eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودوچهار وقتی صاحب این اثاث اینجا نیست کسی حق نداره
عمه گفت بسه دیگه ..آدم شرمش میاد با تو بحث کنه ..چی بهت بگم ؟ تو نمی فهمی اشکالت کجاس ؛؛ هیچ وقت هم نخواهی فهمید ..تو بیچاره ای زن ..اومده بودم چهار تا لیچار بارت کنم ..ولی می ببینم ارزش اونم نداری ...تو مثل حیوون با شیوا رفتار کردی  ؛ حالا به خودت حق میدی؟ چون ناهار و شام جلوش گذاشتی ؟ مدیون تو شدیم ؟ تو اونو توی یک اتاق هشت ماه حبس کرده بودی بعد می خواستی از شام  و ناهاری که از کنار غذای خودتون بهش می دادی ازت تشکر کنه ؟  همه رو مقصر می دونی جز خودت ..تو یک احمق  خرافی و بد سرشت هستی ..نحس تویی ؛ جذامی تویی ؛ آفت جون بچه هات تویی ..و فکر می کنی داری بهشون محبت می کنی در حالیکه بزرگترین دشمن اونا یی  ....من دیگه با تو حرفی ندارم فقط منتظر اون روزی باش که بهت قول دادم  ....عزیز دو دستی زد توی صورتش و گفت : ای خدا منو مرگ بده تا از دست دختر تو یکی راحت بشم آفت شد افتاده به جون زندگیم و همینطور داره همه چیز رو از بین می بره ...یکی نیست  بگه من چیکار کردم که لایق این حرفا باشم ...عمه گفت : چرا فرستادیش توی اون کوهستان دور افتاده ؟ ندار بودی ؟ یا شیوا خودش ندار بود ؟ اگر راست میگی جواب این سئوال منو  مثل آدم بده ..عزیز گفت : شما اشتباه می کنی این حرفا رو شیوا توی گوش شما خونده نظرت نسبت به من اینطوری شده ..من نبودم که رفتم دنبالش با سلام و صلوات آوردمش توی خونه ام ؟ ازش نپرسیدی در جواب محبت های من چیکار کرد ؟ عمه گفت : ..طفره نرو یک سئوال ؛ یک جواب ؛؛ ..چرا شیوا رو فرستادی توی اون کوهستان با اون همه بدبختی زندگی کنه ؟ گفت : ای وای من ؛ خاک بر سرم کنن ..مگه اونجا مال باباش  نبود ؟همون طرفا بزرگ شده ..دختر تهرونی که نبود که حالا من فرستاده باشمش به کوهستان  ؛ فکر کردیم  دور از مردم باشه که یک وقت  کسی بو نبره جذامی اونطرفا زندگی می کنه بد کردم ؟ تو شهر اگر  بود بالاخره  لو میرفت می بردنش والله به خدا برای همین بود ..عمه سرشو چند بار تکون داد و همینطور که از اتاق بیرون میرفت گفت : آهان فهمیدم تو دلت برای شیوا سوخته بود؛ و اصلا نمی خواستی سد راهت بشه و برای  دوردونه ی حسن کبابیت زن بگیری ...برو عزیز همه رو مثل خودت نفهم فرض نکن ... و در یک چشم بر هم زدن با اون کفش های پاشنه بلند..که صدای تلق , تلقش میومد  از پله ها رفت بالا ..عزیز از شدت ناراحتی بالا و پایین می پرید ...بعد خودشو به حالت غش انداخت روی مبل ..فحش می داد به شیوا و عمه ؛؛ و نفرین می کرد ولی ظاهرا کاری از دستش بر نمی اومد و در مقابل زن دنیا دیده و تحصیل کرده ای مثل عمه کم آورده بود ...البته  اون دیپلم داشت و اون زمان برای یک زن جایگاه خوبی بود ...چون اغلب زن ها حداکثر تا تصدیق ششم ابتدایی رو می گرفتن باید شوهر می کردن..و دخترای زیادی نبودن که بتونن ادامه تحصیل بدن ....مگر خانواده های خیلی پولدار و سرشناس ... تا وقتی همه ی اثاث بسته بندی شد و توی کامیون جا گرفت چشم من به در بود که شاید معجزه ای بشه و آقا از راه برسه  ..دیگه ظهر شده بود و عزیز رفته بود به اتاقش و هنوز  بیرون نیومده بود  ..