eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
عرفان طهماسبی4_5816936412431256460.mp3
زمان: حجم: 1.2M
‌چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی به دردِ خویش خو کردم چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو به خود باز آمدم نقش تو در خود جست‌وجو کردم خیالت ساده‌دل‌تر بود و با ما از تو یکروتر من این‌ها هردو با آیینهٔ دل روبه‌رو کردم فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را ز حال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو سرای دیده با اشکِ ندامت شست‌و‌شو کردم صفایی بود دیشب با خیالت خلوتِ ما را ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم مَلول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم تو با اَغیار پیش چشم من مِی در سبو کردی من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن‌ها که من پیوند خاطر با غزالی مشک‌مو کردم - شهریار @aghmiun
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«همه چیز در آخرین آدمی خلاصه می‌شود که در تنگنای شب به یاد می‌آورید؛ قلب شما آنجاست.» چارلز بوکوفسکی. شبتون بخیر @aghmiun
اهمیت به خود... - اهمیت به خود....mp3
زمان: حجم: 4.4M
صبح 10 دی ❄️بیدارشو اے دل 🚂ڪه جهان میڪَذرد ❄️ویـن مایه‌‌ے عمر ، 🚂رایڪَان میڪَذرد ❄️در منزل تن مخسب و 🚂غافل منشین ❄️ڪز منزل عمــر 🚂ڪـاروان می‌ڪَذرد 🚂زندڪَیتون پراز آرامش ❄️ @aghmiun
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونستید کلکسیون لوبیا هم داریم؟ ماشاالله چقدر هم خوشرنگ و زیادن این لوبیاهای رنگارنگ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودویک نمی دونم چرا من اونقدر به یادآقا  می افتادم
برای همین دیگه اصرار نکرد به من گفت : گلنار جان بیا برگردخونه من دستم بهتره حالا دوباره می تونم کار کنم .. اگر بهت سخت میگذره و اذیتت می کنن لازم نیست اونجا بمونی ..خودم اینجا می زارمت درس بخونی ... گفتم : مامان به قران دلم پیش شماست ولی خودت که می دونی من آدمی نیستم بزارم کسی اذیتم کنه ..از پس خودم بر میام باور کن بزرگ شدم دیگه بچه نیستم ...خنده ی مصنوعی کرد و گفت : حالا چرا یک مرتبه قدت اینقدر بلند شده ؟ وقتی دیدمت شاخ در آوردم ... گفتم : خوب ؛؛ ببین برای اینکه بهم خوش میگذره ...چرا باور نمی کنی ؟ و بالاخره وقت خداحافظی رسید .. حالا هوایی شده بودم کفتر دوبوم ؛؛ یک دلم می خواست برگردم پیش شیوا و یک دلم مونده بود پیش مادر و برادر هام ..و  بابام رو هم ندیده بودم سوار ماشین صادق شدم در حالیکه مامانم تا دم ماشین با گریه و اشک و آه و اینکه قول گرفت دوباره زود برم به دیدنش منو بدرقه کرد .... وقتی رسیدم ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود .. عمه رفت مدتی دم در با صادق حرف زد و من در این فاصله   به شیوا گفتم : دیروز آقا رفته بوده خونه ی ما  وسراغ من و شما رو از مادرم گرفته بود .. شیوا جون آقا داره در ؛بدر دنبال شما می گرده ..خدا رو خوش نمیاد ..یک آدرس بهشون بدیم ؟ ... گفت : نه  گلنار جون با اون شرایط من دیگه عزت الله خان رو نمی خوام ...بزار دنبالمون بگرده ... حتی اگر پیدام کنه راهش نمیدم ..عمه که برگشت حرف ما نیمه کاره موند ...و  اونشب رو هم اونجا موند ..