فرارو | اگر زمین را تا آخر سوراخ کنیم، چه اتفاقی میافتد؟
https://fararu.com/fa/news/693483/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AE-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF
جالب هست اگر مطالعه بفرمایید.
@aghmiun
رودکی عشق به زندگی در این جهان را تأکید کرده است/ تأثیر آیات و احادیث بر پدر شعر فارسی - ایبنا
دکترفاطمه نیروی آغمیونی، پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی گفت: پند و معرفت و نیز تغزل و عشق و شور و امید به زندگی، مضمونهای اصلی اشعار رودکی است، چنانکه «شاد زی با سیـاه چشمـان شــاد/ که جهان نیست جز فسانه و باد» عشق به زندگی در این جهان را تاکید میکند.
https://www.ibna.ir/news/503279/%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A3%DA%A9%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AA
30.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت دوم
از فیلم های ارسالی کربلای جواد مستوری
@aghmiun
💫عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت، تنها در جسم نمی توان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدن ها انگار به ریه می رود، و آدم مدام احساس می کند که دارد بزرگ میشود.
#عباس_معروفی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادوسه شیوا هراسون و پریشون در حالیکه مثل ابر بها
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هشتادوچهار
گفت : یک چمدون بزرگ توی اون اتاق عقبی هست بیار و وسایل بچه ها رو بریز توش ...
ببین گلنار الان به هیچ کس حرفی نمی زنی ..فقط یواشکی آماده میشیم ..
مدتی بعد آقا اومد بالا ولی شیوا درو رو از تو قفل کرده بود و راهش نداد ..
امیر حسام اومد اونم راه نداد ..و به منم گفت صدات در نیاد ...
تا اون زمان شیوا رو اونقدر مصمم ندیده بودم ...
انتظار ما برای اومدن مردی که پدر شیوا فرستاده بود طولانی شد نزدیک ظهر بود و هرلحظه امکان داشت مهمون های عزیز از راه برسن ..
دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید ..
عزت الله خان دوباره اومد و با عصبانیت کوبید به درو داد زد ..درو باز کن شیوا ؟ به اون بچه ها رحم کن؛؛ داری دق شون میدی ..
باز کن وگرنه میشکنم ..بازش کن شیوا ؛؛بهت میگم باز کن ...
ولی شیوا بچه ها رو که ترسیده بودن بغل کرده بود ودر حالیکه همه ی بدنش می لرزید ؛ از جاش تکون نخوردآقا یک مرتبه با مشت زد به شیشه ی درو و با صدای مهیبی خرد شد و ریخت زمین ...و با دوتا لگد محکم درو باز کرد ..
دستش داشت خون میومد ..
شیوا هراسون گفت : بریده ؛؛ خون میاد ...گلنار برو یک پارچه بیار بدو ....
امیر حسام از صدای شکستن شیشه اومد بالا ببینه چی شده ..
گفت : ای وای ..شما ها چیکار دارین می کنین ؟من ..الان پنبه و دواگلی میارم ..
شما بشین داداش ..
اما آقا با خشم اومد و دست شیوا رو گرفت و بکش بکش با خودش برد توی اتاق روبرویی و پرتش کرد توی اتاق و درو بست ...
این اولین باری بود که من از آقا خشونت می دیدم ..
اون همیشه سعی می کرد کسی رو ناراحت نکنه ...در همین ضمن امیر حسام برگشت و گفت : کجا رفتن ؟ با دست اتاق رو نشون دادم ...گفت : گلنار مهمون ها الان میرسن فقط خدا به دادمون برسه ..ولی نمی دونم چرا عزیز عین خیالش نیست انگار نه انگار این بالا ما داریم تو سر و کله ی هم می زنیم ...
خدا به خیر بگذرونه ...
گفتم : یکی بیاد به من رو بده ...
گفت : چی میگی ؟
گفتم : آخه من اینجا هیچکارم ...اگر بهم رو بدن وقتی مهمون ها اومدن حسابی خدمتشون می رسیدم ؛ ای بابا ؛؛ با اینکه فهمیدن زن آقا خوب شده و برگشته پر رو پر رو دارن میان مهمونی ..
من دارم از حرص جون میدم ..دیگه حال و روز شیوا خانم معلومه ..والله به خدا حق داره ...
امیر حسام دست پریناز رو گرفت و گفت : آروم باش عمو جون غصه نخور ..درست میشه ..ببین مامان و بابات دارن حرف می زدنن ..
منم پرستو رو ساکت می کردم ..و نشستیم ببینیم نتیجه چی میشه ..امیر حسام با افسوس گفت : مادر ما رو باش حاضره بچه هاش این همه عذاب بکشن ولی حرف خودشو به کرسی بشونه ...
پرسیدم : آقا میشه بگین با فرح خانم چیکار کرده عزیز ؟ آقا می گفت بدبختش کرده درسته ؟ گفت : یک مردتیکه الدنگ اومد خواستگاری ..
