11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘صعود به سلطان ساوالان
@aghmiun
27.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✳️کلیپی مزین شده باعکسهای برخی ازپدران گرانقدرآغمیونی.
(تصاویری که دردسترس بودند)
🌸تقدیمِ نگاه همراهان گرامی
سلامت و پایدارباشید.
کانال آناوطن آغمیون
@aghmiun
🔘این کلیپ چندسال پیش(1399) توسط بنده تهیه شده است. درطی این مدت ما عزیزانی را که درآن زمان درقید حیات بوده اندرا ازدست داده ایم.روحشون قرین رحمت الهی.
🌼ارادتمند محمدفرازی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتوپنج شیوا گفت برو ؛؛ آره اونجا خوبه ...توام ناها
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_شصتوشش
بالاخره کاغذی رو که سلامتی شیوا رو تایید می کرد گرفتیم و رفتیم بطرف خونه ...
اما قلب من هم مثل اون توی سینه می کوبید و توی گوشم صدا می داد ..
دیگه هیچکدوم قدرت حرف زدن نداشتیم ..
کالسکه جلوی در نگه داشت پیاده شدیم و چمدون ها و گذاشتیم زمین ..و شیوا رفت و محکم زد به در .....
مدتی بعد محمود آقا درو باز کرد ..تا چشمش به ما افتاد با تعجب و و هیجانی که بهش دست داده بود گفت : خانممم شما اینجا چیکار می کنین ؟ ..
شیوا گفت : اومدم خونه ام برات خیلی عجیبه ؟ محمود گفت : سلام خانم ؛؛ خوش اومدین بدین من چمدون ها رو ..
شیوا با قدمهایی که سعی می کرد با قدرت باشه ولی نبود ..از روی برف و یخ راه افتاد به طرف ساختمون و من که چمدونم دستم بود دنبالش ..
داشتم فکر می کردم درست یکسال قبل من با آقا وارد این خونه شده بودم همینطور زمین برف و یخ داشت ..
اما دل بی خیال اون زمان من کجا و این دل پر از اضطراب حالا کجا ؟
هنوز به ساختمون نرسیده بودیم که امیر حسام اومد توی ایوون از دور ما رو دید و برگشت ..و چند لحظه بعد آقا و پشت سرش عزیز ..توی ایوون بودن ..
آقا یک کت انداخت روی شونه هاشو دوید طرف ما و قبل از اینکه به پله ها برسیم اومد پایین و با هیجان گفت : شیوا جانم تو اینجا چیکار می کنی ؟
نباید میومدی ..من می خواستم فردا بیام ..شیوا خیلی مصمم گفت : دیر کردی عزت الله خان ..
آقا دوباره پرسید : چرا اومدی ؟
گفت : تو چرا ازم می پرسی مگه اینجا خونه ی من نیست ؟
شیوا اینو گفت و از کنار آقا رد شد و از پله ها رفت بالا ...
آقاکه وارفته بود و نمی دونست چیکار کنه گفت : عزیزم ..باشه ...
بریم تو حتما خیلی سردت شده ..
و نگاهی به من کرد و با علامت سوال سرشو تکون داد ..
گفتم : نگران نباشین آقا خانم خوب شده الان از پیش دکتر میایم .. براتون توضیح میدیم ...
عزیز با چشمانی خیره شده و رنگی پریده به ما نگاه می کرد ..
وقتی چشمم بهش افتاد از ناراحتی نفس نفس می زد و معلوم بود در حال انفجاره ...امیر حسام سلام کرد و گفت خوش اومدی زن داداش ..
شیوا بلند گفت : خدا رو شکر تو یکی ازم نپرسیدی اینجا چیکار می کنم ...
بازم به معرفت تو امیر حسام ...
عزیز سرو گردنی از روی غیظ اومد و جلوتر از شیوا رفت توی ساختمون ..
شیوا هم پشت سرش
آقا ازم پرسید : راست میگی ..
دکتر گفت خوب شده ؟
گفتم : بله آقا براتون تعریف می کنم ..
و اون با عجله رفت ..اما وقتی من وارد شدم ..
وای خدای من شیوا روی زمین نشسته بود و پریناز رو در آغوشش روی سینه می فشرد و بدون اینکه گریه کنه اشک میریخت ..
حالا منم نمی تونستم بی تفاوت بمونم و پا به پای اون گریه کردم ..
این من بودم که می دونستم اون زن در حسرت بچه هاش چی می کشه ...در موقعیتی قرار گرفته بودیم که هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت آقا علنا رنگ به صورتش نبود و عزیز یک گوشه حرص می خورد و انگار داشت خودشو برای یک مبارزه ی تن به تن آماده می کرد ..
عزت الله خان در حالیکه بغض کرده بود به شیوا نگاه می کرد و گاهی هم از روی تردید به من ..
