چندسالتون بود که این برنامه رو میدیدین؟؟ 😄
🔘نوستالژی
@aghmiun
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصرف اینترنت را نصف کنید! چند ترفند طلایی برای کاهش مصرف اینترنت
🔹زود تمام شدن حجم بسته اینترنت یکی از معضلهای همیشگی است که میتواند هزینههای زیادی را به شما متحمل کند.
🔹در این ویدیو چند ترفند را به شما معرفی میکنیم که میتوانید با آنها مصرف بسته اینترنت خود را کاهش دهید تا برای اینترنت بیکیفیت هزینه زیادی نکنید!
@aghmiun
🎙کتاب صوتی
" سیمرغ سهند "داستان زندگی استاد محمد_حسین_شهریار
اثر محمد رضا اصلانی🎙
🌟تهیه شده در رادیو تهران با صدای بهروز_رضوی
📚معرفی_کتاب👇
کتاب سیمرغ سهند اثر محمد رضا اصلانی زندگینامه داستانی استاد محمد حسین شهریار را روایت می کند. نویسنده در این اثر داستانی تلاش کرده است مخاطبان را با زندگی پر فراز و نشیب «استاد شهریار» از بدو تولد تا پایان زندگی و پشت سر نهادن دورههای کودکی، نوجوانی و چگونگی حضور وی در عرصههای سیاسی، اجتماعی و ادبی آشنا کند.همچنین نگارنده در جای جای كتاب از اشعار شهریار بهره برده است.
🌟سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار از مشهورترین شاعران معاصر ایران و اهل آذربایجان بود که به زبانهای ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده است. مهمترین اثر شهریار منظومه حیدربابایه سلام (سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی بهشمار میرود. از جمله غزلهای معروف او میتوان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد....
@aghmiun
Part01_سیمرغ سهند.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
🎙کتاب صوتی
🌟سیمرغ_سهند
☕️بخش اول
@aghmiun
Part02_سیمرغ سهند.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
🎙کتاب صوتی
🌟سیمرغ_سهند
☕️بخش دوم
@aghmiun
4803.mp3
زمان:
حجم:
3M
🔘آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...
🌼خوانش خانم زهراشیبانی
@aghmiun
23.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼جهان بـه مجلس مستان بی خرد ماند
که در شکنجه بود هرکسی که هشیار است ...
صائب تبریزی.
🌸شب بخیر
@aghmiun
صبر یعنی .... - صبر یعنی .....mp3
زمان:
حجم:
4.8M
صبح 9 دی
صبح که از خواب بیدار میشوی
در نظر بیاور چه سعادتی است
زنده بودن، فکر کردن،
لذت بردن و دوست داشتن
صبح بخیر زندگی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادونه ؟همینطور که اونا با هم حرف می زدن من چای د
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_نود
پدرشو
ن هم جواب داده بود من زن و سه تا پسر دارم می ترسم این مریضی رو بگیرم ..حتی از دور هم هوای ما رو نداشتن ..انگار نه انگار ، انکارمون کردن ....شیوا خانم خیلی اذیت شده ...عمه گفت : عزت الله چرا این کارو با تو کرد؟ اون که میگه واله و شیوای توست ..اینه معنی عاشقی ؟ تف به روش بیاد ..
شیوا گفت : برای اینکه عزیز می خواست منو بفرسته جذام خونه ... عزت الله مجبور شد ..عزیز نمی خواست من دیگه توی اون خونه بمونم ..شایدم حق داشت همه از جذام می ترسن خیلی به عزت الله فشار میاورد ...
عمه گفت : به گور پدرش خندیده ...مرد بی عرضه ..یک خونه می گرفت تو رو بر می داشت میرفت زندگی می کردین ...تو چرا زبونت اینقدر کوتاه شده ..غلط کردن حق داشتن با تو این کارو بکنن ...کم مال و ثروت دارن ؟که تو رو بفرستن نا کجا آباد ؟ خوب چرا توی کوهستان ؟مُرده بودن برات یک خونه بگیرن ؟ من اصلا نمی فهمم ..اینا یا دیوونه شدن یا قصد و غرضی داشتن....تو از اول برام بگو ببینم جریان چی بوده ؟ من دیگه دارم گیج میشم خونم جوش اومده ؛؛ حالا دراز بد قواره اومده از من طلبکارم هست ...
