کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادوپنج آقا گفت : عزیزنمیشه .. اگر خونه بگیرم از
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتاوشش
گفتم : همین دیگه ..مگه قبلا برای شیوا جون نمی بردین بالا ..
چرا بی خودی خودتون رو ناراحت می کنین ؟ حالا چی فرق کرده ؟ ..
عزیز همینطور که حرص می خورد نشست روی مبل و گفت : تو نمی فهمی بچه ای ؛؛ آخه من نمی دونم حرف حسابم رو برم به کی بزنم ؟
ببین گلنار برو با شیوا حرف بزن ..عزت الله زن گرفته ؛رفتیم حرف زدیم ..
عقد کردیم امروز باید کارامون رو می کردیم که فردا مهمونی بگیریم و بیارمش بهش بگو اینو توی سرش فرو کنه که دیگه ناقص شده ..
زنی نیست که به درد عزت الله بخوره ..باشه من میگم براش خونه بگیره همین جا توی تهرون زندگی کنه طلاقم نگیره ولی دیگه کار از کار گذشته و اون زن فردا میاد اینجا منم کاری از دستم بر نمیاد ...
باور کن به خاطر خودش میگم اذیت میشه اگر بره بهتره ...گفتم : اونوقت شما از من می خواین این حرفایی که زدین رو به شیوا جون بگم ؟
گفت : اینطور که عزت الله می گفت اون به حرف تو گوش می کنه ..
گفتم : آقا اشتباه بهتون گفتن این منم که به حرف شیوا خانم گوش می کنم ...
عزیز ؟ اگر یک سئوال ازتون بکنم ناراحت نمیشین ؟
گفت : اگر فکر می کنی ناراحت میشم دهنت رو ببند من دیگه دارم دیوونه میشم دلم می خواد سر به بیابون بزارم ...
بابا یکی تکلیف منو روشن کنه ...
امیر حسام از اتاقش اومد بیرون و رفت طرف دستشویی و گفت : عزیز هر روز باید با داد و هوار شما بلند بشیم ؟ ساعت هنوز هفت نشده ...
و در حالیکه امیر حسام درِ دستشویی رو بسته بود ..
عزیز بلند گفت : شما ها که آبرو سرتون نمیشه ..من اصلا نخوابیدم که بیدار بشم ..بیاین بشینین تکلیف این زن رو روشن کنین ...ای خدا ؛ اصلا خوبه زنگ بزنم فرح بیاد ..
عزت الله هم که دوباره رفت پیش زنشو همه چیز رو فراموش کرد ...
امیر حسام اومد بیرون و نگاهی به من و نگاهی به عزیز کرد و سرشو به علامت افسوس تکون داد و گفت : چاله ای که کندین خودتون پر کنین ..
عزیز گفت : ای پست فطرت ..تو نبودی ؟ عزت الله خان نبود ؟ فرح نبود؟ ..خدا رو شکر همه ی شما ها توی عقد کنون خوشحال و خندون بودین ..
حالا چی شده یک مرتبه رنگ عوض کردین ... ؟ گفت : اون موقع ما نمی دونستم زن داداش خوب شده ..حالا خودتون می دونین و با اون زنی که به زور به داداشم غالب کردین ..
و رفت به اتاقش ..
عزیز دوباره رو کرد به من که عمدا بالا نمی رفتم تا شیوا و آقا تنها بمونن و گفت : ببین گلنار جون ..به خداوندی خدا من صلاح شیوا رو می خوام ..
دیگه چه بخواد و چه نخواد عزت الله خان دوتا زن داره ...کاریست که شده ...
همینطور که آروم میرفتم طرف پله ها گفتم : انشالله راهش پیدا میشه ...
و برگشتم و پرسیدم : عزیز سئوالم رو بپرسم ؟ گفت : بگو ببینم چی میگی ،،
گفتم : شیوا جون مادر نداره ..خدای نکرده اگر فرح خانم جای شیوا بود شما چیکار می کردین ؟ به نظرم همون کارو بکنین تا نماز و روزه هاتون قبول باشه ...
