eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتاوشش گفتم : همین دیگه ..مگه قبلا برای شیوا جون ن
همین الان که داشتم با عزت الله حرف می زدم همش می ترسیدم چشمش به زخم هام بیفته ..حتی از بچه ها م خجالت می کشم .. و نگاهی از سر مهر به من کرد و گفت : نمی دونم چرا فقط جلوی تو راحتم ..شاید برای اینکه توجهی بهش نداری و طوری رفتار می کنی که اصلا زخم منو نمی ببینی ... گفتم :یک فکری ؛؛  بیاین یک چیزی درست کنیم که ببندیم به موهاتون طوری که این طرف صورت شما رو بگیره .. بعد یکم آرایش کنین و بریم پایین و دستور ناهار ظهر رو بدین ..یا نه ؛؛ با هم یک چیزی برای خودمون درست کنیم و بر داریم بیام بالا بخوریم .. اینطوری همه می فهمن که شما واقعا برگشتین که بمونین  ... مگه برای دیدن بچه ها آه نمی کشیدین ؟ حالا چی شده ؟ می خواستین بیان که اونا رو غمگین و پژمرده کنین ؟ نیگا ؛ چطوری دارن به ما نگاه می کنن ؟ تو رو قران به خودتون بیاین ...به خاطر اینکه پیش بچه ها بمونین این کارو بکنین .. نگاهی از روی غم به من انداخت و گفت : آخه من از جنگیدن بدم میاد .. تا کی به این جنگ ادامه بدم ؟ اگر بچه هامو بر دارم و برم راحت زندگی می کنم ..من آدم هایی رو که کینه دارن و بدی می کنن نمی فهمم .. درک شون نمی کنم,, پس نمی تونم با هاشون سر جنگ داشته باشم ...من فقط همینو می دونم که عزت الله خان نباید این کارو می کرد ...و همینطور که هق و هق می زد دستهاشو گذاشت روی صورتشو و گفت : باورم نمیشه ..شوهر من زن گرفته ..برای من غیر قابل قبوله که  عزت الله خان خواسته باشه زن دیگه ای رو به جای من بیاره .. خیلی برام سخته ..نمی تونم اونو ببخشم ...نمیشه ؛؛دلم دیگه باهاش صاف نیست .. گفتم : آقا مثل خورشیده وقتی نورش می تابه انتخاب نمی کنه باید به کی بتابه و به کی نتابه .. چون مهربونه تحت تاثیر مادرش قرار می گیره .. فقط به نظر میاد که مرد قوی و محکمیه ..ولی اینطور نیست خیلی زود یک نفر می تونه رای اونو عوض کنه ..و حتی گولش بزنه .. و این شما هستین که باید نزارین مردی رو که اینقدر دوست دارین از دست بدین ...تو رو خدا قبول کنین ضرر که نداره .. شیوا جون ؟ هان ؟چی میگین ؟  .. یکم به دیوار روبرو خیره شد و از جاش بلند شد؛؛و مثل همیشه دردی که توی سینه اش بود رو بشکل آهی بلند و صدا دار بیرون داد وچشمهای آبی شیشه اش پر از اشک شد  گفت : نمی دونم ..خیلی گیجم .. ولی باشه این بارم به حرف تو گوش می کنم .... و تا اون  رفت صورتشو بشوره ..منم رفتم توی اتاقی که مال شیوا بود و حالا ما وسایلشو موقتی چیده بودیم ..و هنوز چمدون های باز نشده کنار اتاق بود  .. درِ چمدون رو باز کردم و یک رو سری ابریشم سبز و قرمز داشت بر داشتم و با  لوازم آرایشش بردم توی سالن ... وقتی موهای زیتونی رنگ منگول منگولشو شونه کرد و پشت سرش ریخت .. لبه ی دولای روسری رو چهار لا کردم و گوشه های اونو بردم زیر موهاشو زیر گلوش گره زدم .. و اینطوری  هم زخم صورتشو هم گردنش  تا حدی از جلوی دید پنهون شد .. و بالاخره چهارتایی در حالیکه شیوا کمی آرایش کرده بود و لباس قشنگی به تن داشت  و مثل ماه شب چهارده زیبا شده بود ..از پله ها اومدیم پایین .. گوشه ی سالن آقا و امیر حسام و عزیز داشتن جر و بحث می کردن البته خیلی آهسته .. هر سه نفر نظرشون به ما جلب شد .. بدون اینکه به اونا نگاه کنه ..دست بچه ها رو گرفته بود و از کنارشون رد شد تا بره اتاق بچه ها  به من گفت : به شوکت خانم بگو بیاد کمک تا وسایل بچه ها رو ببرم توی اتاق بالا .. می خوام نزدیک خودم باشن ... آقا فورا از جاش بلند شد و گفت : من و امیر حسام امروز خونه ایم؛  بهت کمک می کنیم ... و به دنبال شیوا رفتن به اتاق بچه ها ..... عزیز چشم غره ای رفت ولی حرفی نزد؛؛  بلند شد و با حرص رفت توی اتاقش لباس پوشید و آماده شد و بلند طوری که همه بشنون  به شوکت گفت : من میرم خونه ی محترم خانم ..