4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم کوتاه: از پدر به پسر (با موضوع الگوپذیری فرزندان)
قال امیرالمومنین علی علیه السلام:
🔹إِنَّما قَلبُ الحَدَثِ كَالارضِ الخاليَةِ ما اُلقىَ فيها مِن شَىْ ءٍ قَبِلَتهُ
🔸دل کودکان و نوجوان مانند زمين آماده است كه هر بذرى در آن افشانده شود، مى پذيرد👀
@aghmiun
امروز درگذشت مرحوم شادروان حاج علی اصغر پلنگی آغمیونی بود .
بیاد تمام پدر های آسمانی و این مرد نازنین بخوانیم ذکر صلوات و فاتحه .
الهم صل علی محمد و آل محمد
@aghmiun
#تلنگر
🔸🔅 زندگی مثل اتوبوس شلوغی است
که تا جایی برای نشستن پیدا میکنی راننده میگه آخر خطه.!
قدر لحظه هاى زندگيتونو بدونین❤️🌺
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️❤️آتـــــــــا آنــــــــــــــــا...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودودو برای همین دیگه اصرار نکرد به من گفت : گلنار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_نودوسه
اما ملکه ی مادر دلش با دختر نبود و اونو نحس می دونست چون دیده بود که مدت هاست پسرش برای بدست آوردن اون چقدر مصیبت کشیده ..و برای دور کردن دختر از جادوگر قصر خواسته بود که اونا رو از هم جدا کنه ..همینطور که دختر شاه پریون بطرف شاهزاده میرفت ..ناگهان رعد و برق مهیبی همه جا رو لرزوند و پنجره ها باز شدن و طوفانی شدید همه چیز رو بهم ریخت ...
و خاصیت دختر شاه پریون هم این بود که طوفان می تونست به راحتی اونو با خودش ببره ..
دختر در یک چشم بر هم زدن رفت روی هوا و جلوی چشم پسر پادشاه از پنجره یِ بلند و قدی قصر رفت توی آسمون ..و ملکه با صدای بلند خندید ...
گلنار ؟ گلنار ؟ خوابی ؟
از جام پریدم و گفتم : نه عمه ..خواب نیستم ..
گفت : رسیدیم ..ماشین پشت درِ خونه ی آقا ایستاده بود ..و راننده منتظر بود درو باز کنن ..چشمم افتاد به کامیون بزرگی که برای بردن اثاث شیوا اومده بود دونفر مرد ازش پیاده شدن و اومدن جلوی پنجره ی ماشین و به عمه سلام کردن ..
عمه گفت : وقتی رفتیم توی خونه همه چیز رو درست جمع کنید ..
مواظب باشین چیزی نشکنه و خراب نشه ..همونطور که بهتون گفتن از شهر میرین بیرون تا جایی که مطمئن بشین کسی دنبالتون نمیاد ..
فردا صبح اثاث رو بیارین به همون جایی که آدرس شو دارین ..
به راننده بگین پول سه روز کارشو بهش میدم ..
هر چیزی رو که خراب کنین ازتون خسارت می گیرم ..
یکی از اون مرد ها در حالیکه تعظیم می کرد گفت : اطاعت میشه خانم ..خاطرتون جمع باشه ...صدای باز شدن در توجه منو و عمه رو به خودش جلب کرد ..و من محمود آقا رو دیدم ..
اومد بیرون و نگاهی به ماشین کرد ..
صادق شیشه رو کشید پایین و گفت : درو باز کنین از طرف شیوا خانم اومدم ..محمود آقا اول منو دید یک لبخند زد و بعد چشمش افتاد به عمه و اونو شناخت و اومد جلو و با نگرانی گفت : سلام خانم خوش اومدین؛؛ ولی آقا تشریف ندارن ..
آقا حسام هم نیستن ..بنده ی حقیر ازتون خواهش می کنم؛ یک وقتی تشریف بیارین که عزت الله خان خونه باشن ..اینطوری به صلاحه ..
عمه یک ابروشو داد بالا و گفت : علیک سلام ببینم از کی تا حالا صلاح کار ما رو تو تشخیص میدی ؟..باز کن اون درِ لعنتی رو ..
محمود گفت : پس اجازه بدین خانم رو خبر کنم ...
عمه بلند تر گفت بهت میگم درو باز کن ..من وقت ندارم از کسی اجازه بگیرم برای بردن اثاث برادر زاده ام ..بازش کن ...صادق برو درو باز کن ..
محمود آقا به ناچار و از روی نارضایتی درو باز کرد و دوید به طرف ساختمون ..
دلم شور افتاده بود ...
عمه زیر لب گفت : خوب شد فکرشو می کردم عزت الله نباشه ...چه بهتر ...حالا هم اخلاق عزیز رو می دونستم که کوتاه بیا نیست و هم عمه رو شناخته بودم که می دونستم کمتر کسی می تونه در مقابلش عرض اندام کنه ...
ماشین ما زود تر از محمود به ساختمون رسید و کامیون هم پشت سرش ..جلوی پله ها نگه داشت ...
محمود آقا در حالیکه قوز کرده بود از پله ها بالا رفت و زد به در و صدا زد شوکت خانم ؟ شوکت ؟ یاالله ..مهمون دارین ..
عمه دیگه صبر نکرد و پیاده شد و به منم گفت : چیه ؟ جا خوش کردی پیاده شو دیگه مگه نیومده بودی تماشا ..
حالا بیا تماشا کن ...
و به صادق و راننده ی کامیون و دو مردی که همراهشون بود گفت : شما ها هم راه بیفتن ..
زودتر تمومش کنین ...
راستش من کمتر از چیزی واهمه می کردم ..ولی اون روز واقعا از برخورد عزیز و عمه ترسیده بودم ..شوکت خانم اومد به استقبالمون و گفت : عمه خانم سلام خوش اومدین ..صفا آوردین ؛ بفرمایید خانم الان میان دستشون بند بود ...
عمه به حرفش گوش نداد و به من گفت : گلنار بریم بالا ..
اثاث شیوا رو به اینا نشون بده ..یادت نره هر چی اون بالا هست مال شیواست ..جمع کنیم ببریم ببینم خیال این زن راحت میشه و دست از سر ما بر می داره ؟ ...
و همه با هم رفتیم بالا ..
هیچ چیز دست نخورده بود و همون طوری بود که ما رفتیم حتی رختخواب های من و بچه ها توی سالن بود ..
عمه به اتاق ها سرک کشید ..و در سالن رو که هنوز شیشه ی شکسته ی اونو عوض نکرده بودن باز کرد و صادق رو صدا زد و گفت : توی این اتاق همه چیز مال شیواس ..
ظرف های توی ویترین رو لای ملافه ها ببندین ...همه رو جمع کنین ..هیچی اینجا باقی نمی زارین ..
گلنار برو هر چی ملافه و پتو هست بیار بده به اینا ...در همون موقع عزیز از پله ها اومد بالا ..
من از همون دور دیدم که روی لبش ماتیک مالیده و سرخاب به گونه هاش زده لباس مهمونی پوشیده بود ..
تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که می خواست هم ما رنگ و روی پریده ی اونو نبینیم و هم جلوی عمه کم نیاره ...
با یک لبخند زورکی گفت :سلام ؛ خوش اومدین قدمتون روی چشم من ؛؛...اما مثل اینکه برای مهمونی نیومدی , ..انشاالله غارتم که نمی خوای بکنی ؟چی شده عمه خانم شمشیر از رو بستی ؛؛
ادامه دارد...
@aghmiun