eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
جاده چالوس ،تونل کندوان سال ۱۳۳۹ @aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسید معده این حیوان می تواند حتی فلزات را هم ذوب کند !!! @aghmiun
🌱 از هر دستی بدی از همون دست پس ميگيری ﻣﮕﺮ میشود قلبی ﺭﺍبشکنی ﻭ قلبت شکسته ﻧﺸﻮد؟! مگر میشود چشمی ﺭﺍ گرﯾﺎﻥ کنی ﻭﭼﺸﻤﺖ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﻧﺸﻮﺩ؟! ✨ مگر می شود؟ ✨ خُـღــدا همیشه هست ارسالی مخاطب گرامی مان نازنین زهرا خانم @aghmiun
کهنسالی میگفت: یک عمر من و سلامتی دنبال پول بودیم و الان من و پول دنبال سلامتی هستیم @sghmiun
رودکی عشق به زندگی در این جهان را تأکید کرده است/ تأثیر آیات و احادیث بر پدر شعر فارسی - ایبنا دکترفاطمه نیروی آغمیونی، پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی گفت: پند و معرفت و نیز تغزل و عشق و شور و امید به زندگی، مضمون‌های اصلی اشعار رودکی است، چنان‌که «شاد زی با سیـاه چشمـان شــاد/ که جهان نیست جز فسانه و باد» عشق به زندگی در این جهان را تاکید می‌کند. https://www.ibna.ir/news/503279/%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A3%DA%A9%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AA
30.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت دوم از فیلم های ارسالی کربلای جواد مستوری @aghmiun
💫عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت، تنها در جسم نمی توان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدن ها انگار به ریه می رود، و آدم مدام احساس می کند که دارد بزرگ می‌شود. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادوسه شیوا هراسون و پریشون در حالیکه مثل ابر بها
گفت : یک چمدون بزرگ توی اون اتاق عقبی هست بیار و وسایل بچه ها رو بریز توش ... ببین گلنار الان به هیچ کس حرفی نمی زنی  ..فقط یواشکی آماده میشیم   .. مدتی بعد آقا اومد بالا ولی شیوا درو رو از تو قفل کرده بود و راهش نداد .. امیر حسام اومد اونم راه نداد ..و به منم گفت صدات در نیاد ... تا اون زمان شیوا رو اونقدر مصمم ندیده بودم ... انتظار ما برای اومدن مردی که پدر شیوا فرستاده بود طولانی شد نزدیک ظهر بود و هرلحظه  امکان داشت  مهمون های عزیز از راه برسن .. دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید  .. عزت الله خان دوباره اومد و با عصبانیت کوبید به درو داد زد ..درو باز کن شیوا ؟ به اون بچه ها رحم کن؛؛  داری دق شون میدی .. باز کن وگرنه میشکنم ..بازش کن شیوا ؛؛بهت میگم باز کن ... ولی شیوا بچه ها رو که ترسیده بودن بغل کرده بود ودر حالیکه همه ی بدنش می لرزید ؛ از جاش تکون نخوردآقا یک مرتبه با مشت زد به شیشه ی درو و با صدای مهیبی خرد شد و ریخت زمین ...و با دوتا لگد محکم درو باز کرد  .. دستش داشت خون میومد .. شیوا هراسون گفت : بریده ؛؛ خون میاد ...گلنار برو یک پارچه بیار بدو .... امیر حسام از صدای شکستن شیشه اومد بالا ببینه چی شده .. گفت : ای وای ..شما ها چیکار دارین می کنین ؟من ..الان پنبه و دواگلی میارم .. شما بشین داداش .. اما آقا با خشم اومد و دست شیوا رو گرفت و بکش بکش با خودش برد توی اتاق روبرویی و پرتش کرد توی اتاق و درو بست ... این اولین باری بود که من از آقا خشونت می دیدم .. اون همیشه سعی می کرد  کسی رو ناراحت نکنه ...در همین ضمن امیر حسام برگشت و گفت : کجا رفتن ؟ با دست اتاق رو نشون دادم ...گفت : گلنار مهمون ها الان میرسن فقط خدا به دادمون برسه ..ولی نمی دونم چرا عزیز عین خیالش نیست انگار نه انگار این بالا ما داریم تو سر و کله ی هم می زنیم  ... خدا به خیر بگذرونه ... گفتم : یکی بیاد به من رو بده ... گفت : چی میگی ؟ گفتم : آخه من اینجا هیچکارم ...اگر بهم رو بدن وقتی مهمون ها اومدن حسابی خدمتشون می رسیدم ؛ ای بابا ؛؛ با اینکه فهمیدن زن آقا خوب شده و برگشته پر رو پر رو دارن میان مهمونی  .. من دارم از حرص جون میدم ..دیگه حال و روز شیوا خانم معلومه ..والله به خدا حق داره ... امیر حسام دست پریناز رو گرفت و گفت : آروم باش عمو جون غصه نخور ..درست میشه ..ببین مامان و بابات دارن حرف می زدنن .. منم پرستو رو ساکت می کردم ..و نشستیم ببینیم نتیجه چی میشه ..امیر حسام با افسوس گفت : مادر ما رو باش حاضره بچه هاش این همه عذاب بکشن ولی حرف خودشو به کرسی بشونه ... پرسیدم : آقا میشه بگین با فرح خانم چیکار کرده عزیز ؟ آقا می گفت بدبختش کرده درسته ؟ گفت : یک مردتیکه الدنگ اومد خواستگاری .. نه فرح اونا رو می خواست نه من و داداش ..اصلا از ریخت شون معلوم بود چه جور آدم هایی هستن ..ولی نمی دونم چرا عزیز خوشش اومد و پاشو کرد توی یک کفش که همین خوبه ..دختره داشت درس می خوند ..زندگی خودشو می کرد .. اما عزیز نذاشت ..هر روز دعوا و مرافه بود ..داداش دلش می خواست بیاد پیش  شیوا خانم  ولی می ترسید در غیابش عزیز اون مردتیکه رو توی خونه راه بده ... غافل از اینکه اون داره زیر زیرکی کار خودشو می کنه ..خلاصه با هزار درد سر و مکافات عقد کردن ..و عروسی گرفتن و دو شب بعد .باورت نمیشه دو شب بعد چنان فرح رو زده بود که جای سالم توی تنش نبود ... یک هفته خونه ی ما بود و کلانتر و کلانتر کشی شد .. داداش شکایت کرد ..ولی باز عزیز با اونا ساخت و گفت : آبرومون میره اگر الان طلاق بگیره جواب مردم رو چی بدیم حتما میکن دخترشون عیب و ایرادی داشته ...و طفل معصوم فرح رو دوباره فرستاد خونه ی اون مرد .. اینطوری که بهت میگم نبود ..خیلی از الان بدتر جنجال داشتیم ..حالا هم ؛ اون مرد نمی زاره فرح از در خونه بیاد بیرون ..کینه کرده از داداش و من که کشوندیمش به کلانتری .. مثلا قهر کرده ..ما هم چشم ندید اونو داریم .. فقط نگران فرح هستیم ...و حالا عزیز گیر داده که برای داداش زن بگیره ..به خدا من یکی که دارم دیوونه میشم ... می خوام ولشون کنم برم ؛؛ ولی دلم رضا نمیشه ومی ترسم عزیز همین بلا ها رو هم سر منم بیاره ... ادامه دارد... @aghmiun