ناهار هم نمیام ... عزت الله خان از اتاق صداشو شنید و فورا اومد و گفت : چیکار می کنی عزیز ؟ بهت که گفتم بعد از ظهر خودم میرم .. عزیز گفت : لازم نکرده ..تو برو ببین زنت یک وقت بهش بر نخوره ..و درو زد بهم و رفت .... امیر حسام گفت : داداش من به شیوا خانم کمک می کنم شما برو باز عزیز  دسته گلی به آب نده .. آقا گفت : بزار هر کاری می خواد بکنه ..لجبازه همین الان حرف زدیم و قرار بود من خودم برم و جریان رو بگم ..باز سر خود راه افتاد می دونم یک کاری دستمون میده .. امیر حسام گفت : داداش ببخشید تقصیر خودتونه چرا به حرفاش اهمیت میدین ؟ چرا می زارین عقیده اش رو به شما تحمیل کنه .. من که اجازه نمیدم .. آقا گفت : تو بله ..می تونی چون مسئولیت این خونه با منه ..اونم مادرمه نمی خوام  اذیتش کنم .... آقا رفت طرف پنجره و با نگرانی گفت ..ببین داره برف میاد ..توی این هوا حتما گیر می کنه ادامه دارد... @aghmiun
"داستانی در ایران هست که می گوید سه مرد که هرکدام از آنها یکی از این سه ماده(عرق،تریاک و حشیش) را مصرف کرده بودند، نیمه شب پشت دروازه شهری رسیدند. آن مرد که مست مِی بود چون دروازه را بسته یافت به فریاد بلند گفت: زود دروازه را بشکنیم، من آن را با شمشیر از هم می درم! مردی که از تریاک نشئه بود گفت: نه تا آفتاب درآید در اینجا صبر می کنیم بی دردسرتر است که صبح که دروازه را باز کردند توی شهر برویم. مرد سوم که حشیش کشیده بود و در عالم هپروت سیر می کرد آهسته و نجوا مانند گفت: هیچکدام از این دو راه خوب نیست، اگر در سوراخ کلید دقیق بشویم و هیکل خود را خوب باریک کنیم، می توانیم از این سوراخ بگذریم و وارد شهر بشویم" 🗞 @Aghmiun
🔘خدمت اعضای جدیدمون خصوصا جناب آقای جوادرستمی خیر مقدم عرض میکنیم. به کانال خودتون خوش اومدید. 🙏🙏 کانال آناوطن آغمیون @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادوهفت همین الان که داشتم با عزت الله حرف می زدم
با رفتن عزیز انگار جو خونه عوض شد ..مثل این بود که یکی دست و پای همه ی ما رو بسته بود که با رفتن اون نفس راحتی کشیدیم .. من با پریناز و پرستو بازی می کردیم ومی خندیدیم ؛؛ بقیه وسایل رو بردن بالا .. شوکت خانم میز ناهار رو چید و منم کمک کردم و دور هم نشستن شیوا به من گفت بیا اینجا گلنار ؛؛ پیش من بشین ... و برای اولین بار من سر میزناهار خوری  نشستم و بدون عزیز چه ناهار لذت بخشی رو خوردیم .. ..عزت الله خان مدام سعی می کرد دل شیوا رو بدست بیاره و خوش خدمتی می کرد ... ولی هیچکدوم نمی تونستیم فراموش کنیم که عزیز کجا رفته و نگران عاقبت کار بودیمبعد از ناهار آقا به شیوا گفت : بریم بالا باهات کار دارم .. وقتی اونا رفتن امیرحسام هم پرستو رو بغل کرد و رفت و من به شوکت خانم کمک کردم و ظرف ها رو شستم در حالیکه پریناز مدام توی دست و پای من بود و باهاش حرف می زدم و سرشو گرم می کردم نگران عاقبت کار بودم ... حتی شوکت هم نگران بود و به من گفت : وای به وقتی که خانم برگرده ..و این نشون می داد عزیز تنها شده ... کارم که تموم شد خواستم بچه ها رو بر دارم و ببرم بخوابونم .. پرستو توی بغل امیر حسام خوابیده بود .. گفت : گلنار بیا بگیرش .. وقتی رفتم جلو ازم پرسید : بهم بگو شیوا خانم چطوری فهمید خوب شده ؟ گفتم : من فهمیدم .. با تعجب گفت : تو؟ از کجا فهمیدی ؟ مگه سر در میاری  ؟ گفتم : سر در آوردن نمی خواست ...از عزیز ؛آقا ؛ شیوا خانم شنیده بودم که خوره چطوریه ..