eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخش هایی از ژاپن که کمتر کسی آنها را دیده است .... @aghmiun
معرفی و پیشنهاد شغلی پر درآمد با توجه به وسعت و جمعیت بالای روستا و افزایش نرخ آرایشگری و پر در آمد بودن این شغل و اینکه یک آرایشگاه کفاف تعداد مشتریان و مراجعین نیست نیاز به چند آرایشگر و آرایشگاه دیگر در روستا احساس میشود ،لذا از جوانان غیور و جویای کار در خواست میشود برای تسهیل در خدمت رسانی به اهالی روستای عزیزمان ،بعداز اتمام آموزش در فنی و حرفه ای ،این مهم را توسعه بخشند. از طرف تعدادی از مخاطبین
34.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍁‏خزان به دیده‌ی ما چون بهار می‌گذرد غمت مباد؛ غم روزگار می‌گذرد. 💚 حسین دهلوی 🌒شبتون بخیر ❄️🏚به استقبال یلدامیرویم... @aghmiun
واقعیت ها... - واقعیت ها....mp3
زمان: حجم: 5.1M
صبح 29 آذر آخرین ایستگاه پاییز نزدیک است چند قدم آن‌طرف‌تر رو به سوی زمستان اندوهت را به برگها بسپار که صدای آمدن یلدا آرام آرام به گوش می‌رسد صبح تون بخیر🍂 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتوچهار بعد  آهسته  در گوشم  گفت : بهت چی گفتم؟ ..
شیوا گفت برو ؛؛ آره اونجا خوبه ...توام ناهار مهمون ما ؛؛  ببخش که معطل شدی آقا ... وقتی اون مرد رفت شیوا رو کرد به من که با تمام وجود منتظر بودیم ببینم دکتر چی گفته ..ادامه داد : می دونی گلنار دکتر یک چیزی گفت که من بهش فکر نکرده بودم .. خیلی بهم ریختم ..اون میگه فکر نکن که خوب شدی و جامعه تو رو می پذیره .. اونایی که می دونن تو جذام داشتی هرگز نمی تونن اینو فراموش کنن و ازت دوری می کنن .. زخم هات اذیتت می کنه ..هنوز جامعه ی ما به اون رشد نرسیده که بدونه این بیماری وقتی خوب میشه سرایتی نداره .. برای همین الان پنجاه در صد کسانی که توی جذام خونه زندگی می کنن خوب شدن .. اگر قرار باشه بهتر نشن که خوره باید همه ی بدنشون رو تا حالا خورده باشه ..ولی دیگه راه برگشتی ندارن محکوم میشن همون جا تا آخر عمر زندگی کنن .. نه کسی در مورد این بیماری به کسی آگاهی میده و نه رحمی برای این آدم ها وجود داره ..کسانی رو دیدم که عزیز ترینشونو بردن و گذاشتن اونجا و دیگه سراغش نرفتن ..حتی براش عزا داری کردن .. ترس از این بیماری فقط به خاطر اینکه باکتری اون بیشتر حمله می کنه به پوست صورت و دست و گردن .. چون لطیف و در معرض هواست ..همین ..به هر حال من با عزت الله خان حرف زدم ..و به این نتیجه رسیدیم که تا کسی نفهمیده تو رو به جای دور ببره .. جایی که شناسایی نشی ..هنوزم خیلی مراقب باش کسی متوجه نشه وگرنه  دنیا رو برات جهنم می کنن .. خوب حالا گلنار با این وصف من چطوری برگردم خونه ؟..عزیز رو که می شناسی محاله منو قبول کنه ... شیوا دیگه نتونست حرف بزنه و بغضش ترکید و من در فکر فرو رفتم اصلا با عقل من جور در نمی اومد .. حس می کردم باید یک کاری بکنم اعتراض داشتم ولی نمی دونستم فریادم رو سر کی باید بزنم ... شیوا گفت : چیه ؟ این چه قیافه ای به خودت گرفتی ..تو اگر جای من بودی چیکار می کردی ؟ گفتم : من از حقم دفاع می کردم ..اون خونه به همون اندازه که مال عزیز هست مال شما هم هست .. مگه خونه مال پدر عزت الله خان نبوده ..مگه حالا مال آقا نیست ؟ اون موقع عزیز ؛ خانم خونه بود حالا شما خانم اون خونه ای..اینقدر که خودتون رو بی حق و ....بی حق و ...یعنی ..نمی دونم ..آخه شما خودتون رو دست کم می گیرین ... با این فکرایی که می کنین بهتره همین الان  یک ماشین بگیریم و برگردیم همون جا تا بمیریم .. مگر اینکه شما بدونی و برای خودتون حق قائل باشین که یکی از صاحب های اون خونه هستین ... دوتا بچه و شوهرتون اونجاست ..من اگر جای شما بودم میرفتم ,, بالای اتاق می نشستم و می گفتم این خونه مال منه هر کس نمی خواد منو ببینه از این خونه بره بیرون  ... من می دونم عزت الله خان پشت شماست ..تنهاتون نمی زاره ...ولی اینکه بریم و عزیز ما رو بیرون کنه و ما هم سرمون رو کج کنیم از خونه بیایم بیرون ..شما راست میگی نریم بهتره ..سنگ رو یخ میشیم ...من  نمی دونم درست می فهمم یا نه .. ولی اون دکتر چرا اینطوری روحیه شما رو خراب کرد ؟  