eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹*من فقط معلم نیستم...*🌹 🔸 لنگان لنگان داشتم تو خیابون راه می‌رفتم که یه خانم زیبا و شیک‌پوش بهم نزدیک شد ازم پرسید: شما آقای نصیری هستید؟! گفتم: بله... گفت: من شاگرد شما بودم، دبیرستان توحید، یادتون میاد؟! با اینکه قیافش آشنا بود گفتم: نه! متاسفانه...! آخه من خیلی دانش‌آموز داشتم... و بعد ادامه دادم: خب مهم نیست، شما خوبید خانم...؟ گفت: بله! ممنون استاد، من شیمی خوندم و تا دکترا ادامه دادم، البته نه اون سال‌های جنگ، دکترام رو چند سال بعد گرفتم و در حال حاضر محقق هستم. آقای نصیری! سماک بحری هستم... شناختمش... آره خودش بود خیلی دلم می‌خواست از احوالش با خبر بشم و حالا دیده بودمش که فرد موفقی شده بود... یه هو رفتم به بیشتر از بیست سال پیش...! اون موقع‌ها با اینکه انقلاب شده بود و مدارس تفکیک شده بود ولی به علت کمبود دبیر بعضی از دبیران مرد مدارس دخترانه تدریس می‌کردند، من هم اون وقت‌ها به دانش‌آموزان دختر جبر درس می‌دادم... یادم اومد این دختر چند جلسه‌ای که صبح‌ها من کلاس داشتم دیر سر کلاس میومد و من هم همیشه دعواش می‌کردم و بدون اینکه چیزی بگه می‌رفت سر جاش... من هم کلی عصبی می‌شدم و  واسه اینکه بچه‌ها درس رو بفهمند، سریع درس رو ادامه می‌دادم... همیشه می‌خواستم واسه دیر کردش به مدیر بگم ولی یادم می‌رفت، تا اینکه یه روز زنگ آخر تویِ کلاس بغلی، آخرین نفری بودم که از کلاس می‌رفتم بیرون یه هو همین دانش‌آموز سماک بحری رو دیدم که به دیوار راهرو تکیه داده و تو چشماش پر از اشکه...! پرسیدم: سماک چی شده؟! با بغضی که تو گلوش بود جواب داد: پام پیچ خورده آقا حالا نمی‌دونم چه جوری برم خونه...! یه هو گفتم: بیا من می‌رسونمت اون وقت‌ها یه ماشین پیکان داشتم که هرکسی نداشت... جواب داد: نه آقا خونه‌مون دوره... گفتم: اشکالی نداره می‌رسونمت، میتونی تا ماشین یه جوری بیای؟ در حالی که برق خوشحالی تو چشماش موج می‌زد گفت: بله آقا...!! بلاخره هر جور بود خودش رو تا ماشین رسوند، من هم که به‌خاطر معذورات نمی‌تونستم دستش رو بگیرم، بلاخره به سمت خونه‌اش حرکت کردیم، وقتی آدرس می‌داد تازه متوجه شدم خونه‌اش خارج از شهر و در یکی از دهات اطراف قرار داره... وقتی رسیدیم سر یه جاده خاکی گفت: آقا تو همین جاده است، دیگه خودم میرم، ممنون... گفتم: نه! چه جوری میخوای بری...؟! میرسونمت... همین‌طور که می‌رفتیم، چون راه خیلی طولانی شد ازش پرسیدم: این جا رو با کی میای بری مدرسه؟! گفت: با هیشکی آقا! پیاده میام تا سر خیابون، ۵ صبح بلند میشم، اما خب گاهی بارون و باد باعث میشه کمی دیر برسم... داشتم دیوونه می‌شدم، این همه راه رو این دختر، پیاده میومد...!! خلاصه رسیدیم خونه‌شون، یه خونه روستایی دیدم که از امکانات اون زمان هم خیلی چیزها کم داشت، به سختی رفت بالا و گفت: بفرمایید... صدای پیرمردی از تو اتاق شنیده شد که پرسید: طاهره کیه؟! دانش‌آموزم جواب داد: آقا معلممه...! پیرمرد اصرار کرد که برم بالا و یه چایی بنوشم... من هم رفتم و بعد از سلام و احوال‌پرسی، پیرمرد که فهمیدم پدر طاهره دانش‌آموزم بود، گفت: آقا معلم این دختر همه زندگی منه، الان دو ساله مادرش رو از دست داده، منم مریضم، هم تو مزرعه کار میکنه، هم تو خونه به دو تا برادرهای کوچیکش هم میرسه، میگم دختر نمیخواد درس بخونی، راه به این درازی چه کاریه آخه...! ولی هی اصرار میکنه میخوام درس بخونم...