اما توی این یکسال حتی ذره ای زخم ها زیاد نشدن ... حتی همینطور که می بینین زخم های قبلی هم خوب شدن ..اینطوری فهمیدم .. گفت : وقتی میگم تو دو برابر این قدت زیر زمینه راست گفتم .. داداش ازت خیلی تعریف می کرد ..دختر با عرضه ای هستی ؟ اگر درس بخونی به جاهای خوبی میرسی ... گفتم : می خونم ..حتما این کار رو می کنم ولی الان خوندن و نوشتن بلدم ..شیوا جون یادم داده .. نگاهی پر از محبت به من کرد و گفت : باریکلا ؛؛ خوشم اومد ؛ گفتم : آقا میشه یک خواهش ازتون بکنم ؟ گفت : آره ؛آره بگو .. گفتم : میشه هوای شیوا خانم رو بیشتر داشته باشین ؟ گفت : تو خواهش می کنی ؟ لازم نیست ، دارم ..تازه داداشم هم حواسش هست .... و پرستو رو داد بغل من و ادامه داد ..منم اگر زن بگیرم میسپرمش دست توهمینطور که بچه روی دستم بود گفتم : آقا  حالا که ما  برگشتیم ..باید رادیو شما رو پس بدم ؟ خندید و گفت : بدم که نمیاد ..راستی می دونی وقتی دادم و تو رفتی پشیمون شدم .. می دونستی هنوز توی ایران نیومده ؟ اینو از فرنگ آورده بودن یکی از دوستای بابام ... ولی مال تو باشه ..اینجا که برق هست منم رادیو دارم ... گفتم : ممنون ولی ..میشه چهارتا باطری برای من بگیرین ؟ یکبار اون پسره یونس برام گرفت ولی رفته بود گرگان و برگشته بود دیگه نشد بره .. الان کار نمی کنه .. گفت: یونس کی بود ؟ گفتم پسر سلیمان ؟ گفت : نمیشناسم  .. و همینطور که لبخندی روی لبش بود و نگاهی مهربون داشت ادامه داد  : باشه برات می گیرم ....آهسته طوری که پرستو بیدار نشه از پله ها رفتم بالا ..و نمی دونم چرا ؛ یادم نبود که شیوا و آقا اومده بودن بالا .. یا اصلا فکرشم نمی کردم توی اتاق بچه ها باشن .. با شونه ی چپم زدم به در و باز شد ..چیزی که دیدم شاید اول خوشایند نبود و من فورا رومو برگردوندم و با سرعت رفتم به سالن ... بدنم می لرزید و قلبم تند می زد ..خجالت کشیدم .. اما ته دلم خوشحال بودم وقتی اونا رو توی بغل هم دیدم ... مدتی بعد زیر یک لحاف بزرگ من کنار  پریناز و پرستو نزدیک بخاری دراز کشیده بودم و از دور برفی رو که از آسمون میومد پایین تماشا می کردم .. نگران برگشتن عزیز بودم اما مدام و بی اختیار یاد چیزی که دیده بودم می افتادم ..و با رضایتی که توی صورتم حس می کردم خوابم برد ...با احساس سرما بیدار شدم ..اتاق داشت سرد می شد لحاف رو دور بچه ها پیچیدم و درسالن  رو بستم تا  برم پایین  برای بخاری نفت بیارم . درِ اتاق بچه ها بسته بود نگاهی به اون د بسته انداختم و از اینکه  دو نفری رو که خیلی دوستشون داشتم کنار هم خوابیدن حس خوبی بهم دست داد و امیدوار شدم که مشکل بزرگی که براشون پیش اومده از بین بره ...و از این فکر حالت چابکی بهم دست داد ... بالای پله ها ایستادم دستم رو بردم بالا ودر حالیکه نقش بازی می کردم  گفتم : و دختر شاه پریون وارد قصر پادشاه شد ..اووووگوش تا گوش مردم برای عرض ادب به اون منتظر بودن .. وقتی دختر شاه پریون با اون لباس سفید توری از در بزرگ قصر وارد شد ..همه جلوش تعظیم کردن ..اون با فخر در حالیکه گردنبد الماسش می درخشید و گوشواره هاش تا روی گردنش آویزان بود و دنباله ی لباسش روی زمین کشیده میشد ؛ بطرف پسر پادشاه که تمام قد به افتخار ورود ش ایستاده بود قدم بر داشت .. ادامه دارد... @aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه جای ایران سرای من است دماوند با شکوه @ aghmiun
45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘تصاویری از منطقه گردشگری سهزاب آغمیون که قطعا درآینده نه چندان دور بیشتر ازاینم آبادتر خواهدشدهمراه باترانه ی هنرمند شهیرمون رحیم شهریاری وتدوین بنده تقدیم نگاه شماهمراهان گرانقدرمان. ارادتمند، محمدفرازی @aghmiun