نمی دونستم چه حرفایی در نبودن من بین شیوا و عمه رد بدل شده بود ولی  انگار برنامه ی خاصی برای فردا داشتن ... صبح روز بعد  داشتم ناشتایی رو آماده می کردم که در زدن ..رفتم درو باز کردم و صادق رو پشت در دیدم که گفت : به خانم بگو کامیون حاضره ..داره میره به جایی که شما گفتین .. منتظر شون هستم .. وقتی برگشتم که به عمه پیغام رو برسونم اون داشت آماده می شد برای رفتن .. به من گفت :اگر  چای حاضره برای من بریز گلوم خشک شده ..می خوام برم ... گفتم : عمه صادق گفت کامیون رو فرستاده به جایی که شما آدرس دادین .. شیوا گفت :خودمون می دونیم ؛  تو برو چای بریز برای عمه ..می خوان برن اثاث منو بیارن .. گفتم : منم با خودتون ببرین , کمک می کنم ... عمه گفت : لازم نکرده تو اینجا باش من خودم میرم ... شیوا گفت : راست میگه یکی باهاتون باشه بهتره ...بزارین گلنار بیاد ...اونطوری نیگاش نکنین خیلی عاقله .. گفتم : عمه جون من صدمترم توی زمینه ... خنده اش گرفت و گفت : لازم نبود بگی از همون اول فهمیدم ..باشه حاضر شو بیا ...وقتی میرفتیم سوار ماشین بشیم ..عمه نگاهی به من کرد و گفت : تو چرا شَل می زنی ؟ گفتم : ببخشید کفشم یکم تنگ شده پشت پامو زخم کرده .. سری تکون داد و حرفی نزد ..ولی وقتی راه افتادیم گفت : این شیوا اینطوری نبود ..خیلی سر و زبون داشت .. ادعاش می شد ..اصلا خودشو دست کم نمی گرفت ..الان اصلا حواسش به هیچی نیست فکر و ذکرش عزت الله خان هست و بس ..آخه نباید یک جفت کفش برای تو بخره ؟ گفتم : تو رو خدا اینطوری نگین ..اولا ما هشت ؛نه روزه اومدیم تهران ..بعدم که شیوا جون مریض شده بود .. به خدا بازم خیلی خوب داره طاقت میاره  .. عمه گفت : حالا تو بگو دقیقا عزیز با شیوا چطور رفتار می کرد ؟ مکثی کردم و گفتم : خودشون براتون نگفتن ؟ ..چونه اش رو یکم با حرص جنبوند و گفت : چرا ..ولی می خوام از زبون توام بشنوم ..گفتم : نه دیگه همون ها بود که خودشون گفتن ..چیز دیگه ای نمی دونم ..چون ما همش با هم بودیم ..علاوه بر اون از چیزی خبر ندارم عمه ... پرسید : راست بگو شیوا می گفت عزت الله دلش نمی خواسته زن بگیره راسته ؟ یا گرفته و شیوا بهم دروغ میگه ... گفتم : وای نه به قران ..آقا اصلا بیزار بود ..وقتی اون زن اومد توی خونه آقا خواب بود ..باور کنین آقا هیچ گناهی نداره .. تو رو خدا باهاش دعوا نکنین به جاش سه برابر حساب عزیز رو برسین ... عمه یک فکر ی کرد و رو به راننده گفت : صادق ..به راننده گفتی باید چیکار کنه ؟ نمی خوام کسی دنبال ما راه بیفته پیدامون کنه ..باید حواستون جمع باشه .. صادق گفت : چشم خانم نگران نباشین امرتون اطاعت شد  ..همون کارو می کنیم .. حتی برای احتیاط ...طوری وانمود می کنیم که می خوایم از شهر خارج بشیم ... عمه دوبار  نفس عمیق کشید و سکوت کرد و تا در خونه ی آقا هیچ حرفی نزد ؛ انگار داشت برای مبارزه آماده میشد ...و من همینطور که به بیرون نگاه می کردم رفتم توی رویا ها ی خودم ...دختر شاه پریون بعد از گذشتن از مانع ها بالاخره با اون لباس سفید که زیر نور چراغ های زیاد سالن قصر برق می زد آهسته قدم بر می داشت ..پسر پادشاه مشتاق و عاشق در حالیکه دستهاشو برای گرفتن دست دختر شاه پریون جلو آورده بود به اون نگاه می کرد ... ادامه دارد... @aghmiun
