eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سخاوت ممداف درحضور حاجی باباحسین اف ترانه معروف ایشان رامیخواند. 🌺هردواین اساتید موسیقی آذربایجانی به رحمت خدارفته اند، روحشون شاد که عمری راصرف شادکردن مردم کردند. @aghmiun
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ اگر روحی را دوست بدارید مانند این است که زندگی او را به زندگی خویش افزوده اید. بدینسان زندگانی شما وسعت می یابد و شما در دو مرکز خواهید زیست. اگر تمام دنیا را دوست بدارید در تمام دنیا خواهید زیست. "مهربابا" 🌓شبتون بخیر @aghmiun
صدای درون تو... - صدای درون تو....mp3
زمان: حجم: 3.6M
صبح 3 دی ❄️سلام صبحتون بخیر ❄️ امروز خورشید☀️ که از میانه درختان 🌲 رخ می نمود، آرزو کردم که طلوع خورشید☀️ غروب غم هاتون باشد و زندگیتون سرشار از لحظه هات ناب و دل انگیز🤍 ❄️صبحتون دل انگیز 🤍❄️ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادوپنج آقا گفت : عزیزنمیشه .. اگر  خونه بگیرم از
گفتم : همین دیگه ..مگه قبلا برای شیوا جون نمی بردین بالا .. چرا بی خودی خودتون رو ناراحت می کنین ؟ حالا چی فرق کرده ؟ .. عزیز همینطور که حرص می خورد  نشست روی مبل و گفت : تو نمی فهمی بچه ای ؛؛ آخه من نمی دونم حرف حسابم رو  برم به کی بزنم ؟ ببین گلنار برو با شیوا حرف بزن ..عزت الله زن گرفته ؛رفتیم حرف زدیم .. عقد کردیم امروز باید کارامون رو می کردیم که فردا مهمونی بگیریم و بیارمش بهش بگو اینو توی سرش فرو کنه که دیگه ناقص شده .. زنی نیست که به درد عزت الله بخوره ..باشه من میگم براش خونه بگیره همین جا توی تهرون زندگی کنه طلاقم نگیره ولی دیگه کار از کار گذشته و اون زن فردا میاد اینجا منم کاری از دستم بر نمیاد ... باور کن به خاطر خودش میگم اذیت میشه اگر بره بهتره ...گفتم : اونوقت شما از من می خواین این حرفایی که زدین رو به شیوا جون بگم ؟ گفت : اینطور که عزت الله می گفت اون به حرف تو گوش می کنه .. گفتم : آقا اشتباه بهتون گفتن این منم که به حرف شیوا خانم گوش می کنم ... عزیز ؟ اگر یک سئوال ازتون بکنم ناراحت نمیشین ؟ گفت : اگر فکر می کنی ناراحت میشم دهنت رو ببند من دیگه دارم دیوونه میشم دلم می خواد سر به بیابون بزارم ... بابا یکی تکلیف منو روشن کنه ... امیر حسام از اتاقش اومد بیرون و رفت طرف دستشویی و گفت : عزیز هر روز باید با داد و هوار شما بلند بشیم ؟ ساعت هنوز هفت نشده ... و در حالیکه امیر حسام درِ دستشویی رو بسته بود .. عزیز بلند گفت : شما ها که آبرو سرتون نمیشه ..من اصلا نخوابیدم که بیدار بشم ..بیاین بشینین تکلیف این زن رو روشن کنین ...ای خدا ؛ اصلا خوبه زنگ بزنم فرح بیاد .. عزت الله هم که دوباره رفت پیش زنشو همه چیز رو فراموش کرد ... امیر حسام اومد بیرون و نگاهی به من و نگاهی به عزیز کرد و سرشو به علامت افسوس تکون داد و گفت : چاله ای که کندین خودتون پر کنین .. عزیز گفت : ای پست فطرت ..تو نبودی ؟ عزت الله خان نبود ؟ فرح نبود؟ ..