امیرحسام هم بی حرکت مونده بود ..اما شوکت خانم اومد جلو و گفت : سلام خانم خوش اومدین ..ولی به بچه ی خودتون رحم کنین تو رو خدا بغلشون نکنین ....
شیوا پریناز رو گذاشت زمین و اونم بالافاصله دوید طرف من وگفت : گلنار اومدی ؟ مامانم رو آوردی ؟
بغلش کردم و گفتم : آره عزیزم اومدم پیش تو ..
شیوا همینطور که پریشون بود بلند شد وبه شوکت گفت : حرف نزن ؛ پرستو کو ..بچه ام کجاست برو بیارش ..
که یک مرتبه دیدم اون کنار صندلی ایستاده و ما رو نکاه می کنه ..بزرگ شده بود موهای طلایی زیبایی داشت که دورش پریشون بود با چشمانی آبی درست شکل مادرش
شیوا گریه کنون رفت جلو و در حالیکه هق و هق می زد و دستاشو برای اون باز کرده بود گفت : الهی مادر دورت بگرده ..بیا ..بیا مادربغلم قربونت برم تو چقدر بزرگ شدی ..
راه افتادی و من نتونستم برات مادری کنم ..بیا ؛مادر بیا ..
پرستو بدون اعتراض توی بغل شیوا جا خوش کرد و دستهاشو دور گردنش حلقه کردچنان که من نتونستم بی تفاوت بمونم ..
شیوا اونو می بوسید و می بویید و اشک میریخت ..و من که می دونستم چه غوغایی درون شیوا بر پاست از عکس العملی که میخواست نشون بده می ترسیدم ..
که وقتی عزیز خودشو آماده کرد و نعره ای از ته دلش کشید و گفت : ای خدا ...دیگه منو بکش که این چیزا رو نبینم ...
عزت الله خان چرا وایسادی بیرونش کن ..الان همه رو مبتلا می کنه ..
تازه این خونه از وجودش پاک شده بود ..دوباره سر و کله ی نحسش پیدا شد ..
ادامه ساعت ۹ شب
@aghmiun
سامانه پیامکی معبر در خصوص شکایت برای مناسب سازی فضای معلولین و سالمندان
@aghmiun
783.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما شمام مثل خیلی های دیگه هوس داشتن یه گربه را دارید ......
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتوشش بالاخره کاغذی رو که سلامتی شیوا رو تایید می
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_شصتوهفت
نمی دونم ترسیدم شیوا جواب نده یا تحت تاثیر اون همه ظلم قرار گرفته بودم ..
این بود که قبل از شیوا صدای من در اومد و فریاد زدم بسه دیگه ..شیوا خانم خوب شده ..برگه ی سلامتی گرفته ...
عزیز گفت : غلط کرده ..اینجا نمی تونه زندگی کنه من یک جذامی رو توی خونه ام نمی خوام ..
عزت الله خان هم داد زد عزیز ؟آروم باش ؛ تازه از راه رسیدن این کارا رو نکن دوباره شروع کردی ؟
شیوا همینطور که پرستو بغلش بود رفت جلوی عزیز و گفت : من زمانی از خونه میرم که با شوهر و بچه هام باشم ..و شما هم هیچ کاری از دستت بر نمیاد ...
عزیز شما خودت می دونی که من همین جا خوب شده بودم ..
ولی تو به روی خودت نیاوردی و اونقدر ؛ های و هو راه انداختی که نمی ذاشتی ما فکر کنیم ...اگر این مریضی رو خودت گرفته بودی ..بازم این حرف رو می زدی؟ ..
عزیز گفت : چیه ؟ پر رو شدی ..زبون در آوردی ..
حالا می ببینی از این خونه بیرونت می کنم یا نه ؟ با چه زبونی بگم من تو رو توی خونه ام نمی خوام ....شیوا بیشتر به عزیز نزدیک شد وگفت : نمی تونی عزیز ..دارم بهت هشدار میدم ..
دیگه پا رو دم من نزار ..هر چی توی زندگیم کشیدم مقصرش تو بودی ...
عروس تازه وارد خودتو به گناه نکرده بیرون کردی ..اونقدر توی گوش عزت الله خان خوندی که مجبورش کردی بچه ای که شیر می خورد رو ازم جدا کنه و بچه ام از دوری من دق کنه ..
کاش اون زمان منم دق کرده بودم و نمی موندم این همه از دست تو دق نمی خوردم ...
تو باعث شدی من دوتا بچه ام رو از دست بدم ...تو باعث شدی جذام بگیرم ..تو باعثِ همه ی بدبختیهای منی ..
عزیز که هر وقت کم میارود شروع می کرد به مظلوم نمایی و خودشو زدن ..این بارم همین کارو کرد و در حالیکه می زد روی پاشو و شیون می کرد گفت : از اینجا برو ..از خونه ی من برو ...اینقدر تن و جون منو نلرزون ..
