1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک غذای خوشمزه و خوشگل و ساده
@aghmiun
🔘خدمت اعضای جدیدمون خصوصا جناب آقای جوادرستمی خیر مقدم عرض میکنیم.
به کانال خودتون خوش اومدید. 🙏🙏
کانال آناوطن آغمیون
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادوهفت همین الان که داشتم با عزت الله حرف می زدم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتادوهشت
با رفتن عزیز انگار جو خونه عوض شد ..مثل این بود که یکی دست و پای همه ی ما رو بسته بود که با رفتن اون نفس راحتی کشیدیم ..
من با پریناز و پرستو بازی می کردیم ومی خندیدیم ؛؛
بقیه وسایل رو بردن بالا ..
شوکت خانم میز ناهار رو چید و منم کمک کردم و دور هم نشستن شیوا به من گفت بیا اینجا گلنار ؛؛ پیش من بشین ...
و برای اولین بار من سر میزناهار خوری نشستم و بدون عزیز چه ناهار لذت بخشی رو خوردیم ..
..عزت الله خان مدام سعی می کرد دل شیوا رو بدست بیاره و خوش خدمتی می کرد ...
ولی هیچکدوم نمی تونستیم فراموش کنیم که عزیز کجا رفته و نگران عاقبت کار بودیمبعد از ناهار آقا به شیوا گفت : بریم بالا باهات کار دارم ..
وقتی اونا رفتن امیرحسام هم پرستو رو بغل کرد و رفت و من به شوکت خانم کمک کردم و ظرف ها رو شستم در حالیکه پریناز مدام توی دست و پای من بود و باهاش حرف می زدم و سرشو گرم می کردم نگران عاقبت کار بودم ...
حتی شوکت هم نگران بود و به من گفت : وای به وقتی که خانم برگرده ..و این نشون می داد عزیز تنها شده ...
کارم که تموم شد خواستم بچه ها رو بر دارم و ببرم بخوابونم ..
پرستو توی بغل امیر حسام خوابیده بود ..
گفت : گلنار بیا بگیرش ..
وقتی رفتم جلو ازم پرسید : بهم بگو شیوا خانم چطوری فهمید خوب شده ؟
گفتم : من فهمیدم ..
با تعجب گفت : تو؟ از کجا فهمیدی ؟ مگه سر در میاری ؟
گفتم : سر در آوردن نمی خواست ...از عزیز ؛آقا ؛ شیوا خانم شنیده بودم که خوره چطوریه ..اما توی این یکسال حتی ذره ای زخم ها زیاد نشدن ...
حتی همینطور که می بینین زخم های قبلی هم خوب شدن ..اینطوری فهمیدم ..
گفت : وقتی میگم تو دو برابر این قدت زیر زمینه راست گفتم ..
داداش ازت خیلی تعریف می کرد ..دختر با عرضه ای هستی ؟ اگر درس بخونی به جاهای خوبی میرسی ...
گفتم : می خونم ..حتما این کار رو می کنم ولی الان خوندن و نوشتن بلدم ..شیوا جون یادم داده ..
نگاهی پر از محبت به من کرد و گفت : باریکلا ؛؛ خوشم اومد ؛
گفتم : آقا میشه یک خواهش ازتون بکنم ؟
گفت : آره ؛آره بگو ..
گفتم : میشه هوای شیوا خانم رو بیشتر داشته باشین ؟
گفت : تو خواهش می کنی ؟ لازم نیست ، دارم ..تازه داداشم هم حواسش هست ....
و پرستو رو داد بغل من و ادامه داد ..منم اگر زن بگیرم میسپرمش دست توهمینطور که بچه روی دستم بود گفتم : آقا حالا که ما برگشتیم ..باید رادیو شما رو پس بدم ؟
خندید و گفت : بدم که نمیاد ..راستی می دونی وقتی دادم و تو رفتی پشیمون شدم ..
می دونستی هنوز توی ایران نیومده ؟ اینو از فرنگ آورده بودن یکی از دوستای بابام ...
ولی مال تو باشه ..اینجا که برق هست منم رادیو دارم ...
گفتم : ممنون ولی ..میشه چهارتا باطری برای من بگیرین ؟ یکبار اون پسره یونس برام گرفت ولی رفته بود گرگان و برگشته بود دیگه نشد بره ..
الان کار نمی کنه ..
گفت: یونس کی بود ؟
گفتم پسر سلیمان ؟
گفت : نمیشناسم ..