نه فرح اونا رو می خواست نه من و داداش ..اصلا از ریخت شون معلوم بود چه جور آدم هایی هستن ..ولی نمی دونم چرا عزیز خوشش اومد و پاشو کرد توی یک کفش که همین خوبه ..دختره داشت درس می خوند ..زندگی خودشو می کرد ..
اما عزیز نذاشت ..هر روز دعوا و مرافه بود ..داداش دلش می خواست بیاد پیش شیوا خانم ولی می ترسید در غیابش عزیز اون مردتیکه رو توی خونه راه بده ...
غافل از اینکه اون داره زیر زیرکی کار خودشو می کنه ..خلاصه با هزار درد سر و مکافات عقد کردن ..و عروسی گرفتن و دو شب بعد .باورت نمیشه دو شب بعد چنان فرح رو زده بود که جای سالم توی تنش نبود ...
یک هفته خونه ی ما بود و کلانتر و کلانتر کشی شد ..
داداش شکایت کرد ..ولی باز عزیز با اونا ساخت و گفت : آبرومون میره اگر الان طلاق بگیره جواب مردم رو چی بدیم حتما میکن دخترشون عیب و ایرادی داشته ...و طفل معصوم فرح رو دوباره فرستاد خونه ی اون مرد ..
اینطوری که بهت میگم نبود ..خیلی از الان بدتر جنجال داشتیم ..حالا هم ؛ اون مرد نمی زاره فرح از در خونه بیاد بیرون ..کینه کرده از داداش و من که کشوندیمش به کلانتری ..
مثلا قهر کرده ..ما هم چشم ندید اونو داریم ..
فقط نگران فرح هستیم ...و حالا عزیز گیر داده که برای داداش زن بگیره ..به خدا من یکی که دارم دیوونه میشم ...
می خوام ولشون کنم برم ؛؛ ولی دلم رضا نمیشه ومی ترسم عزیز همین بلا ها رو هم سر منم بیاره ...
ادامه دارد...
@aghmiun
ارامش درون... - ارامش درون....mp3
زمان:
حجم:
5.2M
صبح 7 دی
☀️روز را آغاز می کنیم
🤍با یگانه خدایی
☀️که در دلهای ماست
🤍و در اعماق وجودمان منزل دارد
☀️خدای عاشقی که
🤍هر روز عشق را
☀️ترویج می کند برکل جهان
🤍سلام
امروزتون سرشار از مهر خدا🤍
@aghmiun
25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سبلان
ای بام بلند آسمانم سبلان
ای گنبد سبز بیکرانم سبلان
من همچو عقابم و در این وسعت پاک
ایران چو سرا و آشیانم سبلان
دریاچه ی یخ نما و محرابی سنگ
با سنگ عقاب جانفشانم سبلان
آکنده مزار زردهشتم به گلاب
ای پیر دل و مزار بانم سبلان
در دامنه های تو شکوه است و وقار
سر زنده کند روان و جانم سبلان
کوبیده شده پرچم فتح ات به نشان
بر خاک عزیز دل نشانم سبلان
هر صخره ی تو کنام مردان دلیر
تندیس تو شد نگاهبانم سبلان
من هر چه بگویم از صلابت ، داری
بشکوه ترین عقیق جانم سبلان
شاعر. خانم میگونی
فیلم ارسالی جناب سهراب درگاهی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادوچهار گفت : یک چمدون بزرگ توی اون اتاق عقبی هس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هشتادوپنج
همینطور که با جارو و خاک انداز شیشه خورده ها رو جمع می کردم ... صدای جیغ های شیوا بلند شد که نمی خوام ..قبول نمی کنم ...نمی خوام ولم کن ...دیگه تو رو هم نمی خوام ..کاش دنبالم نمی اومدی ..
کاش هرگز پا توی این خونه نمی ذاشتم ...
آقا هم داد می زد کاش تو یکم عاقلانه رفتار می کردی ؛؛ الان حال و روزمون این نبود ...
امیر حسام رفت پشتِ درو و گفت : داداش؟ ..باند آوردم درو باز کن ...داداش ؟
خواهش می کنم ...
شیوا درو باز کرد و اومد بیرون ..اونقدر هر دو عصبانی بودن که ما نمی دونستیم چیکار کنیم ..
به امیر حسام گفتم : تو رو خدا آقا رو ببر پایین بزار یکم آروم بشه ..اونم همین کارو کرد ...
وقتی اونا رفتن شیوا بالافاصله لباس تن بچه ها کرد و به منم گفت آماده شو چمدون ها رو بیار اینجا زود باش جمع کنیم زود تر از این جهنم بریم ....گفتم : شما مطمئنی کسی میاد دنبالمون ؟
گفت آره ..مردی به نام حسن خان شاه پسندی ..دوست پدرمه ..
من زیر بار این خفت نمی رم ..الان به من میگه یک مدت اون زن بیاد اینجا من کاری به کارش ندارم ..