، آه ببینین الان شما رو تو درد سر انداخته گفتم: این چه حرفیه...! در حالی که با بغضی که گلوم رو گرفته بود به زور چایی که طاهره آورده بود رو می‌خوردم، گفتم: ببخشید من دیگه باید برم... تمام راه رو که برمی‌گشتم گریه کردم... پیش خودم گفتم؛ من فقط یک معلم نیستم، من باید بیشتر از این‌ها از حال دانش‌آموزم باخبر باشم... از اون روز به بعد بهش زنگ‌های تفریح کمک می‌کردم... چند تا کتاب بهش دادم و دیگه دعواش نکردم، این‌ها تنها کاری بود که از دستم برمیومد... حالا اون با تمام وجود مشکلات این‌قدر موفق شده بود و من بهش افتخار می‌کردم... همین‌طور که لبخند می‌زدم، نگاش می‌کردم که یه هو از گذشته بیرون اومدم چون صدام زد: آقای نصیری!! و ادامه داد: خیلی خوشحال شدم دیدم‌تون، من هیچ وقت محبت‌هایی که به من کردید رو فراموش نمی‌کنم... گفتم: خواهش می‌کنم، من افتخار می‌کنم که چنین شاگردی داشتم... خداحافظی کرد و در حالی که ازم دور می‌شد پیش خودم گفتم: امیدوارم معلم‌های امروزی هم بدونند که فقط یک معلم نیستند....!! @aghmiun ارسالی آقای کردی
🔴 💠 پروانه به خرس گفت: دوستت دارم... خرس گفت: الان ميخوام بخوابم،باشه بيدار شم حرف ميزنيم. خرس به خواب زمستاني رفت و هيچوقت نفهميد که عمر پروانه فقط ۳ روز است. 💠"همديگر را دوست داشته باشيم؛ شايد فردايي نباشد" آدماي زنده به گل و محبت نياز دارن و مرده ها به فاتحه! ولي ما گاهي برعکس عمل مي‌کنيم! به مرده ها سر ميزنيم و گل مي‌بريم براشون، ولي راحت فاتحه زندگي بعضيارو مي‌خونيم! گاهي فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست! بيائيم ساده ترين چيز را از هم دريغ نکنيم🌷🌷 ممنون از مخاطب گرامی @aghmiun
کاش دینی بود به نام انسانیت و مذهبی به نام محبت... وقبله ای وجود داشت به نام عشق! نه ترس از خدا و نه وسوسه شیطان و نه وعده بهشت و نه هراس از جهنم... هیچ کدام نبود! و براستی که انسانیت بهترین آیین زمین است نیک و پاک زیستن نیازی به دین ندارد و انسانی زندگی کردن هیچ نیازی به اصلاح ندارد ‌@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادوچهار شیوا کنار بچه ها دراز کشید و به من گفت ت
آقا گفت : عزیزنمیشه .. اگر  خونه بگیرم از اینجا میرم و پشت سرمم نگاه نمی کنم .. فرح رو که بدبخت کردی زندگی منو به این حال و روز در آوردی بازم دست بر نمی داری ..یکساله داری تو گوشم می خونی آخه من زن می خواستم چیکار ؟ . من تند و تند و نون و کره و پنیر و مربا گذاشتم توی یک مجمعه چند تا چای هم ریختم و به پریناز گفتم ..تو جلو برو ؛ بریم پیش مامانت .. از در پشتی آشپزخونه رفتم توی راهرو که برم بالا .... چیزی که باید می فهمیدم فهمیده بودم .. دلم می خواست حرفای آقا رو به گوش شیوا برسونم و هر طوری بود  بین اونا رو صلح و صفا بر قرار کنم  و این بدترین درد برای عزیز بود .. نمی دونستم چطور ولی قصد کرده بودم آقا رو وادار کنم که اون زن رو طلاق بده ... در حالیکه مجمعه ناشتایی دستم بود هنوز پامو روی اولین پله نذاشته بودم که آقا از پنجره اتاق منو دید و صدا زد ..گلنار شیوا بیدار شده ؟ گفتم : نمی دونم آقا دیشب اصلا نخوابیدن .. حالشون خوب نبود ..اگر شما میاین براتون چای ببرم گفت : باشه تو برو منم الان میام .. وقتی وارد اتاق شدم دیدم شیوا رختخواب ها رو جمع کرده و در حالیکه پرستو توی بغلش بود  موهاشو طوری دورش ریخته بود که زخم هاش رو بپوشونه و پرستو از دیدنش ناراحت نشه .. من می دونستم اون چه رنجی از اون زخم ها می کشه و از این به بعد تا آخر عمرش باید همیشه این بار سنگین روی شونه هاش حمل کنه ... و شاید همین زخم ها هم باعث می شد در مقابل همه کوتاه بیاد و من با تمام قوا سعی می کردم مانع این کار بشم ... مجمعه رو گذاشتم  زمین و گفتم سلام شیوا جون چقدر خوشگل شدین ؛؛ مگه نه پریناز ؟ ... پریناز خودشو رسوند به مادرش و اون در حالیکه کاملا معلوم بود بالا تکلیف مونده وهنوز بشدت غمگین به نظر می رسید هر دو دخترشو با عشقی زیاد بغل کرد و در همون حال نگاهی به من انداخت پرسید .. عزت الله خان رو ندیدی ؟قبلا از اینکه من جواب بدم در باز شد و آقا وارد شد و  نگاهی به زن و بچه هاش انداخت  و گفت : صبح بخیر عزیزم ..به به ..خدا رو شکر ؛ می دونی چقدر آرزو داشتم تو و بچه ها رو اینطوری ببینم ؟ شیوا گفت : آره برای همین زن گرفتی ؛ می فهمم چقدر خوشحالی ,, برای همین  فورا براشون یک مادر آوردی و با خودت نگفتی هیچ کس مادر خودشون نمیشه .. عزت الله خان هر کاری باهام کردی بازم قبولت داشتم .. همیشه یک طورایی بهت حق می دادم و فکر می کردم این عزیزه که تو رو وادار می کنه ..اما این یکی توی کتم نمیره ..دلم حسابی ازت چرکین شده ...واقعا دلمو شکستی ... عزت الله خان رفت کنارشون نشست و در حالیکه دستشو برای نوازش برد روی سر شیوا چشمش پر از اشک شد ..و من توی دلم گفتم : آخیش آقا ی عزیز .... که صدای عزیز رو شنیدم که با فریاد می زد گلنار ؟گلنار ؟ و سومین گلنار همراه با نعره ای بود که ساختمون رو لرزوندشیوا گفت : عزت الله خان برو به مادرت بگو گلنار کارگر این خونه نیست .. من اونو به جای بهرخ دوست دارم ..و باید پیش من باشه حق نداره بهش امر و نهی کنه ... آقا گفت : بزار بره ببینیم چیکار داره ..درد سر درست نکن دیروز به اندازه ی کافی کشیدیم ..گلنار برو ببین چی میگه ... گفتم : شیوا جون شما بیا ناشتایی بخورین من میرم ..نگرانم نباشین من از پس خودم بر میام ... عزیز مثل شیر زخم خورده پایین پله ها ایستاده بود ..کم مونده بود منو بزنه .. مچ دستم رو گرفت و کشید و با تندی گفت : با من بیا ..چیه ؟چته ؟  دم در آوردی ؟ اینجا برای خودت جولان میدی ؟... گفتم : شما جولان رو به چی میگین؟ ..من نمی فهمم در مورد چی حرف می زنین .. گفت : چشم سفید کی به تو گفته بود توی این خونه فضولی کنی ... ببین تو دختر خوبی بودی کاری نکن که بندازمت بیرون .. گفتم : خانم اولا لازم نیست منو بندازین بیرون خودم میرم اصلا دوست ندارم اینجا بمونم و این جور چیزا رو ببینم .. دوم اینکه هر چی فکر می کنم شما خودتون هم نمی دونین دارین چیکار می کنین ... دهنشو به مسخره کج کرد و یک طور تحقیر آمیز که یعنی تو خر کی باشی با من اینطوری حرف می زنی گفت : مثلا چه کاری , علامه دهر ؟ گفتم : عزیز عقل من کارای شما رو درک نمی کنه با این کاراتون دارن همه ی بچه ها تون رو از دست میدین .. گفت : به تو مربوط نیست چه غلط های زیادی .. من دارم بهت میگم تو برای چی ناشتایی بردی بالا هر کس می خواد میاد همین پایین می خوره ...تو فضولی نکن .. ادامه دارد... @aghmiun
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سخاوت ممداف درحضور حاجی باباحسین اف ترانه معروف ایشان رامیخواند. 🌺هردواین اساتید موسیقی آذربایجانی به رحمت خدارفته اند، روحشون شاد که عمری راصرف شادکردن مردم کردند. @aghmiun
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ اگر روحی را دوست بدارید مانند این است که زندگی او را به زندگی خویش افزوده اید. بدینسان زندگانی شما وسعت می یابد و شما در دو مرکز خواهید زیست. اگر تمام دنیا را دوست بدارید در تمام دنیا خواهید زیست. "مهربابا" 🌓شبتون بخیر @aghmiun
صدای درون تو... - صدای درون تو....mp3
زمان: حجم: 3.6M
صبح 3 دی ❄️سلام صبحتون بخیر ❄️ امروز خورشید☀️ که از میانه درختان 🌲 رخ می نمود، آرزو کردم که طلوع خورشید☀️ غروب غم هاتون باشد و زندگیتون سرشار از لحظه هات ناب و دل انگیز🤍 ❄️صبحتون دل انگیز 🤍❄️ @aghmiun