شوکت خانم از این فرصت استفاده کرد و خودشو به من رسوند و گفت : گلنار آدرس جایی رو که رفتین به من بده یواشکی میدم به آقا ..به خدا خیلی ناراحته ..اون روز با عزیز دعوا کردن و مهمون ها هم فهمیدن با دل خون ناهار خوردن زود رفتن دیگه ام پیداشون نشده ..آقا و امیر حسام با عزیز قهر کردن ...وضعیت فرح هم خوب نیست عزیز چند بار رفته برای وساطت ..حرف نمی زنه ولی بیچاره خودش هزار تا بدبختی داره ..آقا که در بدر دنبال شما می گرده ..و به فکر فرح نیست گفتم : من اجازه ندارم آدرس بدم ..شیوا خانم مشکلش یک چیز دیگه اس من نمی دونم اون روز آقا چی بهش گفت که از اتاق اومد بیرون تصمیم گرفت از خونه بره ..وگرنه قبلا تصمیم داشت و می خواست زندگیشو حفظ کنه ...وقتی همه ی اثاث بار کامیون شد من از شوکت خانم خدا حافظی کردم و آهسته طوری که عمه متوجه نشه در گوشش گفتم : قیطریه شوکت پرسید : کجاش ؟ گفتم:  نمی دونم  ؛؛ عمه صدا زد گلنار بیا دیگه ..زود باش ... و ما دیگه عزیز رو ندیدیم  و  رفتیم و سوار ماشین شدیم ..وقتی به دنبال کامیون از در بیرون میرفتیم امیر حسام داشت میومد به طرف ساختمون  و حیرت زده به ما نگاه می کرد چشمش به من افتاد و در حالیکه خم شده بود  ؛ دستشو به علامت سئوال تکون داد  .. عمه فورا گفت : جوابشو نده و از جلوش رد شدیم .. ولی من برگشتم و  دستی براش تکون دادم و اونم همینطورایستاده بود و  به رفتن ما نگاه می کرد ...تا از خونه بیرون رفتیم  محمود آقا درو بست .. عمه گفت : صادق من فکر می کردم ممکنه ما رو تعقیب کنن ولی ظاهرا از این خبرا نیست .. اما  بازم صلاحه اثاث رو صبح بیارین .... تو الان برو استامبول .. ادامه دارد... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
😂کمدی خانا 🔘تئاترصحنه ای شادوخنده دار 😉پرداختی طنز گونه به موضوعات ومشاغل مختلف ⭐️این قسمت بنگاههای
39.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂کمدی خانا 🔘تئاترصحنه ای شادوخنده دار 😉پرداختی طنز گونه به موضوعات ومشاغل مختلف ⭐️این قسمت بنگاههای ماشین ❇️ به امیداینکه خنده ای روی لب شما همراهان گرانقدرمان بنشانیم. 🔹بخش دوم @aghmiun
قدر خودتو بدون.... - قدر خودتو بدون.....mp3
زمان: حجم: 4.7M
صبح 12 دی امـروزتون شــاد 😊 و دلتون فقط جای خوشحالی و عـشق امـيدوارم امـروز 😊 لحظه هاتون شـادتر دنیـاتـون قـشنگ تـر 😊 و صدای خنده هاتون بلندتر باشه روزتـون به زیبـایی دلهای مهربونتون😊 @aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرما و یخبندان شدید بیچاره مرغابی ها یخ زدند ولی ... در این هوای سرد هستند قلب های مهربانی که از هیچ تلاشی برای زنده ماندن مرغابی های گیر افتاده در یخ و سرما ،می تپند.... انسانم آرزوست ...... @aghmiun
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑قابل توجه خانمهای محترم ❗️اهمیت فوق العاده ماموگرافی @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودوپنج عمه گفت بسه دیگه ..آدم شرمش میاد با تو بحث