تازه اومده بودم از دستت راحت بشم دوباره برگشتی ..ای خدا تا کی از دست این زن بکشم ؟مصیبت تا کی ؟
عزت الله خان ورش دار ببر ؛؛ ..امیر حسام که عصبانی بود داد زد بسه دیگه عزیز ..آخه چرا اینطوری می کنی ؟ زن داداش برای چی باید بره اگر خوب شده ؟ ..
شیوا نشست روی صندلی در حالیکه آشکارا می لرزید و همینطور که پرستو رو به سینه می فشرد ؛ دست پریناز رو که داشت گریه می کرد گرفت و به خودش نزدیک کرد موهاشو نوازش کرد و گفت نترس دخترم من دیگه اینجام هیچوقت ولت نمی کنم ..
دیگه تنهات نمی زارم ..
بعد ادامه داد ..با شما هستم با همه ی شما هر چی می خواین خودتون رو بزنین؛؛ این بار نمی تونین منو از میدون به در کنین ..
عزت الله خان داد زد عزیز نکن ببینم شیوا چی میگه ..
حرف بزن از کجا فهمیدی خوب شدی ؟ اصلا تو چطوری اومدی تا اینجا ؟
شیوا به من گفت : گلنار جون تو بگو ؛؛ نفسم یاری نمی کنه دارم از دست اینا دیوونه میشم ..
اون برگه رو هم از کیفم در بیار و بده بهشون ..
فقط اینو بگم عزت الله خان ؛دکتر همه چیز رو به من گفت ..تو اینو می دونستی ..همون موقع که منو بردی توی اون کوهستان گذاشتی ؛؛
هم تو و هم مادرت اینو می دونستین ..حالا چرا به روی خودت نیاوردی ؟ و چرا از برگشتم تعجب می کنی نمی فهمم ..
ازت انتظار نداشتم ..تو پشت و پناه من بودی و کسی که بهش اعتماد داشتم اینو هیچوقت یادت نره که بهم نارو زدی ...
امیر حسام که از همه بیشتر عصبی بود در حالیکه کلافه شده بود دستشو گذاشت روی سرش و گفت :ای وای داداش ..وای ..
تو رو خدا بگو که راست نمیگه خواهش می کنم داداش ؛؛ داداش بگو که شما عزیز نمی دونستین ..
من که کنار در ایستاده بودم و فقط به شجاعتی که شیوا از خودش نشون می داد نگاه می کردم با شنیدن این حرف که آقا می دونسته شیوا خوب شده دنیا روی سرم خراب شد ..
آقای عزیز من محال بود بدونه که شیوا خوب شده و این کارو بکنه ..
در حالیکه آروم کیف شیوا رو بر داشتم و برگه ی سلامت رو از توش در آوردم و بردم جلوی آقا و دراز کردم و منتظر بودم اون انگار کنه و بگه که نمی دونسته ..
اما اون برگه رو از من گرفت و بدون اینکه باز کنه رفت جلوی شیوا و گفت : شیوا ؟ عزیزم من هر کاری کردم به خاطر خودت بوده ..
خودت یادت نیست اینجا چه اوضاعی داشتی ؟ یادت نیست چقدر اون بالا عذاب کشیدی ..به من نمی گفتی منو از اینجا ببر ؟
خودت نگفتی ؟
شیوا در حالیکه به سر پریناز بوسه می زد و هنوز لرزش بدنشو می دیدم اشکهاش بیشتر شد و با صورتی که سرخ شده بود گفت : آره منو از بچه هام دور کردی به خاطر خودم ؛؛ ..درسته , من وسط کوه و دشت توی برف و سرما و کولاک توی اون جهنم رها کردی که اگر گلنار نبود تا حالا مرده بودم ..به خاطر خودم کردی ؟
ولی به خاطر من سعی نکردی مادرت رو از سر راه زندگیم بر داری ....
ادامه دارد...
@aghmiun
برای دکتر متخصص ارولوژی وقت داشتم ، تقریبا سه ساعت باید منتظر می شدم تا دکتر به مطب بیایند . نیم ساعتی نشستم با گوشی موبایل ام ور رفتم ،واتساپ ، اینستا ، تلگرام همه را چک کردم ، پیام های رسیده را دیدم چند تایی پیام داشتم جواب انها را دادم ، غرق در اینستا شدم ،واقعا چه اتفاق هایی در کل دنیا می افتد ؟
چه اتفاق های غیر منتظره ای در مملکت خودمان اتفاق می افته؟
اتفاق های مختلف و رنگارنگ !!!
