14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
: 🌧🌧🌧
کمتر کسی از ما داستان دوازده برادر و ننه سرما و چله بزرگ و چله کوچیک رو برای بچهها و نوه هایش تعریف میکنه.
🌧🌧🌧
این داستانها در کتاب فارسی دوران ابتدایی دهههای ۴۰ و ۵۰ وجود داشت...که متاسفانه از کتابها حذف شد.........؟؟؟!!!!!
🌧🌧🌧
متن زیر را بخوانید و به اشتراک بگذارید، تا نسل امروز هم اینارو یاد بگیرند👌
🌧🌧🌧
چلهی بزرگ ...
چلهی کوچک ...
چارچار ...
سده ...
اَهمَن و بهمن ...
سیاهبهار ...
و سرما پیرزن ..
🌧🌧🌧
زمستان به دو بخش تقسیم میشه :
چله بزرگ(چله کلان)
چله کوچک (چله خُرد)
🌧🌧🌧
_ چله بزرگ از
(اول دی ماه تا دهم بهمن ماه) و چهل روز کامل میباشد.
🌧🌧🌧
چله کوچک از(یازدهم بهمن تا پایان بهمن ماه) و 20روز کامل
🌧🌧🌧
👌و به همین دلیل چون 20 روز کمتر است چله کوچک نامیده شده است.
🌧🌧🌧
غروب آخرین روز چله بزرگ(جشن سده) برگزار میشده و مردم دورهم جمع میشدند واز این جشن لذت میبردند و در نهایت با برپایی آتش و خواندن شعر و پایکوپی بدور آتش، سِدِه را جشن میگرفتند.
🌧🌧🌧
این دو برادر
(چله بزرگ وچله کوچک)
در هشت روزی که در کنار همدیگر هستند آن 8 روز را (چارچار)
مینامند.
👌به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک«چارچار» میگویند.
🌧🌧🌧
پس از چارچار نوبت به
«اَهمَن و بهمن» پسران پیرزن(ننه سرما ) میرسد که خودی نشان دهند.
🌧🌧🌧
10روز اول اسفند را (اَهمَن )
10روز دوم اسفند را (بهمن)
میگویند
🌧🌧🌧
و این 20 روز ممکن است آنقدر بارندگی باشد که این دو برادر به دو چله طعنه بزنند.
🌧🌧🌧
با توجه به شعری که قدیمی هاي نازنین میخواندند:
(اَهمَن و بهمن،
آرد كن صدمن،
روغن بیار ده من،
هیزم بِکَن خَرمَن، عهده همه بامن )
🌧🌧🌧
تا اینجا 20روز از اسفند به نام اَهمَن و بهمن نامگذاری شدهاند.
🌧🌧🙏
میماند 10 روز آخر اسفند ماه که:
5 روز اول ( سیاه بهار ) نام گرفته وشعری هم که قدیمیها میخوانند:
🌧🌧🌧
سیاه بهار شب ببار و روز بکار
از این شعر هم مشخص میشود
در این ایام شبها بارندگی فراوان بوده و روزها کشاورزان مشغول کشت وزراعت بوده اند.
🌧🌧🌧
محمدعلی پورشفیعی
🌧🌧🌧
5 روز آخر هم (سرماپیرزن کُش) نام گرفته است که در این روزها آسمان گاهی ابری گاهی آفتابی، گاهی همراه با باد و اکثر اوقات از آسمان تگرگ میبارد، که قدیمیهای دل پاک، براین باور بودند که گردنبند پیرزن پاره شده و مُهرههای آن به زمین میریزد.
🌧🌧🌧
🤔حیف است بچههای ما اینها را نشنوند و این قصه ها از صفحه روزگار محو شود.
🌧🌧🌧
........................................
🍁💎🍁💎🍁💎🍁💎🍁
چوایران نباشد، تن من مباد:
درود بر شما...
البته پنج روز پایانی را.جشن..پنجه هم میگویند...
چون در روزنگار زرتشتی...تمامی ماها ۳۰ روز میباشد ...و پنج روز آخر سال را تعطیل اعلام میکردند تا درآن پنج روز مردم با شستشو و رُفت و روب...و خرید اقلام و لباس و پوشاک نو به استقبال جشن زیبای نوروز با پایکوبی دل شاد میرفتیم که این فرهنگ زیبا هنوز هم باقدرت به زیبائی هرچه تمامتر به بقای خود وماندگاری فرهنگ کهن وپرافتخار این سرزمین ومردمان نیک اندیشش جان دوباره را میدمد ...
زنده و سرفراز باد ایران و ایرانی..
.............
