گواهینامه موتورسیکلت متعلق به مرحوم حاج مرتضی ابتهاج آغمیونی که یکی از بازاریان و اصناف بنام سراب بودند میباشد. این عکس گواهینامه به همت آقای محمود اسماعیلی و توسط جناب آقای یوسف ابتهاج فرزند مرحوم حاج مرتضی از شهرستان سراب بدست ما رسیده است.
پاینده باشید.
@aghmiun
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘شعرقوجالیق ازروانشاد کریمی مراغه ای
@aghmiun
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکار پرنده توسط قورباغه!
قبلا مگس میخوردن، الان همهچیز خوار شدن 😐
@aghmiun
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی مخاطب گرامی نازنین زهرا
@aghmiun
✧✧✧✧✧✧✧✧
➥💟
🎥: این کلیپ یه هدیه س پیشکش تموم مادرای عزیز چه اونایی که آسمونی شدن و چه اونایی که هنوز نفس هاشون دلگرمی زندگیه...
👌✨خاص ترین
مخاطب زندگی همه مون «مادر»✨
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودوچهار وقتی صاحب این اثاث اینجا نیست کسی حق نداره
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_نودوپنج
عمه گفت بسه دیگه ..آدم شرمش میاد با تو بحث کنه ..چی بهت بگم ؟ تو نمی فهمی اشکالت کجاس ؛؛ هیچ وقت هم نخواهی فهمید ..تو بیچاره ای زن ..اومده بودم چهار تا لیچار بارت کنم ..ولی می ببینم ارزش اونم نداری ...تو مثل حیوون با شیوا رفتار کردی ؛ حالا به خودت حق میدی؟ چون ناهار و شام جلوش گذاشتی ؟ مدیون تو شدیم ؟ تو اونو توی یک اتاق هشت ماه حبس کرده بودی بعد می خواستی از شام و ناهاری که از کنار غذای خودتون بهش می دادی ازت تشکر کنه ؟ همه رو مقصر می دونی جز خودت ..تو یک احمق خرافی و بد سرشت هستی ..نحس تویی ؛ جذامی تویی ؛ آفت جون بچه هات تویی ..و فکر می کنی داری بهشون محبت می کنی در حالیکه بزرگترین دشمن اونا یی ....من دیگه با تو حرفی ندارم فقط منتظر اون روزی باش که بهت قول دادم ....عزیز دو دستی زد توی صورتش و گفت : ای خدا منو مرگ بده تا از دست دختر تو یکی راحت بشم آفت شد افتاده به جون زندگیم و همینطور داره همه چیز رو از بین می بره ...یکی نیست بگه من چیکار کردم که لایق این حرفا باشم ...عمه گفت : چرا فرستادیش توی اون کوهستان دور افتاده ؟ ندار بودی ؟ یا شیوا خودش ندار بود ؟ اگر راست میگی جواب این سئوال منو مثل آدم بده ..عزیز گفت : شما اشتباه می کنی این حرفا رو شیوا توی گوش شما خونده نظرت نسبت به من اینطوری شده ..من نبودم که رفتم دنبالش با سلام و صلوات آوردمش توی خونه ام ؟ ازش نپرسیدی در جواب محبت های من چیکار کرد ؟ عمه گفت : ..طفره نرو یک سئوال ؛ یک جواب ؛؛ ..چرا شیوا رو فرستادی توی اون کوهستان با اون همه بدبختی زندگی کنه ؟ گفت : ای وای من ؛ خاک بر سرم کنن ..مگه اونجا مال باباش نبود ؟همون طرفا بزرگ شده ..دختر تهرونی که نبود که حالا من فرستاده باشمش به کوهستان ؛ فکر کردیم دور از مردم باشه که یک وقت کسی بو نبره جذامی اونطرفا زندگی می کنه بد کردم ؟ تو شهر اگر بود بالاخره لو میرفت می بردنش والله به خدا برای همین بود ..عمه سرشو چند بار تکون داد و همینطور که از اتاق بیرون میرفت گفت : آهان فهمیدم تو دلت برای شیوا سوخته بود؛ و اصلا نمی خواستی سد راهت بشه و برای دوردونه ی حسن کبابیت زن بگیری ...برو عزیز همه رو مثل خودت نفهم فرض نکن ...
