت الله خان حرف زدم ..و به این نتیجه رسیدیم که تا کسی نفهمیده تو رو به جای دور ببره ..
جایی که شناسایی نشی ..هنوزم خیلی مراقب باش کسی متوجه نشه وگرنه دنیا رو برات جهنم می کنن ..
خوب حالا گلنار با این وصف من چطوری برگردم خونه ؟..عزیز رو که می شناسی محاله منو قبول کنه ...
شیوا دیگه نتونست حرف بزنه و بغضش ترکید و من در فکر فرو رفتم اصلا با عقل من جور در نمی اومد ..
حس می کردم باید یک کاری بکنم اعتراض داشتم ولی نمی دونستم فریادم رو سر کی باید بزنم ...
شیوا گفت : چیه ؟ این چه قیافه ای به خودت گرفتی ..تو اگر جای من بودی چیکار می کردی ؟
گفتم : من از حقم دفاع می کردم ..اون خونه به همون اندازه که مال عزیز هست مال شما هم هست ..
مگه خونه مال پدر عزت الله خان نبوده ..مگه حالا مال آقا نیست ؟
اون موقع عزیز ؛ خانم خونه بود حالا شما خانم اون خونه ای..اینقدر که خودتون رو بی حق و ....بی حق و ...یعنی ..نمی دونم ..آخه شما خودتون رو دست کم می گیرین ...
با این فکرایی که می کنین بهتره همین الان یک ماشین بگیریم و برگردیم همون جا تا بمیریم ..
مگر اینکه شما بدونی و برای خودتون حق قائل باشین که یکی از صاحب های اون خونه هستین ...
دوتا بچه و شوهرتون اونجاست ..من اگر جای شما بودم میرفتم ,, بالای اتاق می نشستم و می گفتم این خونه مال منه هر کس نمی خواد منو ببینه از این خونه بره بیرون ...
من می دونم عزت الله خان پشت شماست ..تنهاتون نمی زاره ...ولی اینکه بریم و عزیز ما رو بیرون کنه و ما هم سرمون رو کج کنیم از خونه بیایم بیرون ..شما راست میگی نریم بهتره ..سنگ رو یخ میشیم ...من نمی دونم درست می فهمم یا نه .. ولی اون دکتر چرا اینطوری روحیه شما رو خراب کرد ؟ جامعه نمی پذیره غلط می کنه نمی پذیره ؛؛ ..
هر کس نمی خواد بره به جهنم ..چطور جامعه دل سیاه رو قبول می کنه ؟یک زخم رو قبول نمی کنه ؟
این همه آدم بد و دزد و کلاهبردار رو قبول می کنه ؟ ولی کسی مثل شما رو که این همه خوبی توی وجودتون هست به خاطر یک زخم نمی خواد ؟
نه نمیشه ..شما باید با شجاعت بری و در مقابل اونا بایستی ..به خاطر بچه هاتون ...اونا مادر می خوان ..این حق رو از خودتون و اونا نگیرین ...
عزیز مگه کیه ؟ اونم یک آدمه که اگر تو دلش بری اون از شما می ترسه ...من می دیدم که چقدر از آقا وحشت داشت ..نترسین ..
به خاطر بچه هاتون نترسین ...
شیوا همینطور گوش می کرد و منم می گفتم ..
نمی دونم چطوری ولی این عقیده ی من بود ..
بابای من عادت داشت زور بگه ولی من هرگز زیر بار نمی رفتم و اونم اینو فهمیده بود ..و کاری به کارم نداشت ..اون می دونست که اگر دست روی من دراز کنه منم اونو می زنم ..این شجاعت رو در من دیده بود .
حالا بعد از سالها می فهمم که هر کجا ترس و ضعف باشه زور و ظلم رشد می کنه ..
آدم های ظالم از ترسی که توی دلشون دارن از مظلوم می ترسن پس سعی می کنن فشار بیشتری به اونا بیارن تا مبادا قدرتشون رو از دست بدن ...
احساس می کردم حرفای من روی شیوا اثر گذاشته؛ چون بشدت توی فکر رفته بود بدون اعتراض به من گوش می کرد ..
اون زمان من خودمم از عزیز می ترسیدم ..ولی هیچوقت اجازه نمی دادم کسی این ترس رو توی نگاه من ببینه ..اون روز سرد ما توی یک جای گرم و قشنگ چلو کباب خوردیم ..
و من احساس می کردم شیوا حالت مصمم تری به خودش گرفته ...و امیدوار بودم وقتی عزیز رو دید خودشو نبازه ...
ادامه دارد....