پیشاپیش شب چلتون شاد شاد
ممنون و سپاس از دوست و همسایه مهربان و قدیمی مان آقای اکبر بدلی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتوسه دلم می خواست ساعت ها به تماشا بایستم ..ولی د
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_شصتوچهار
بعد آهسته در گوشم گفت : بهت چی گفتم؟ ..همه چیز داره درست میشه ..
گفتم : پس شما چرا اوقاتت تلخ شده بود ..
گفت : نفهمیدی ؟
گفتم نه ،،
گفت : پدرم اگر به فکر من بود با این کامیون می تونست برام چیزی بفرسته ..نمی دونم با خودش چی فکر کرده بود ..می ترسید کسی منو ببینه ؟ یا واقعا منو فراموش کرده ؟...حالا دیگه مهم نیست ..برای من دیدن بچه هام از همه چیز واجب تره ..
گفتم : ما که از گرگان رد میشیم اول بریم دیدن پدرتون ..
گفت : نه ,, اونا فکر می کنن من مریضم نمی خوان منو ببینن ..گلنار اگر خوب نشده بودم چیکار کنیم ؟
لبخندی زدم و گفتم : کامیون رو نگه می داریم بدون سر و صدا با همین برگردیم سر جامون ..به روی خودمون هم نمیاریم ...
و دوتایی خندیدیم ..اما خنده ی من از بی خیالی بود و خنده ی اون تلخ ؛همراه با دلهره ای که تمام طول راه داشت ..
وقتی ناهار خوردیم هر دو چشم مون سنگین شد و سر مون رو کنار هم گذاشتیم و در حالیکه دستم توی دست شیوا بود خوابمون برد ..
غروب اسد نگه داشت و نماز خوندیم و دوباره راه افتادیم ..
آدم کم حرفی بود و مرتب تخمه می خورد تا خوابش نبره ..برای همین ما دوباره خوابیدیم ..و نزدیک صبح اسد صدا زد ..
خانم رسیدیم تهران کجا برم ؟ ..
من و شیوا خواب آلود بهم نگاه کردیم ..فکر اینجاشو نکرده بودیم ..واقعا ما الان کجا بریم ؟
گفتم : بریم خونه برای آقا توضیح میدیم چی شده ..
گفت : نه تا قبل از دکتر اونجا نمیرم ...آقا اسد میشه تا دکترا میان سر کار توی ماشین بمونیم ...تو باید بهم کمک کنی ..نمی تونم با این وسایل برم دکتر ...
گفت : خدای نکردی مریض شدین ؟
گفت : بله باید اول برم دکتر ..
گفت : به مرتضی علی نمی تونم من بی خبر اومدم ..پدرمو در میارن ..تا ثابت کنم شما رو آوردم آقا از کار بیکارم کرده ..الانم دلم شوره می زنه ..
اگر اجازه بدین من باید برگردم ...
شیوا گفت : باشه پس یک جا نگه دار تا هوا روشن بشه ..لحظات سختی برای ما بود ..حالا نه تنها شیوا منم می فهمیدم که اگر دکتر بگه خوب نشده و هنوز نمی تونه با کسی تماس داشته باشه ..باید چیکار می کردیم ؟
اگر بریم خونه و عزیز ما رو نپذیره اون موقع چی میشه ..و هزاران اما و اگر دیگه ...
اسد دوثانیه بعد از اینکه نگه داشت خوابش برد ...
ولی شیوا خیلی پریشون بود گاهی می دیدم که لبشو گاز می گیره و دستهاشو مشت می کنه ...تا اونجایی که اسد خواب بود ما هم همینطور اونجا نشستیم ..
و بالاخره شیوا پیاده شد ..اون وقت ها ماشین زیاد نبود مخصوصا وقتی برف و یخ بندون می شد ...
هوای سردی بود که تا درو باز کردیم لرزمون گرفت ...
مدتی کنار خیابون ایستاد تا یک کالسکه از دور دید و رفت جلو باهاش حرف زد و اجاره اش کرد ..
اسد کمک کرد و چمدون ها رو گذشت توی کالسکه ؛ و در حالیکه نمی خواست از شیوا پول بگیره و به زور گذاشت توی ماشینش از ما خدا حافظی کرد و رفت ..
با همون کالسکه که هواش با بیرون فرقی نداشت تا دم مطب دکتر رفتیم ..
شیوا پتو رو از دورِ رادیو بازکرد و کشیدیم روی خودمون ..
می گفت : دکتر محتشم ساعت ده میاد مطب باید صبر کنیم ...
حالا زمان اونقدر کند می گذشت که هر ثانیه یکساعت برای ما حساب می شد ..بالاخره نه و نیم بود که شیوا پیاده شد و رفت ..
و به من گفت : دعا کن گلنار با خبر های خوب برگردمنمی دونم چقدر طول کشید تا شیوا برگشت فقط می دونم که منو و کالسکه چی داشتیم از سرما خشک میشدیم ..