نمایی از درب حیاط یک منزل مسکونی در سر چشمه تهران... عین همین درب زیبای تخته ای نقوش دار و دست ساز مردان خوش فکر و خوش سلیقه قدیم در آغمیون خود ما هم وجود داشت ، نرسیده به منزل آقا جواد ابتهاج ،اگر اشتباه نکنم منزل مرحوم غلام معرفت بود که عین همین درب را داشت،و منزل برادران فدایی ( یاور اوی) و از جمله درب ورودی حیاط شان عین همین درب زیبا نصب کرده بودند. آن طرف و این طرف جلوی درب سکو یی هم درست کرده بودند که برای نشستن یا استفاده های دیگری داشت. @aghmiin
شاعران معاصر🌹🌹🌹 دکتر شفیعی کدکنی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، متولد سال ۱۳۱۸ شمسی در کدکن از توابع نیشابور، یکی از بزرگترین شاعران، نویسندگان و مصححان متون کهن پارسی است. این استاد بزرگ دانشگاه تهران، مادری شاعر داشت و پدرش، از شیفتگان ابوسعید ابوالخیر و عطار بود. او در دوازده سالگی شعر سرود. لیسانس ادبیات را از دانشگاه مشهد گرفت و سپس کارشناسی ارشد و دکتری را در تهران گذراند. دکتر شفیعی به زبانهای انگلیسی و عربی به خوبی آشناست. از اشعار او، می‌توان به کتابهایی همچون شبخوانی، زمزمه‌ها، از زبان برگ، از کوچه‌باغهای نیشابور، از بودن و سرودن، بوی جوی مولیان، هزاره‌ی دوم آهوی کوهی و... اشاره کرد. از آثار این استاد فرزانه در نقد شعر، می‌توان کتابهای صُوَر خیال در شعر فارسی، موسیقی شعر و اَدوار شعر فارسی را نام برد. از کتابهای دکتر شفیعی کدکنی درباره‌ی شاعران دیگر ، می‌شود به کتابهای شاعر آیینه‌ها، مفلس کیمیا‌فروش، تازیانه‌های سلوک، در اقلیم روشنایی، آن سوی حرف و صوت و...اشاره کرد. مهمترین آثار دکتر در تصحیح و نقد متون کهن، موارد زیر است: اسرارالتوحید، حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، مختارنامه (رباعیات عطار) و مرموزات اسدی. ترجمه‌هایی از این استاد منتشر شده که از آن جمله است: آفرینش و تاریخ، تصوّف اسلامی و رابطه‌ی انسان و خدا، آوازهای سندباد و ابومسلم خراسانی. و اینک غزلی از کتاب بودن و سرودن که در سال ۱۳۵۷ منتشر گردیده است: آن عاشقان شَرزِه ❤️❤️❤️ آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند رفتند و شهر خفته ندانست که کیستند فریادشان، تَمَوُّج شَطّ حیات بود چون آذَرَخش، در سخن خویش زیستند مرغان پرگشوده‌ی طوفان که روز مرگ دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند می‌گفتی ای عزیز: "سَتَروَن شده‌ست خاک" اینک ببین برابر چشم تو چیستند هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز، باز آخرین شقایق این باغ نیستند لغات: شرزه: خشمناک، قدرتمند. تموج: موج زدن. شط: رودخانه، رود بزرگ. آذرخش: صاعقه، برق. سترون: نازا، عقیم. با تلخیص از کتاب بر کران بیکران، نگاهی به شعر معاصر فارسی، دکتر داریوش صبور، چاپ اول، انتشارات سخن، ۱۳۷۸، ص۴۷۳ - ۴۸۹. @aghmiun
باعرض سلام خدمت تک تک هم روستایی های عزیز و شریف آغمیون به اطلاع آن دسته از پدران و مادران محترم می‌رسانم که چنانچه تاریخ تولد فرزندشان در سال ۱۴۰۱ می باشد با مراجعه به سایت mygov پنجره ملی خدمات دولت هوشمند و تأیید اطلاعات خود و فرزندشان ودریافت سهام از طرف دولت برای نوزاد عزیزشان در یکی از بانگها .... شاد یا شیاسوز ارسالی یکی از مخاطبین بزرگوار @aghmiun