و همینطور که لبخندی روی لبش بود و نگاهی مهربون داشت ادامه داد : باشه برات می گیرم ....آهسته طوری که پرستو بیدار نشه از پله ها رفتم بالا ..و نمی دونم چرا ؛ یادم نبود که شیوا و آقا اومده بودن بالا ..
یا اصلا فکرشم نمی کردم توی اتاق بچه ها باشن ..
با شونه ی چپم زدم به در و باز شد ..چیزی که دیدم شاید اول خوشایند نبود و من فورا رومو برگردوندم و با سرعت رفتم به سالن ...
بدنم می لرزید و قلبم تند می زد ..خجالت کشیدم ..
اما ته دلم خوشحال بودم وقتی اونا رو توی بغل هم دیدم ...
مدتی بعد زیر یک لحاف بزرگ من کنار پریناز و پرستو نزدیک بخاری دراز کشیده بودم و از دور برفی رو که از آسمون میومد پایین تماشا می کردم ..
نگران برگشتن عزیز بودم اما مدام و بی اختیار یاد چیزی که دیده بودم می افتادم ..و با رضایتی که توی صورتم حس می کردم خوابم برد ...با احساس سرما بیدار شدم ..اتاق داشت سرد می شد لحاف رو دور بچه ها پیچیدم و درسالن رو بستم تا برم پایین برای بخاری نفت بیارم .
درِ اتاق بچه ها بسته بود نگاهی به اون د بسته انداختم و از اینکه دو نفری رو که خیلی دوستشون داشتم کنار هم خوابیدن حس خوبی بهم دست داد و امیدوار شدم که مشکل بزرگی که براشون پیش اومده از بین بره ...و از این فکر حالت چابکی بهم دست داد ...
بالای پله ها ایستادم دستم رو بردم بالا ودر حالیکه نقش بازی می کردم گفتم : و دختر شاه پریون وارد قصر پادشاه شد ..اووووگوش تا گوش مردم برای عرض ادب به اون منتظر بودن ..
وقتی دختر شاه پریون با اون لباس سفید توری از در بزرگ قصر وارد شد ..همه جلوش تعظیم کردن ..اون با فخر در حالیکه گردنبد الماسش می درخشید و گوشواره هاش تا روی گردنش آویزان بود و دنباله ی لباسش روی زمین کشیده میشد ؛ بطرف پسر پادشاه که تمام قد به افتخار ورود ش ایستاده بود قدم بر داشت ..
ادامه دارد...
@aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه جای ایران سرای من است
دماوند با شکوه
@ aghmiun
45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘تصاویری از منطقه گردشگری سهزاب آغمیون که قطعا درآینده نه چندان دور بیشتر ازاینم آبادتر خواهدشدهمراه باترانه ی هنرمند شهیرمون رحیم شهریاری وتدوین بنده تقدیم نگاه شماهمراهان گرانقدرمان.
ارادتمند، محمدفرازی
@aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید عبارت "دیدن نیمه ی پر یا خالی لیوان" رو زیاد شنیده باشین؛
دیدن این کلیپ این اگاهی رو بهت میده که:
تو به اندازه ی نیمه ی خالیت میسوزی
پس خودت رو لبریز از آگاهی، دانش و مهارت نگهدار
تا نسوزی
✅ @aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دانشمندان چینی ماده ای اختراع کرده اند که دندان های پوسیده و خراب شده را به حالت قبلش بر می گرداند و دیگر نیازی به کشیدن یا پر کردن دندان نیست ......
************************************
اگر واقعا صحت داشته باشد
یک خبر خیلی خوشحال کننده برای ما ایرانی ها خواهد بود و خوشحال تر از ما چینی ها خواهند بود که تریلی تریلی پول عاید شان خواهد شد ......
@aghmiun
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیر مرد تهی دست، زندگی را
در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند
🔘دڪتر_انوشه
⭐️«لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدًا»
هرگز جز او پناهی نخواهی یافت!
سوره الکهف/آیه ۲۷.
@mfarazi20
@aghmiun
آتشِ مِی،وجودم بگرفت،باوَررفت
دخترِ دِی،کنارم چونشست، آذررفت
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرو آزادیم، ما را حاجت پیوند نیست
هرکه از ما بگذرد چون آب، ممنونیم ما.
صائب تبریزی.
شبتون بخیر
@aghmiun