صداش کردم اومد توی کالسکه پیش من نشست اما ذل زده بود به من و مرتب سئوال می کرد و من اصلا حوصله ی جواب دادن نداشتم و مشتاق برگشتن شیوا بودم تا ببینم خوب شده یا نه و دکتر چی گفته....
تا از دور دیدمش که با قدم های سست و صورتی در هم و پریشون میومد ..
دلم فرو ریخت و بی اختیار اشک توی چشمم حلقه زد ..و زیر لب گفتم : خدایا با این زن این کارو نکن به امید دیدن بچه هاش اومده ...
وقتی رسید و سوار شد فورا پرسیدم : نبود ؟ خوب نشده بودی ؟ تو رو قران یک چیزی بگین..
گفت : چرا فدات بشم نگران نباش خودمم حدس می زدم که خوب شده باشم ..
ولی با این حال آزمایش داده تا دوساعت دیگه باید صبر کنیم ..جوابش بیاد ..
اگر مثبت بود بهم برگه ی سلامتی بده که مدرک داشته باشم ...حالا بریم یک جا ناهار بخوریم و برمی گردیم دکتر تا ساعت چهار هست ..
گفتم : شیواجون ولی شما ناراحت به نظر میرسی به کالسکه چی که همینطور نشسته بود و ما رو نگاه می کرد گفت : می تونی ما رو ببری به یک چلو خورشتی خوب ؟
گفت : برم استانبول ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخش هایی از ژاپن که کمتر کسی آنها را دیده است ....
@aghmiun
361.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تفریح کودکان یمنی
شیرجه در چاه....
@aghmiun
معرفی و پیشنهاد شغلی پر درآمد
با توجه به وسعت و جمعیت بالای روستا و افزایش نرخ آرایشگری و پر در آمد بودن این شغل و اینکه یک آرایشگاه کفاف تعداد مشتریان و مراجعین نیست نیاز به چند آرایشگر و آرایشگاه دیگر در روستا احساس میشود ،لذا از جوانان غیور و جویای کار در خواست میشود برای تسهیل در خدمت رسانی به اهالی روستای عزیزمان ،بعداز اتمام آموزش در فنی و حرفه ای ،این مهم را توسعه بخشند.
از طرف تعدادی از مخاطبین
34.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍁خزان به دیدهی ما چون بهار میگذرد
غمت مباد؛ غم روزگار میگذرد.
💚 حسین دهلوی
🌒شبتون بخیر
❄️🏚به استقبال یلدامیرویم...
@aghmiun
واقعیت ها... - واقعیت ها....mp3
زمان:
حجم:
5.1M
صبح 29 آذر
آخرین ایستگاه
پاییز نزدیک است
چند قدم آنطرفتر
رو به سوی زمستان
اندوهت را به برگها بسپار
که صدای آمدن یلدا
آرام آرام به گوش میرسد
صبح تون بخیر🍂
@aghmiun
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اخوان ثالث یاشهریار؟؟
قطعا شهریار...
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتوچهار بعد آهسته در گوشم گفت : بهت چی گفتم؟ ..
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_شصتوپنج
شیوا گفت برو ؛؛ آره اونجا خوبه ...توام ناهار مهمون ما ؛؛ ببخش که معطل شدی آقا ...
وقتی اون مرد رفت شیوا رو کرد به من که با تمام وجود منتظر بودیم ببینم دکتر چی گفته ..ادامه داد : می دونی گلنار دکتر یک چیزی گفت که من بهش فکر نکرده بودم ..
خیلی بهم ریختم ..اون میگه فکر نکن که خوب شدی و جامعه تو رو می پذیره ..
اونایی که می دونن تو جذام داشتی هرگز نمی تونن اینو فراموش کنن و ازت دوری می کنن ..
زخم هات اذیتت می کنه ..هنوز جامعه ی ما به اون رشد نرسیده که بدونه این بیماری وقتی خوب میشه سرایتی نداره ..
برای همین الان پنجاه در صد کسانی که توی جذام خونه زندگی می کنن خوب شدن ..
اگر قرار باشه بهتر نشن که خوره باید همه ی بدنشون رو تا حالا خورده باشه ..ولی دیگه راه برگشتی ندارن
محکوم میشن همون جا تا آخر عمر زندگی کنن ..
نه کسی در مورد این بیماری به کسی آگاهی میده و نه رحمی برای این آدم ها وجود داره ..کسانی رو دیدم که عزیز ترینشونو بردن و گذاشتن اونجا و دیگه سراغش نرفتن ..حتی براش عزا داری کردن ..