خدا رو شکر همه ی شما ها توی عقد کنون خوشحال و خندون بودین .. حالا چی شده یک مرتبه رنگ عوض کردین ... ؟ گفت : اون موقع ما نمی دونستم زن داداش خوب شده ..حالا خودتون می دونین و با اون زنی که به زور به داداشم غالب کردین .. و رفت به اتاقش .. عزیز دوباره رو کرد به من که عمدا بالا نمی رفتم تا شیوا و آقا تنها بمونن و گفت : ببین گلنار جون ..به خداوندی خدا من صلاح شیوا رو می خوام .. دیگه چه بخواد و چه نخواد عزت الله خان دوتا زن داره ...کاریست که شده ... همینطور که آروم میرفتم طرف پله ها گفتم : انشالله راهش پیدا میشه ... و برگشتم و پرسیدم : عزیز سئوالم رو بپرسم ؟ گفت : بگو ببینم چی میگی ،، گفتم : شیوا جون مادر نداره ..خدای نکرده اگر فرح خانم جای شیوا بود شما چیکار می کردین ؟ به نظرم همون کارو بکنین تا نماز و روزه هاتون قبول باشه ... و با سرعت رفتم بالا ...یکم پشت در ایستادم ..هیچ صدایی نبود .. زدم به در و باز کردم ..شیوا داشت گریه می کرد وبچه ها هر دو گز کرده بودن یک گوشه و بغض داشتن ... آقا سرشو گرفته بودبین دو دست و  کنارش نشسته بود ؛عصبی به نظرم رسید .. با صدای باز شدن در همینطور که گردنش رو خم کرده بود سرشو یکم آورد بالا و منو نگاه کرد .. و از جاش بلند شد و گفت : گلنار تو بهش بگو من درستش می کنم یکم بهم زمان بده .. حرف منو که دیگه قبول نداره ...و منتظر نشد که چیزی بگم و از در رفت بیرون ... رفتم کنار شیوا و نشستم ..با دستی که دستکش داشت بازوی منو گرفت و گفت : چی بهت گفت؟ اذیتت که نکرد ؟ .. گفتم : نه بابا ..مگه می تونه ؟ بهتون گفتم من مثل شما نیستم از پس خودم بر میام ..ازش نمی ترسم ... ولی یک چیزی فهمیدم ..اون الان خیلی ناراحته ..صبح که رفتم ناشتایی بیارم دیدم که با آقا جر و بحث می کردن .. آقا می گفت این آشی هست که تو برام پختی خودتون هم درستش کنین من اون زن رو طلاق میدم ...شیوا گفت : الان که یک چیز دیگه می گفت ..صبر کن ؛ با عجله نمیشه این کارو کرد ...گلنار من فکر می کنم بهتره ما از اینجا بریم ..این عزیز که من دیدم بالاخره اون زن رو میاره توی این خونه ...دیگه نمی خوام اون روز رو ببینم ... گفتم : آخه چرا توی این اتاق نشستین ؟ برین بیرون خودتون رو نشون بدین شما زن این خونه ای ..خوب معلومه تا اینطوری رفتار می کنین اونا هم هر کاری دلشون می خواد می کنن باید پای زندگیتون بایستین ..عزت الله خان اگر می خواست زن بگیره همون موقع که یکسال ازتون جدا بود این کارو می کرد ..شاید مجبورش کردن .. ما باید نجاتش بدیم ..با قهر کردن کار خودتون رو خراب تر می کنین ...گفت : گلنار نمیشه این یک واقعیته که صورت من خراب شده خودمم بدم میاد پس چرا باید انتظار داشته باشم بقیه منو تحمل کنن .. ادامه دارد... @aghmiun
سیاستمدارها مهمانان تاریخند و هنرمندان میزبانان تاریخ ! . کمتر کسی هست که بیاد بیاورد شاهان معاصر دوران حافظ و سعدی چه کسی بوده اند ! @aghmiun
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم، که از تراکم اندیشه های پَست تهی باشد ...! - فروغ فرخزاد | دلگویه @aghmiun