از دیدن بعضی ها خنده بر لبان تان می نشیند و سیما تون بشاش میشود ،بر عکس اتفاق های هولناک و وحشتناک هم وقتی تو صفحه گوشی دیده میشوند خودبخود قیافه تون عبوس و ناراحت و دل تون شدیدا میگیرد و درون تان غوغایی میشود!!
مسئله ایکه خیلی حائز اهمیت هست ،خصوصا به هم سن و سال های خودم و یا بزرگتر از ماها، این است که به محض رخداد هر اتفاقی چه زشت و چه زیبا ،یا ناراحت کننده و یا خوشحال کننده ، بلافاصله و با سرعت نور در دنیای مجازی جانمایی میشود و در عرض فقط چندین دقیقه هزاران بار دست بدست میشود ، و هزاران کاربر آن را مشاهده می کنند.
ای کاش کاربر عزیزی که اتفاقی را پست میکند یک کمی تامل و تعمق بخرج بدهد و به نتیجه کارش دقت و فکر کند .
بعضی از کاربران فقط برای اینکه اوقات فراغت اش را پر کند دست به هر کاری میزند و در دنیای مجازی مرتکب خطاهای نابخشودنی و ویرانگز میشوند.
یک پست ساده شاید از نظر برخی خیلی جلب توجه کند و مخاطبینی را هم جذب کند در عین حال شاید همان پست باعث گسستن زندگی چند نفر باشد .
استفاده از گوشی موبایل و خدمات بی نهایت ارزشمند آن در زمینه های مختلف واقعا یک نعمت بزرگی هست و باید قدر و ارزش آنرا با استفاده مفید مان ارج بنهیم.
تنها یک مثال می زنم :
در زمان های قدیم برای ارسال مبلغ وجه نقد از جایی به جای دیگر یا از شهری به شهری دیگر ، ساعت ها و روزها و هفته ها وقت میخواست و تازه با چه مشقاتی، امروزه برای انتقال هر مبلغ وجه نقد از هر کجا به هر مقصدی در سراسر دنیا فقط به چند دقیقه زمان نیاز داریم و این یک اتفاق و انقلاب کاری شگرفی هست .
بگذریم .......
روی صندلی در اتاق انتظار نشسته بودم که سه نفر مرد وارد شدند یکی از آنها روی ویلچری نشسته و با قیافه خسته و مریض به دور برش نگاه میکرد و یک مرد دیگری ویلچر را هل میداد که از قیافه مشخص بود فرزند شخص بیماری باشد که رو ویلچر نشسته بود.
ویلچر را گوشه ای گذاشته و روی صندلی نشستند.
آروم آروم صحبت می کردند و چیزهایی بهم می گفتند خیلی نمی خواستم که بهم چی میگن و از چی حرف می زنن.
ولی یک دفعه ای همراه بیمار با صدای بلند و ناخوشایند چند کلمه به بیمار گفتند که هنگام معالجه به دکتر گوشزد کند ، مشخص بود که پسری پدر بیمار و مستاصل اش را به دکتر آورده است ولی به نظر من با آن طرز صحبت و برخورد با پدر بیمار و بدحال ، بدترین اثر منفی را روی مریض و قلب پدرانه اش خواهد گذاشت و با هیچ نسخه و دارویی بهبود نخواهد یافت.
شاید اگر آن فرزند با آن قیافه عبوس و ناراحت خود در ملا عام چنان برخورد نا شایست را مرتکب نمیشد ، و من با چشمان خودم قیافه مهربان و رنجور و خسته آن پدر مریض را شاهد نبودم ، هیچوقت متوجه نمی شدم چقدر یک موقع هایی آدم کنترل درونی و عصبی خودش را از دست میدهد و با چند کلمه بر زبان آوردن چه فجایع غیر قابل جبرانی را ببار می اوریم.
همیشه و هم جا مواظب زبان و دهانمان باشیم که زخم این دو با هیچ دمنوشی خوب نمی شود.
زخم زبان یکی از عفونی ترین زخم های موجود میباشد که فعلا هیچ دارویی برای بهبود آن کشف نشده است.
فرقی نمیکند والدین یا فرزندان ،همه باید مواظب باشند در این امر خطیر خطا نکنند.
من نوبت خودم را به آن پدر مریض دادم تا شاید چند دقیقه هم شده باشد معالجه بشوند و بروند .
ایشان به همراهان شان داخل مطب دکتر رفتند .
دقایقی بعد از اتاق معالجه آمدند بیرون و موقع خداحافظی با چشمان اش که ماسک سفید بزرگی را روی صورتش زده بود از من تشکر کرد و من چشمانم بدنبال ویلچر که بدرقه شان میکرد.
📲آقای محمود اسماعیلی
با دیدن چند تا عکس از کوچه های با صفای برفی آغمیون ،حال و هوای تان به سمت آغمیون سوق می دهیم .
@aghmiun
ارسالی آقا صابر زالی