ترس از این بیماری فقط به خاطر اینکه باکتری اون بیشتر حمله می کنه به پوست صورت و دست و گردن ..
چون لطیف و در معرض هواست ..همین ..به هر حال من با عزت الله خان حرف زدم ..و به این نتیجه رسیدیم که تا کسی نفهمیده تو رو به جای دور ببره ..
جایی که شناسایی نشی ..هنوزم خیلی مراقب باش کسی متوجه نشه وگرنه دنیا رو برات جهنم می کنن ..
خوب حالا گلنار با این وصف من چطوری برگردم خونه ؟..عزیز رو که می شناسی محاله منو قبول کنه ...
شیوا دیگه نتونست حرف بزنه و بغضش ترکید و من در فکر فرو رفتم اصلا با عقل من جور در نمی اومد ..
حس می کردم باید یک کاری بکنم اعتراض داشتم ولی نمی دونستم فریادم رو سر کی باید بزنم ...
شیوا گفت : چیه ؟ این چه قیافه ای به خودت گرفتی ..تو اگر جای من بودی چیکار می کردی ؟
گفتم : من از حقم دفاع می کردم ..اون خونه به همون اندازه که مال عزیز هست مال شما هم هست ..
مگه خونه مال پدر عزت الله خان نبوده ..مگه حالا مال آقا نیست ؟
اون موقع عزیز ؛ خانم خونه بود حالا شما خانم اون خونه ای..اینقدر که خودتون رو بی حق و ....بی حق و ...یعنی ..نمی دونم ..آخه شما خودتون رو دست کم می گیرین ...
با این فکرایی که می کنین بهتره همین الان یک ماشین بگیریم و برگردیم همون جا تا بمیریم ..
مگر اینکه شما بدونی و برای خودتون حق قائل باشین که یکی از صاحب های اون خونه هستین ...
دوتا بچه و شوهرتون اونجاست ..من اگر جای شما بودم میرفتم ,, بالای اتاق می نشستم و می گفتم این خونه مال منه هر کس نمی خواد منو ببینه از این خونه بره بیرون ...
من می دونم عزت الله خان پشت شماست ..تنهاتون نمی زاره ...ولی اینکه بریم و عزیز ما رو بیرون کنه و ما هم سرمون رو کج کنیم از خونه بیایم بیرون ..شما راست میگی نریم بهتره ..سنگ رو یخ میشیم ...من نمی دونم درست می فهمم یا نه .. ولی اون دکتر چرا اینطوری روحیه شما رو خراب کرد ؟ جامعه نمی پذیره غلط می کنه نمی پذیره ؛؛ ..
هر کس نمی خواد بره به جهنم ..چطور جامعه دل سیاه رو قبول می کنه ؟یک زخم رو قبول نمی کنه ؟
این همه آدم بد و دزد و کلاهبردار رو قبول می کنه ؟ ولی کسی مثل شما رو که این همه خوبی توی وجودتون هست به خاطر یک زخم نمی خواد ؟
نه نمیشه ..شما باید با شجاعت بری و در مقابل اونا بایستی ..به خاطر بچه هاتون ...اونا مادر می خوان ..این حق رو از خودتون و اونا نگیرین ...
عزیز مگه کیه ؟ اونم یک آدمه که اگر تو دلش بری اون از شما می ترسه ...من می دیدم که چقدر از آقا وحشت داشت ..نترسین ..
به خاطر بچه هاتون نترسین ...
شیوا همینطور گوش می کرد و منم می گفتم ..
نمی دونم چطوری ولی این عقیده ی من بود ..
بابای من عادت داشت زور بگه ولی من هرگز زیر بار نمی رفتم و اونم اینو فهمیده بود ..و کاری به کارم نداشت ..اون می دونست که اگر دست روی من دراز کنه منم اونو می زنم ..این شجاعت رو در من دیده بود .
حالا بعد از سالها می فهمم که هر کجا ترس و ضعف باشه زور و ظلم رشد می کنه ..
آدم های ظالم از ترسی که توی دلشون دارن از مظلوم می ترسن پس سعی می کنن فشار بیشتری به اونا بیارن تا مبادا قدرتشون رو از دست بدن ...
احساس می کردم حرفای من روی شیوا اثر گذاشته؛ چون بشدت توی فکر رفته بود بدون اعتراض به من گوش می کرد ..
اون زمان من خودمم از عزیز می ترسیدم ..ولی هیچوقت اجازه نمی دادم کسی این ترس رو توی نگاه من ببینه ..اون روز سرد ما توی یک جای گرم و قشنگ چلو کباب خوردیم ..
و من احساس می کردم شیوا حالت مصمم تری به خودش گرفته ...و امیدوار بودم وقتی عزیز رو دید خودشو نبازه ...
ادامه دارد....
@aghmiun