و در یک چشم بر هم زدن با اون کفش های پاشنه بلند..که صدای تلق , تلقش میومد از پله ها رفت بالا ..عزیز از شدت ناراحتی بالا و پایین می پرید ...بعد خودشو به حالت غش انداخت روی مبل ..فحش می داد به شیوا و عمه ؛؛ و نفرین می کرد ولی ظاهرا کاری از دستش بر نمی اومد و در مقابل زن دنیا دیده و تحصیل کرده ای مثل عمه کم آورده بود ...البته اون دیپلم داشت و اون زمان برای یک زن جایگاه خوبی بود ...چون اغلب زن ها حداکثر تا تصدیق ششم ابتدایی رو می گرفتن باید شوهر می کردن..و دخترای زیادی نبودن که بتونن ادامه تحصیل بدن ....مگر خانواده های خیلی پولدار و سرشناس ...
تا وقتی همه ی اثاث بسته بندی شد و توی کامیون جا گرفت چشم من به در بود که شاید معجزه ای بشه و آقا از راه برسه ..دیگه ظهر شده بود و عزیز رفته بود به اتاقش و هنوز بیرون نیومده بود ..شوکت خانم از این فرصت استفاده کرد و خودشو به من رسوند و گفت : گلنار آدرس جایی رو که رفتین به من بده یواشکی میدم به آقا ..به خدا خیلی ناراحته ..اون روز با عزیز دعوا کردن و مهمون ها هم فهمیدن با دل خون ناهار خوردن زود رفتن دیگه ام پیداشون نشده ..آقا و امیر حسام با عزیز قهر کردن ...وضعیت فرح هم خوب نیست عزیز چند بار رفته برای وساطت ..حرف نمی زنه ولی بیچاره خودش هزار تا بدبختی داره ..آقا که در بدر دنبال شما می گرده ..و به فکر فرح نیست گفتم : من اجازه ندارم آدرس بدم ..شیوا خانم مشکلش یک چیز دیگه اس من نمی دونم اون روز آقا چی بهش گفت که از اتاق اومد بیرون تصمیم گرفت از خونه بره ..وگرنه قبلا تصمیم داشت و می خواست زندگیشو حفظ کنه ...وقتی همه ی اثاث بار کامیون شد من از شوکت خانم خدا حافظی کردم و آهسته طوری که عمه متوجه نشه در گوشش گفتم : قیطریه
شوکت پرسید : کجاش ؟
گفتم: نمی دونم ؛؛
عمه صدا زد گلنار بیا دیگه ..زود باش ...
و ما دیگه عزیز رو ندیدیم و رفتیم و سوار ماشین شدیم ..وقتی به دنبال کامیون از در بیرون میرفتیم امیر حسام داشت میومد به طرف ساختمون و حیرت زده به ما نگاه می کرد چشمش به من افتاد و در حالیکه خم شده بود ؛ دستشو به علامت سئوال تکون داد ..
عمه فورا گفت : جوابشو نده و از جلوش رد شدیم ..
ولی من برگشتم و دستی براش تکون دادم و اونم همینطورایستاده بود و به رفتن ما نگاه می کرد ...تا از خونه بیرون رفتیم محمود آقا درو بست ..
عمه گفت : صادق من فکر می کردم ممکنه ما رو تعقیب کنن ولی ظاهرا از این خبرا نیست ..
اما بازم صلاحه اثاث رو صبح بیارین ....
تو الان برو استامبول ..
ادامه دارد...
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
😂کمدی خانا 🔘تئاترصحنه ای شادوخنده دار 😉پرداختی طنز گونه به موضوعات ومشاغل مختلف ⭐️این قسمت بنگاههای
39.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂کمدی خانا
🔘تئاترصحنه ای شادوخنده دار
😉پرداختی طنز گونه به موضوعات ومشاغل مختلف
⭐️این قسمت بنگاههای ماشین
❇️ به امیداینکه خنده ای روی لب شما همراهان گرانقدرمان بنشانیم.
🔹بخش دوم
@aghmiun
قدر خودتو بدون.... - قدر خودتو بدون.....mp3
زمان:
حجم:
4.7M
صبح 12 دی
امـروزتون شــاد 😊
و دلتون فقط جای
خوشحالی و عـشق
امـيدوارم امـروز 😊
لحظه هاتون شـادتر
دنیـاتـون قـشنگ تـر 😊
و صدای خنده هاتون بلندتر باشه
روزتـون به زیبـایی دلهای مهربونتون😊
@aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرما و یخبندان شدید
بیچاره مرغابی ها یخ زدند
ولی ...
در این هوای سرد هستند قلب های مهربانی که از هیچ تلاشی برای زنده ماندن مرغابی های گیر افتاده در یخ و سرما ،می تپند....
انسانم آرزوست ......
@aghmiun
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑قابل توجه خانمهای محترم
❗️اهمیت فوق العاده ماموگرافی
@aghmiun