@aghmiun
GICWmAAOeJs6KrUAAL_1bS9f5EFhbqCBAAAF-mc.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
🔘پدیده مذموم مقایسه
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
لطفا بشنوید. 🙏
@aghmiun
*شب سردی بود ...*🤶
*زن بيرون ميوهفروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه میخريدند.*
*شاگرد ميوهفروش، تُند تُند پاكتهاى ميوه را داخل ماشين مشترىها میگذاشت و انعام میگرفت.*
*زن پیش خودش فكر كرد چه میشد او هم میتوانست ميوه بخرد و ببرد خانه...*
*کمی نزديکتر رفت..* *چشمش افتاد به جعبه چوبى بيرون مغازه كه ميوههاى خراب و گنديده داخلش بود.*
*با خودش گفت: «چه خوبه سالمترهاشو ببرم خونه».*
*می توانست قسمتهاى خراب ميوهها را جدا كند و بقيه را به بچههايش بدهد...*
*هم اسراف نمیشد و هم بچههايش شاد میشدند.*
*برق خوشحالى در چشمانش دويد...*
*ديگر سردش نبود!*
*زن رفت جلو؛*
*نشست پاى جعبه ميوه.*
*تا دستش را برد داخل جعبه،*
*شاگرد ميوهفروش گفت: « دست نزن ننه !*
*بلند شو و برو رد كارت! »*
*زن زود بلند شد،*
*خجالت كشيد.*
*چند تا از مشترىها نگاهش كردند.*
*صورتش را قرص گرفت...* *دوباره سردش شد و...*
*راهش را كشيد و رفت ...*
*چند قدم بيشتر دور نشده بود كه خانمى صدايش زد:*
*«مادرجون، مادرجون ! »*
*زن ايستاد،*
*برگشت و به آن زن نگاه كرد زن لبخندى زد و به او گفت:*
*« اينارو براى شما گرفتم. »*
*سه تا پلاستيك دستش بود ،*
*پُر از ميوه؛ موز، پرتقال و انار ...*
*زن گفت : دستت درد نكنه،*
*اما من مستحق نيستم.*
*زن گفت : « اما من مستحقم مادر ...*
*من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به همنوع توجه كردن و دوست داشتن همه انسانها و احترام گذاشتن به همه آنها بىهيچ توقعى؛*
*اگه اينارو نگيرى،*
*دلمو شكستى.*
*جون بچههات بگير »*
*زن منتظر جواب زن نماند،*
*ميوهها را داد دست زن و سريع دور شد...*
*زن هنوز ايستاده بود و رفتن زن را نگاه میكرد....*
*قطره اشكى كه در چشمش جمع شده بود،*
*غلتيد روى صورتش دوباره گرمش شده بود...*
*با صدايى لرزان گفت:*
*« پير شى !...*
*خير ببينى...*
*آبرومو خریدی مادر»*
*🔻هيچ ورزشى براى قلب، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست*
❤️
*پیشاپیش یلدای مهربانی که نمادخانواده دوستی و عشق ورزیدن به هم نوع است را شادباش میگوییم*
🌹
*یلدای امسال در هنگام خرید میوه، سهم تنگدستان آبرومند را فراموش نکنیم*
*قوی باش*
*خدا باش*
*التماس دعا*
🙏🙏
قربان توام یلدا، آرام شوی فردا
ازدوست بپرهیزی،بیگانه شوی باما
هرگزنکنی رسوا، اسرارنهان داری
زان روز گریزانی،روشن نشوی بیجا
آری شده ام عاشق،باچشم تومی بینم
درگوشه ی چشمانت،غمگین شده مسکین ها
زخمی شده ای آیا،بادست خودت یلدا؟
ازدوست به جان دارم،آن زخم تبر هارا
ای دوست نکن باما،آن خفّت وآن خواری
عمرم ندهد مهلت،آن روزشوی شیدا
این عمرنمی پاید،کوتاهِ نمی دانی
گهواره وتابوتم،یک روزشودبرپا
(میلاد)تویک عمر،بااشک سخن گفتی
این قطره ی شبنم ها،روزی برسددریا
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
@aghmiun
39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼غوغای گروه ائلمان بند باافشین حسین زاده آغمیونی
مرحبا به افشین خان حسین زاده(نوه دایی بنده) وگروه ائلمان بندش...
موفقیت روزافزون شمارادرحوزه موسیقی آرزومندیم.
👏👏👏👏👏
@aghmiun
فراخوان مشمولان اعزامی پایه خدمتی دی ماه سال ۱۴۰۲
🔹کلیه مشمولانی که برگ آماده به خدمت به تاریخ دی ماه سال ۱۴۰۲دریافت کرده اند،باید با مراجعه به یکی از دفاتر خدمات الکترونیک انتظامی (پلیس+۱۰) ، برگ معرفی نامه مشمولان به مراکز آموزش را دریافت و برابر اطلاعات مندرج درآن اقدام کنند.
ارسالی آقای عالیجاه
@aghmiun
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای پدربزرگش این بچه ،اسباب بازی بیش نیست
@aghmiun
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممنون و سپاس از دختر خانم کوثر محمدی بابت تهیه و ارسال این کلیپ بسیار زیبا و دیدنی......
البته این کلیپ قبلا تقدیم شده است ولی بعلت قشنگ و جالب بودن آن مجددا جانمایی کردیم.
این فیلم زیبا بین روستای آغمیون و سهراب تهیه شده است ...
@aghmiun