کوچه ی ایسمیلی
ممنون از مخاطب گرامی مان خانم طاقی
بابت ارسال عکس های زیبای شان
@aghmiun
سلام محمود جان حالت و حال خانواده محترمت چطوراست انشاء ا..در صحت و سلامتی کامل باشید.محمودجان ازگل کوچک خودمان الخصوص آن تیم یکه تاز میدان که همه ی مدعیان فوتبال آن روز آغمیون را بردیم بنویس تایادآورفوتبالستهای آن دوران باشه .اراتمندشماحسین آتیه دان
***********************************
این مطلب را دوست و همبازی دوران قدیم ام در آغمیون ،حسین آقا آتیه دان محبت کردند نوشتند .
آن روزگار که آغمیون بودیم هر روز خدا،ساعت ۴ به بعد در حیاط بهزیستی پایین آرامستان، تا تاریک شدن هوا گل کوچک بازی میکردیم، من و حسین آتیه دان و رحیم نوری پور سه نفری یه تیم بودیم که هیچ تیمی قادر به بردن ما نمی شد.
چون تعداد تیم ها زیاد بود ،هر تیمی یه گل میزد تیم بعدی وارد میدان میشد .
چه خاطراتی از آن روزها داریم همه مان...هر وقت حسینیه ختمی میشه و دوستان و آشنایان را زیارت میکنیم بعد مجلس ،جلوی حسینیه با دوستان دیدار و تجدید خاطره میکنیم .
آقای حسین آتیه دان عزیز
چشم حتما یک خاطره زیبا از آن ایام و از بازی های گل کوچک می نویسم و تقدیم میکنم.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادوهشت اسفند ماه سال هزار وسیصد و سی و هفت بود؛
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هشتادونه
؟همینطور که اونا با هم حرف می زدن من چای درست کردم وپذیرایی ,اما تمام هوش و حواسم دنبال این بود که ببینم آقا می دونه ما اینجا هستیم یا نه ..عمه گفت : ای مادر از کجاش بگم ؟..بابات اصلا در مورد تو با من حرف نمی زد طفره میرفت تا عزت الله اومد و گفت : آصف خان ماشین فرستاده تو رو برده ولی نمیگه کجایی مثل اینکه تلفنی دعوا کرده بودن ..
تو چرا باز با عزت الله اختلاف پیدا کردی ..بازم عزیز ؟
شیوا گفت : براتون تعریف می کنم ..شما بگو بهش گفتین من اینجام ؟ ..
عمه گفت : من که خبر نداشتم ...
عزت الله اونقدر عصبانی بود که تا حالا ندیده بودم ..تلفن زدم بازم بابات سر بالا جواب داد عزت الله خونه ی ما موند من رفتم سراغ بابات باز خواستش کردم ..
خودت که می دونی نخواد حرف بزنه نمی زنه ...
فقط گفت : شیوا رو فرستادم خونه باغی که توی تهرون خریدم جاش خوبه نگران نباش همین ..بعدم گفت خودت خواستی و عزیز تو رو اذیت کرده ..
ببینم اگر عزیز تو رو اذیت کرده چرا نمی خوای عزت الله بدونه تو اینجایی ؟شیوا سری تکون داد و گفت : بابام بازم نمی خواد منو ببینه؟ هیچوقت فکر نمی کردم که یک روز با من این کارو بکنه ..
الانم دلم نمی خواست بهش رو بندازم ولی مجبور شدم ...
عمه گفت : برات خیلی نگران بود ازش پرسیدم خودت چرا نرفتی به دخترت سر بزنی ؟
گفت : نتونستم ..فکر کنم همین روزا بیاد ..
شیوا گفت : شما خبر ندارین ..نمیاد ؛
عمه گفت : زود باش تعریف کن ببینم چه بلایی سرت آورده اون عزیز بی ناموس ..
پدری ازش در بیارم که مرغ های آسمون به حالش گریه کنن ..پدر سوخته فکر کرده تو کس و کار نداری ..باشه که ببینی دق و دلی این همه سال رو از حلقومش نکشیدم اسمم رو عوض می کنم ...
شیوا گفت : شما بالاخره به عزت الله نگفتی من کجام ؟گفت : نه بابا ..باید اول میومدم ببینم چی شده ؛ هیچ کس ازت خبر نداره ..تا فهمیدم اوضاع اینطوریه فورا راه افتادم و اومدم ..هم دلم برات تنگ شده بود هم نگرانت بودم ..اصلا فکر نمی کردم بابات تو رو همچین جایی فرستاده باشن ....همچین دهنشو پر کرد و خالی کرد که خونه باغ فرستادمش که گفتم یکی از قصر های شاه رو بهت داده ...دستش درد نکنه ....شیوا با افسوس گفت : اینجا در مقابل جایی که من یکسال با گلنار زندگی کردیم قصر پادشاهیه ..به چشمون می کشیم ..عمه گفت :ای وای من ؛؛ دیگه کجا رفته بودی ؟ حالا اون چیه سرت کردی بازش کن ..قلبم گرفت؛؛ برای چی آوردی توی صورتت ؟شیوا گفت : به شما نگفتن ؟ من مریض بودم ..ولی الان خوب شدم ....عمه گفت : الهی فدات بشم عمه چت شده بود ؟ نه هیچکس به من حرفی نزد ..گفتم : فقط توی گرگان بابا خبر داره ...عمه با تعجب یکم خودشو کشوند جلو و پرسید : مرض واگیر دار داشتی ؟من احساس کردم شیوا از اینکه عمه بدونه جذام گرفته واهمه داره و می ترسه اونم ترکش کنه ..چون بشدت داشت به خودش فشار میاورد ...مدام خودشو جمع می کرد و کُر می گرفت ...خیلی دلم براش سوخت ...سینی چای رو گذاشتم جلوی اونا و نشستم کنارش و دستشو گرفتم و گفتم : شیوا جون ؟
بهم نگاه کرد چشمش پر از اشک بود ..یک مرتبه محکم بغلش کردم و سرمو بردم توی صورتش و قبل از اینکه بتونه مقاومت کنه زخمشو بوسیدم و روسریش رفت کنار ..