جامعه نمی پذیره غلط می کنه نمی پذیره ؛؛ .. هر کس نمی خواد بره به جهنم ..چطور جامعه دل سیاه رو قبول  می کنه ؟یک زخم رو قبول نمی کنه ؟ این همه آدم بد و دزد و کلاهبردار رو قبول می کنه ؟ ولی کسی مثل شما رو که این همه خوبی توی وجودتون هست به خاطر یک زخم  نمی خواد ؟ نه نمیشه ..شما باید با شجاعت بری و در مقابل اونا بایستی ..به خاطر بچه هاتون ...اونا مادر می خوان ..این حق رو از خودتون و اونا نگیرین ... عزیز مگه کیه ؟ اونم یک آدمه که اگر تو دلش بری اون از شما می ترسه  ...من می دیدم که چقدر از آقا وحشت داشت ..نترسین .. به خاطر بچه هاتون نترسین ... شیوا همینطور گوش می کرد و منم می گفتم .. نمی دونم چطوری ولی این عقیده ی من بود .. بابای من عادت داشت زور بگه ولی من هرگز زیر بار نمی رفتم و اونم اینو فهمیده بود ..و کاری به کارم نداشت ..اون می دونست که اگر دست روی من دراز کنه منم اونو می زنم ..این شجاعت رو در من دیده بود . حالا بعد از سالها می فهمم که هر کجا ترس و ضعف باشه زور و ظلم رشد می کنه .. آدم های ظالم از ترسی که توی دلشون دارن از مظلوم می ترسن پس سعی می کنن فشار بیشتری به اونا بیارن تا مبادا قدرتشون رو از دست بدن ... احساس می کردم  حرفای من روی شیوا اثر گذاشته؛ چون بشدت توی فکر رفته بود بدون اعتراض به من گوش می کرد  .. اون زمان من خودمم از عزیز می ترسیدم ..ولی هیچوقت اجازه نمی دادم کسی این ترس رو توی نگاه من ببینه ..اون روز سرد ما توی یک  جای گرم و قشنگ چلو کباب خوردیم .. و من احساس می کردم شیوا حالت مصمم تری به خودش گرفته ...و امیدوار بودم وقتی عزیز رو دید خودشو نبازه ... ادامه دارد.... @aghmiun
GICWmAAOeJs6KrUAAL_1bS9f5EFhbqCBAAAF-mc.mp3
زمان: حجم: 9.4M
🔘پدیده مذموم مقایسه 🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج لطفا بشنوید. 🙏 @aghmiun
*شب سردی بود ...*🤶 *زن بيرون ميوه‌فروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه میخريدند.* *شاگرد ميوه‌فروش، تُند تُند پاكت‌هاى ميوه را داخل ماشين مشترى‌ها میگذاشت و انعام میگرفت.* *زن پیش خودش فكر كرد چه میشد او هم میتوانست ميوه بخرد و ببرد خانه...* *کمی نزديکتر رفت..* *چشمش افتاد به جعبه چوبى بيرون مغازه كه ميوه‌هاى خراب و گنديده داخلش بود.* *با خودش گفت: «چه خوبه سالم‌ترهاشو ببرم خونه».* *می توانست قسمت‌هاى خراب ميوه‌ها را جدا كند و بقيه را به بچه‌هايش بدهد...* *هم اسراف نمیشد و هم بچه‌هايش شاد میشدند.* *برق خوشحالى در چشمانش دويد...* *ديگر سردش نبود!* *زن رفت جلو؛* *نشست پاى جعبه ميوه.* *تا دستش را برد داخل جعبه،* *شاگرد ميوه‌فروش گفت: « دست نزن ننه !* *بلند شو و برو  رد كارت! »* *زن زود بلند شد،* *خجالت كشيد.* *چند تا از مشترى‌ها نگاهش كردند.* *صورتش را قرص گرفت...* *دوباره سردش شد و...* *راهش را كشيد و رفت ...* *چند قدم بيشتر دور نشده بود كه خانمى صدايش زد:* *«مادرجون، مادرجون ! »* *زن ايستاد،* *برگشت و به آن زن نگاه كرد زن لبخندى زد و به او گفت:* *« اينارو براى شما گرفتم. »* *سه تا پلاستيك دستش بود ،* *پُر از ميوه؛ موز، پرتقال و انار ...* *زن گفت : دستت درد نكنه،* *اما من مستحق نيستم.* *زن گفت : « اما من مستحقم مادر ...* *من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم‌نوع توجه كردن و دوست داشتن همه انسان‌ها و احترام گذاشتن به همه آنها بى‌هيچ توقعى؛* *اگه اينارو نگيرى،* *دلمو شكستى.* *جون بچه‌هات بگير »* *زن منتظر جواب زن نماند،* *ميوه‌ها را داد دست زن و سريع دور شد...* *زن هنوز ايستاده بود و رفتن زن را نگاه میكرد....* *قطره اشكى كه در چشمش جمع شده بود،* *غلتيد روى صورتش دوباره گرمش شده بود...* *با صدايى لرزان گفت:* *« پير شى !...* *خير ببينى...* *آبرومو خریدی مادر»* *🔻هيچ ورزشى براى قلب، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست* ❤️ *پیشاپیش یلدای مهربانی که نمادخانواده دوستی و عشق ورزیدن به هم نوع است را شادباش میگوییم* 🌹 *یلدای امسال در هنگام خرید میوه، سهم تنگدستان آبرومند را فراموش نکنیم* *قوی باش* *خدا باش* *التماس دعا* 🙏🙏