و با سرعت رفتم بالا ...یکم پشت در ایستادم ..هیچ صدایی نبود ..
زدم به در و باز کردم ..شیوا داشت گریه می کرد وبچه ها هر دو گز کرده بودن یک گوشه و بغض داشتن ...
آقا سرشو گرفته بودبین دو دست و کنارش نشسته بود ؛عصبی به نظرم رسید ..
با صدای باز شدن در همینطور که گردنش رو خم کرده بود سرشو یکم آورد بالا و منو نگاه کرد .. و از جاش بلند شد و گفت : گلنار تو بهش بگو من درستش می کنم یکم بهم زمان بده ..
حرف منو که دیگه قبول نداره ...و منتظر نشد که چیزی بگم و از در رفت بیرون ...
رفتم کنار شیوا و نشستم ..با دستی که دستکش داشت بازوی منو گرفت و گفت : چی بهت گفت؟ اذیتت که نکرد ؟ ..
گفتم : نه بابا ..مگه می تونه ؟ بهتون گفتم من مثل شما نیستم از پس خودم بر میام ..ازش نمی ترسم ...
ولی یک چیزی فهمیدم ..اون الان خیلی ناراحته ..صبح که رفتم ناشتایی بیارم دیدم که با آقا جر و بحث می کردن ..
آقا می گفت این آشی هست که تو برام پختی خودتون هم درستش کنین من اون زن رو طلاق میدم ...شیوا گفت : الان که یک چیز دیگه می گفت ..صبر کن ؛ با عجله نمیشه این کارو کرد ...گلنار من فکر می کنم بهتره ما از اینجا بریم ..این عزیز که من دیدم بالاخره اون زن رو میاره توی این خونه ...دیگه نمی خوام اون روز رو ببینم ...
گفتم : آخه چرا توی این اتاق نشستین ؟
برین بیرون خودتون رو نشون بدین شما زن این خونه ای ..خوب معلومه تا اینطوری رفتار می کنین اونا هم هر کاری دلشون می خواد می کنن باید پای زندگیتون بایستین ..عزت الله خان اگر می خواست زن بگیره همون موقع که یکسال ازتون جدا بود این کارو می کرد ..شاید مجبورش کردن ..
ما باید نجاتش بدیم ..با قهر کردن کار خودتون رو خراب تر می کنین ...گفت : گلنار نمیشه این یک واقعیته که صورت من خراب شده خودمم بدم میاد پس چرا باید انتظار داشته باشم بقیه منو تحمل کنن ..
ادامه دارد...
@aghmiun
Moein- موزیکِ تو04 - Eshghe Man Mano Seda Kon.mp3
زمان:
حجم:
4M
🌼Eshghe Man Mano Seda Kon.
🎼 @aghmiun
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘نکته بهداشتی برای نگهداری ترشی وآبلیمو
@aghmiun
سیاستمدارها مهمانان تاریخند و هنرمندان میزبانان تاریخ !
.
کمتر کسی هست که بیاد بیاورد شاهان معاصر دوران حافظ و سعدی چه کسی بوده اند !
@aghmiun
MohammadReza Shajarian [Msbmusic.IR] MohammadReza Shajarian - Saman Boyan.mp3
زمان:
حجم:
10M
MohammadReza Shajarian - Saman Boyan
🎼 @aghmiun
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من در جستجوی
قطعه ای از آسمان پهناور هستم،
که از تراکم
اندیشه های پَست تهی باشد ...!