وای خدای من فقط باید این روزا رو هم می دیدم ؟ اگر شده برمی گردم به همون کلبه دیگه اینجا نمی مونم ...
دوتایی با هم چمدون ها رو آماده کردیم گذاشتیم بالای پله ها و منتظر موندیم ؛؛ که مهمون های عزیز از راه رسیدن ..
اما نه از آقا خبری بود و نه از امیر حسام ..
عزیز ازشون استقبال کرد با خنده هایی که مثل خنجر به دل من و شیوا می نشست .اونا رو برد به سالن سمت چپ راهرو و درو محکم بست ..دیگه حال و روز شیوا معلوم بود ..
چند زن و چند تا مرد و یکی دوتا بچه ..از جلوی چشم ما رد شدن و رفتن توی اون سالن ...و ما از بالای پله ها صدای خنده های بلند عزیز رو می شنیدیم ؛؛
خیلی واضح بود که از روی عمد این کارو می کنه ...
همینطور که داشتم حرص می خوردم یاد روزی افتادم که داشتن من و شیوا رو می بردن به اون کوهستان ..
یک مرتبه یاد رادیوم افتادم و دویدم توی اتاق و فورا اونو پیچیدم لای یک دستمال بردم گذاشتم رو چمدون ها ...
شیوا دستشو گذاشته بود روی قلبش و سرشو به دیوار تکیه داده بود با صدای بلند نفس می کشید مثل این بود که داشت خفه می شد ..
دستشو گرفتم و گفتم : شیوا جون خوبین ؟ بیا بریم پایین آبروشو ببریم ؟
الان وقتشه ..که هر چی دلتون می خواد جلوی همه بارش کنین ؛؛لب بالاشو به دندون گرفت و چشمهاشو چند بار باز و بسته کرد و به زحمت آب دهنشو قورت داد و گفت : نه ؛ من می دونم قبلا امتحان کردم حریف اون نمیشم ..
همه ی اونایی که الان اومدن توی این خونه منو میشناسن بیشتر آبروی خودمو می برم ....اگر جلوی همه داد بزنه و بگه تو جذام داری چیکار کنم ؟
نه بهتره بدون سر و صدا از اینجا بریم ....گلنار تو دیگه اینطوری بهم نگاه نکن ..
منظورت اینکه بی عرضه ام ؟ نمی دونم ولی خیلی خسته ام ..از این نابسامونی و نا امنی خسته ام ..
من عزت الله رو با عزیز نمی خوام ..اونم که مادرشه و کندنی نیست ..
پس بی خودی برای چی سر و صدا کنم ..یازده ساله همه جورشو دیدم حالا برم چی بگم ..زبونم کوتاه شده ..
روزگار دلمو شکست ؛ گردنم رو شکست ؛ حالا ازم چی مونده که برم عرض اندام کنم؛؛ که چی بشه؟ یک بار دیگه جلوی مردم منو بشکنه ؟ فردا بیان منو ببره جذام خونه ؟ ..
تو نگاه کن ببین عزت الله خان میره توی اتاق ؟گفتم : نه هیچ خبری نیست ..یکبار شوکت خانم رفت و برگشت ..پرستو گریه می کرد و می خواست بره پایین ..
به زحمت ساکتش کردیم و شیوا بغلش کرد ..
چند دقیقه بعد محمود آقا چند ضربه به در زد و سرشو از لای در داد تو و گفت یا الله ؛؛ شوکت ؟ شوکت ؟
یکی با شیوا خانم کار داره ؛ شیوا پرستو رو داد بغل منو با سرعت رفت پایین و گفت : محمود آقا برو بگو ماشین رو بیارن جلوی پله خودتم بیا وسایل ما رو بزار توی ماشین ..بدو ...محمود پا ؛پایی کرد و آهسته گفت : خانم کجا می خواین برین ؟ این کارو نکنین ..
شیوا خانم تو رو خدا از اینجا نرین ...ببخشید به من مربوط نیست ولی به خدا آقا گناه داره به این چیزا اهمیت ندین ..اینا موندنی نیستن ..
زن خونه شمایید ..
شیوا گفت : توام از همه چیز خبر داری ؟ دیدی باهام چیکار کردن ؟ من کجا توی این زندگی آب خوش از گلوم پایین رفته ؟ بمونم که چی بشه ؟ نه محمود آقا کاری رو که میگم بکن ..
دیگه نمیشه ...من در حالیکه پریناز جلوم بود و پرستو توی بغلم از پله ها اومدیم پایین ..و شیوا رفت بالا ....
به اطراف نگاه می کردم ..آقا نبود بشدت دلم می خواست اون بیاد و جلوی ما رو بگیره ..
شوکت خانم با یک سینی چای از زیر راه پله اومد و با تعجب گفت : کجا بسلامتی ؟ گلنار شال و کلاه کردین ؟
ادامه دارد...
@aghmiun