داد می زنه و از من زن و بچه می خواد ..یک عزت الله درست کنم که هشت تا از بغلش در بیاد ...من پریناز و پرستو رو از اتاق آوردم بیرون تا بچه ها حرف های اونا رو بیشتر از این نشنوه ...در ضمن مرغ درست کردم با کوکویی که شیوا درست کرده بود سفره ی شام رو انداختم ..عمه اصرار داشت هر چیزود تر ما رو از اونجا ببره ..اما شیوا گفت : من از اینجا خوشم اومده ..هوا که بهتر بشه دستی به خونه بکشیم و وسیله بخریم همون جا زندگی می کنیم ....عمه گفت : تو فقط یکبار دیگه پا توی خونه ی اون زن بزاری خودم قلم پاتو میشکنم ...بالاخره چمدون سوغاتی ها باز شد و شیوا از اون همه لباسهای شیکی که عمه براش آورده بود به منم داد ..
اونشب عمه پیش ما خوابید ..اما بر خلاف اولی که اومده بود و های و هو راه انداخت ..ساکت شده بود و بشدت تو فکر بود؛؛ نمی دونم چرا فقط به حرفای شیوا رو گوش می داد ..و باسر خط و نشون می کشید ..وقتی سفره رو جمع کردم و ظرفا رو شستم و برگشتم ..به من گفت : بیا ببینم گلنار خانم ...یک چیزی ازم بخواه ..دوست دارم به خاطر مهربونی که توی وجودت هست یک کاری برات بکنم ..هر چی باشه انجامش میدم ..گفتم : می تونم دوتا چیز بخوام ..
لبخندی زد و گفت : طمع کردی ؟ بگو ببینم چی می خوای ؟گفتم : اینجا خیلی از خونه ی ما دوره ..دلم برای مادر و پدرم تنگ شده میشه راننده ی شما منو ببره و بیاره ؟
گفت : خوب دومیش ؟گفتم : دلم می خواد درس بخونم ..همین ؛گفت : باشه من هر دوشو برات فراهم می کنم ..از این دوتا خواسته تو فهمیدم که با شعوری ..شیوا راست میگه تو دختر قابلی هستی ...از اینکه عمه ازم تعریف کرده بود خیلی ذوق می کردم ...روز بعد حال و هوای ما کاملا عوض شده بود ..عمه با اینکه زن جدی به نظر میرسید خیلی خوش زبون و گرم بود ...حالا احساس می کردم که کسی هست که از دل و جون مراقب شیوا باشه ...این بود که با خیال راحت دلم می خواست برم و مادرم رو ببینم و عمه صبح اول وقت به عهدش وفا کرد و به من گفت : زود باش حاضر شو با صادق برو و زود برگرد که من کار دارم ...اینو می فهمیدم که شیوا به خاطر رفتن من استرسگرفته ..همونطور که من بی اندازه دوستش داشتم اونم به من علاقه داشت و کمک کرد تا آماده بشم و مرتب بهم سفارش می کرد: گلنار جون زود برگرد ..می دونم دلت برای مادرت تنگ شده ولی سر و سامون که گرفتیم خودم سر فرصت می برمت قول میدم ..حالا با صادق و برو و زود بیا ...
منو اینجا تنها نزاری ؟بعد یکی از رو سری های نو و شیک خودشو بست به سرم و بغلم کرد ..
اونقدر اون روسری لطیف و قشنگ بود که از خوشحالی دست انداختم دور کمرش ..و سرمو گذاشتم توی سینه اش ..همون جا مقداری پول به زور بهم دادکه بدم به مادرم ..من اینو می دونستم که دست و بال شیوا تنگه و مدام از بی پول شدن هراس داره ..جلوی عمه حرفی نزدم و پول رو گرفتم چون می دونستم اون چقدر مغروره ..اما اصلا قصد نداشتم اونو به مادرم بدم ...و در حالیکه پریناز و پرستو دنبالم گریه می کردن .. با راننده ی عمه راه افتادم بطرف خونه ی خودمون ...برای دیدن مادرم آروم و قرار نداشتم ..یکسال بود که اونا رو ندیده بودم ...دلم شور می زد حالا که من با شیوا از پیش آقا رفته بودم ..آیا بازم بهشون پول می داد ؟در حالیکه توی این یکسال به خودم چیزی نداده بود ..و حتی یک شاهی نداشتم ..ولی از اینکه به مادرم کمک می کرد راضی بودم ..
اینکه کرایه خونه نمی دادن خودش خیلی زیاد بود و من حق خودم نمی دونستم که بیشتر بخوام ...
تمام طول راه همینطور که ماشین روی برف ها سر می خورد و کنترلش برای صادق سخت بود من به درختان کنار جاده نگاه می کردم وتو فکر بودم .....
ادامه دارد...
@aghmiun