- فروغ فرخزاد | دلگویه
@aghmiun
چی بگم؟ با کی بگم؟😂😂
از محمدحسن حسامی محولاتی
ای عمو جان، ز گرانی چی بگم؟ با کی بگم؟
زین بلای همگانی، چی بگم؟ با کی بگم؟
از گرانی، همه چون من نگرانند، ولی
آخر از این نگرانی، چی بگم؟ با کی بگم؟
این گرانی، به خدا دشمن جان من و توست
من ازین دشمن جانی، چی بگم؟ با کی بگم؟
باعث و بانی این وضع قاراشمیش کیه؟
من ازین باعث و بانی، چی بگم؟ با کی بگم؟
می شود قیمت هر چیز گران، آن به آن
من ازین قیمت آنی، چی بگم؟ با کی بگم؟
گوسفندِ گله را گرگ گرانی زد و رفت
من ازین وضع شبانی، چی بگم؟ با کی بگم؟
باز گویید که خوش میگذرد بر همه کس
من ازین خوشگذرانی، چی بگم؟ با کی بگم؟
طاقتم طاق شد از این همه بیسامانی
گر شدم من عصبانی، چی بگم؟ با کی بگم؟
رنگینکمان طنز، حسامی محولاتی، ص ۱۰۵.
#شعر_طنز
#گرانی
@aghmiun
چرامردهابه زنهادروغ میگویند،عصبانی میشوندو....mp3
زمان:
حجم:
31.8M
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
☹️چرامردهابه خانمهادروغ میگویند؟
😡چرامردها خشمگین میشوند؟
وچرامردها...
(کیفیت نامطلوب صدادربرخی تایمهامربوط به قطع ووصل اینستاحاصل ازسرعت کم وفیلترینگ!! میباشد.)
@aghmiun
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگویند ورزش چشم که توسط انسیتو چشم پزشکان ژاپن برای افراد خصوصاً کسانی که بالای 50 سال دارند، طراحی شده است.
این تمرین را در هفته حداقل سه بار انجام دهید مطمئناً اثرات مثبتش را خواهید دید. حتما تا آخر ببینید.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتاوشش گفتم : همین دیگه ..مگه قبلا برای شیوا جون ن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتادوهفت
همین الان که داشتم با عزت الله حرف می زدم همش می ترسیدم چشمش به زخم هام بیفته ..حتی از بچه ها م خجالت می کشم ..
و نگاهی از سر مهر به من کرد و گفت : نمی دونم چرا فقط جلوی تو راحتم ..شاید برای اینکه توجهی بهش نداری و طوری رفتار می کنی که اصلا زخم منو نمی ببینی ...
گفتم :یک فکری ؛؛ بیاین یک چیزی درست کنیم که ببندیم به موهاتون طوری که این طرف صورت شما رو بگیره ..
بعد یکم آرایش کنین و بریم پایین و دستور ناهار ظهر رو بدین ..یا نه ؛؛
با هم یک چیزی برای خودمون درست کنیم و بر داریم بیام بالا بخوریم ..
اینطوری همه می فهمن که شما واقعا برگشتین که بمونین ...
مگه برای دیدن بچه ها آه نمی کشیدین ؟ حالا چی شده ؟ می خواستین بیان که اونا رو غمگین و پژمرده کنین ؟ نیگا ؛ چطوری دارن به ما نگاه می کنن ؟
تو رو قران به خودتون بیاین ...به خاطر اینکه پیش بچه ها بمونین این کارو بکنین ..
نگاهی از روی غم به من انداخت و گفت : آخه من از جنگیدن بدم میاد .. تا کی به این جنگ ادامه بدم ؟
اگر بچه هامو بر دارم و برم راحت زندگی می کنم ..من آدم هایی رو که کینه دارن و بدی می کنن نمی فهمم ..
درک شون نمی کنم,, پس نمی تونم با هاشون سر جنگ داشته باشم ...من فقط همینو می دونم که عزت الله خان نباید این کارو می کرد ...و همینطور که هق و هق می زد دستهاشو گذاشت روی صورتشو و گفت : باورم نمیشه ..شوهر من زن گرفته ..برای من غیر قابل قبوله که عزت الله خان خواسته باشه زن دیگه ای رو به جای من بیاره ..
خیلی برام سخته ..نمی تونم اونو ببخشم ...نمیشه ؛؛دلم دیگه باهاش صاف نیست ..
گفتم : آقا مثل خورشیده وقتی نورش می تابه انتخاب نمی کنه باید به کی بتابه و به کی نتابه .. چون مهربونه تحت تاثیر مادرش قرار می گیره ..