چنان منو محکم بغل کرد که هر دو به گریه افتادیم ..اما عمه زخم ها رو دید ..با حیرت نگاه می کرد در حالیکه معلوم میشد رنگش پریده پرسید شیوا ؟ عمه جون ؟ بمیرم الهی برات خدای نکرده ؛؛نکنه تو جذام گرفتی ؟...از سکوت من و شیوا همه چیز رو فهمید ..
و با صدای بلند گفت : وای یا حضرت عباس این چه مصیبتی بود ؟به سر بچه ی من اومد ؟ چرا ؟ چی شد ؟ زود باش تعریف کن ..پس برای همین دستکش دستت کردی ..آره؟ ..دستتم خورده ؟ وا مصیبتا ؛؛ خاک بر سر عزیز کنن بی انصاف؛؛
تورو انداخت بیرون ؟ پدر سگ ،، ....شیوا که بغض و گریه امونش نمی داد حرف بزنه ؛ دستهاشو گذاشت روی صورتش ..عمه هم دیگه نتونست خودشو نگه داره چشمش پر از اشک شد و ریخت روی گونه هاش ...
من گفتم : عمه خانم برگه ی سلامت گرفتیم ..آزمایش دادیم دیگه خوب ِ خوب شده ..اصلا از اولم واگیر نداشت ..
دکتر گفته بود مال شیوا خانماینطوریه ...عمه وحشت زده شده بود و من فکر کردم به خاطر ترس از این بیماری اونطور ناراحت شده ...اما اینطور نبود چون گفت : من پدری از اون بابات در بیارم که اون سرش ناپیدا ...برای همین تو رو به امون خدا ول کرده؟ اون همه مال و ثروت داره تو رو فرستاده اینجا ؟
گفتم : کجای کارین عمه خانم ..ما رو فرستادن توی کوهستان بالای یک کوه یکسال توی یک کلبه ی کوچک دوتایی تنها زندگی کردیم ..بعد فهمیدیم که اصلا می دونستن که شیوا خانم خوب شده دکتر بهشون گفته بود ..شیوا خانم برای پدرشون نامه نوشت ..حتی عزت الله خان بهشون گفته بود که ما اونجا هستیم ..
ادامه دارد...
@aghmiun
چندسالتون بود که این برنامه رو میدیدین؟؟ 😄
🔘نوستالژی
@aghmiun
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصرف اینترنت را نصف کنید! چند ترفند طلایی برای کاهش مصرف اینترنت
🔹زود تمام شدن حجم بسته اینترنت یکی از معضلهای همیشگی است که میتواند هزینههای زیادی را به شما متحمل کند.
🔹در این ویدیو چند ترفند را به شما معرفی میکنیم که میتوانید با آنها مصرف بسته اینترنت خود را کاهش دهید تا برای اینترنت بیکیفیت هزینه زیادی نکنید!
@aghmiun
🎙کتاب صوتی
" سیمرغ سهند "داستان زندگی استاد محمد_حسین_شهریار
اثر محمد رضا اصلانی🎙
🌟تهیه شده در رادیو تهران با صدای بهروز_رضوی
📚معرفی_کتاب👇
کتاب سیمرغ سهند اثر محمد رضا اصلانی زندگینامه داستانی استاد محمد حسین شهریار را روایت می کند. نویسنده در این اثر داستانی تلاش کرده است مخاطبان را با زندگی پر فراز و نشیب «استاد شهریار» از بدو تولد تا پایان زندگی و پشت سر نهادن دورههای کودکی، نوجوانی و چگونگی حضور وی در عرصههای سیاسی، اجتماعی و ادبی آشنا کند.همچنین نگارنده در جای جای كتاب از اشعار شهریار بهره برده است.
🌟سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار از مشهورترین شاعران معاصر ایران و اهل آذربایجان بود که به زبانهای ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده است. مهمترین اثر شهریار منظومه حیدربابایه سلام (سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی بهشمار میرود. از جمله غزلهای معروف او میتوان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد....
@aghmiun
Part01_سیمرغ سهند.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
🎙کتاب صوتی
🌟سیمرغ_سهند
☕️بخش اول
@aghmiun
Part02_سیمرغ سهند.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
🎙کتاب صوتی
🌟سیمرغ_سهند
☕️بخش دوم
@aghmiun