فقط به نظر میاد که مرد قوی و محکمیه ..ولی اینطور نیست خیلی زود یک نفر می تونه رای اونو عوض کنه ..و حتی گولش بزنه ..
و این شما هستین که باید نزارین مردی رو که اینقدر دوست دارین از دست بدین ...تو رو خدا قبول کنین ضرر که نداره ..
شیوا جون ؟ هان ؟چی میگین ؟ ..
یکم به دیوار روبرو خیره شد و از جاش بلند شد؛؛و مثل همیشه دردی که توی سینه اش بود رو بشکل آهی بلند و صدا دار بیرون داد وچشمهای آبی شیشه اش پر از اشک شد گفت : نمی دونم ..خیلی گیجم ..
ولی باشه این بارم به حرف تو گوش می کنم ....
و تا اون رفت صورتشو بشوره ..منم رفتم توی اتاقی که مال شیوا بود و حالا ما وسایلشو موقتی چیده بودیم ..و هنوز چمدون های باز نشده کنار اتاق بود ..
درِ چمدون رو باز کردم و یک رو سری ابریشم سبز و قرمز داشت بر داشتم و با لوازم آرایشش بردم توی سالن ...
وقتی موهای زیتونی رنگ منگول منگولشو شونه کرد و پشت سرش ریخت ..
لبه ی دولای روسری رو چهار لا کردم و گوشه های اونو بردم زیر موهاشو زیر گلوش گره زدم ..
و اینطوری هم زخم صورتشو هم گردنش تا حدی از جلوی دید پنهون شد ..
و بالاخره چهارتایی در حالیکه شیوا کمی آرایش کرده بود و لباس قشنگی به تن داشت و مثل ماه شب چهارده زیبا شده بود ..از پله ها اومدیم پایین ..
گوشه ی سالن آقا و امیر حسام و عزیز داشتن جر و بحث می کردن البته خیلی آهسته ..
هر سه نفر نظرشون به ما جلب شد ..
بدون اینکه به اونا نگاه کنه ..دست بچه ها رو گرفته بود و از کنارشون رد شد تا بره اتاق بچه ها به من گفت : به شوکت خانم بگو بیاد کمک تا وسایل بچه ها رو ببرم توی اتاق بالا ..
می خوام نزدیک خودم باشن ...
آقا فورا از جاش بلند شد و گفت : من و امیر حسام امروز خونه ایم؛ بهت کمک می کنیم ...
و به دنبال شیوا رفتن به اتاق بچه ها .....
عزیز چشم غره ای رفت ولی حرفی نزد؛؛ بلند شد و با حرص رفت توی اتاقش لباس پوشید و آماده شد و بلند طوری که همه بشنون به شوکت گفت : من میرم خونه ی محترم خانم ..ناهار هم نمیام ...
عزت الله خان از اتاق صداشو شنید و فورا اومد و گفت : چیکار می کنی عزیز ؟ بهت که گفتم بعد از ظهر خودم میرم ..
عزیز گفت : لازم نکرده ..تو برو ببین زنت یک وقت بهش بر نخوره ..و درو زد بهم و رفت ....
امیر حسام گفت : داداش من به شیوا خانم کمک می کنم شما برو باز عزیز دسته گلی به آب نده ..
آقا گفت : بزار هر کاری می خواد بکنه ..لجبازه همین الان حرف زدیم و قرار بود من خودم برم و جریان رو بگم ..باز سر خود راه افتاد می دونم یک کاری دستمون میده ..
امیر حسام گفت : داداش ببخشید تقصیر خودتونه چرا به حرفاش اهمیت میدین ؟ چرا می زارین عقیده اش رو به شما تحمیل کنه ..
من که اجازه نمیدم ..
آقا گفت : تو بله ..می تونی چون مسئولیت این خونه با منه ..اونم مادرمه نمی خوام اذیتش کنم ....
آقا رفت طرف پنجره و با نگرانی گفت ..ببین داره برف میاد ..توی این هوا حتما گیر می کنه
ادامه دارد...
@aghmiun