بعد خم شد و کفش هاشو در آورد و یکم پاشو ماساژ داد و گفت : خسته شدم .. گفتم : عمه یعنی شما نمی خوای آقا دیگه ما رو پیدا کنه ؟ شوکت خانم می گفت آقا اون زن رو قبول نکرده ؛ الانم که داره دنبالمون می گرده .. عمه گفت : ولی طلاقشم نداده ...مثل اینکه خانواده ی دختره راضی به طلاق نیستن .. عزیز هم دلش نمی خواد اگر می خواست می دونست چیکار کنه راهشو پیدا می کرد .. گفتم : راستش دلم به حال عزیز سوخت , گفت : نسوزه اون مثل مارمولکه هر چی دمشو قطع کنی دوباره در میاره .. نگران اون نباش ..یاد بگیر در زندگیت وقتی از کسی زخم خوردی دیگه بهش اعتماد نکنی ... گفتم : ولی من به خاطر شیوا خانم میگم می دونم دلش با آقاست .. گفت :  ..شیوا اونقدر صدمه دیده که دیگه تحمل این جور چیزا رو نداره ..زمان خودشو همه چیز رو حل می کنه ...عمه با تمام خستگی که داشت ؛  اون روز در کمال سخاوت منو برد استانبول و برام کفش و کیف خرید .. اولین کیفی که من تا اون زمان داشتم .. وقتی اونو دستم گرفتم چه لذتی بهم داد که نمی دوتم وصفش کنم ..همون جا با هم ناهار خوردیم .. و دیگه داشت هوا تاریک میشد که رسیدیم خونه .. شیوا منتظر و بی قرار اومد به استقبالمون .. به چشم های من طوری نگاه می کرد که انگار دلش می خواست خبری از عزت الله خان براش آورده باشم .. هیچ کس بهتر از من نمی دونست که اون زن چقدر عاشقه ...ولی من به روی خودم نیاوردم ..اما شاهد بودم که چطور موقعی که عمه ماجرا های اون روز رو براش تعریف می کرد چشمهای آبیش پر از اشک میشد  و اونو پنهون می کرد  ... در حالیکه من فکر می کردم از شنیدن اینکه حال عزیز رو بد جوری گرفته بودیم خوشحال میشه  اینطور نشد ؛  شیوا احساس می کرد همه ی پل های پشت سرش خراب شده ..صبح روز بعد اثاث رسید ..ولی عمه همینطور که اونا رو خالی می کردن آماده شد و به شیوا گفت : من کار دارم باید برم گرگان ولی در اولین فرصت برمی گردم ..اونجا چند تا کار مهم دارم ..یکیش اینه که باید حساب آصف خان رو برسم ..و از کیفش مقدار  پول در آورد و داد به شیوا و گفت : فعلا همین پیشم بود ولی حقت رو از باباتم می گیرم ..نگران هیچی نباش ... تا برنگشتم آلمان کارای تو رو راست و ریست می کنم ..شیوا یک مرتبه بغض کرد و گفت : مگه شما می خوای برگردی آلمان ؟گفت : آره یکی ؛ دو سال دیگه باید اونجا بمونیم ..ولی حالا تا بعد از عید اینجا هستم ..تو رو ول نمی کنم نگران نباش ...من گفتم : عمه ازتون ممنونم که برام کفش و کیف خریدین ..یک لبخند زد و به چشمم نگاه کرد و گفت :ما از تو ممنونیم ..اونقدر قوی به نظر میای که آدم خیالش راحته ؛  اگر شیوا بهت احتیاج نداشت با خودم می بردمت ..در مورد درس خوندنت هم به فکرت هستم می تونی کلاس اول رو امتحان بدی ؟ گفتم : نمی دونم شیوا خانم فقط خوندن و نوشتین یادم داده ...گفت به صادق میگم چیکار کنه ..خبرت می کنم ..عمه رفت و حالا دیگه کسی نمی تونست با شیوا حرف بزنه بغضی بی امان گلوشو فشار می داد ...و من مراقب بچه ها بودم ... اون سه مرد اثاث رو گذاشتن توی خونه و رفتن ..بلبشویی  راه افتاده بود که هیچ کدوم نمی دونستیم از کجا شروع کنیم ..خیلی کار سخت و عذاب آوردی بود جابجا کردن اون اثاث ,  اونم توی اون سرما ؛ اما بالاخره مشغول شدیم و بازم این من بودم که سعی می کردم شیوا رو سر حال بیارم ... ولی نمیشد حتی بچه ها هم نمی تونستن خوشحالش کنن ...حوصله نداشت  خیلی  عصبی بود و حرف نمی زد ...وقتی توی کوهستان بودیم من و شیوا مدام درد و دل می کردیم و بیشتر اوقات می خندیدیم ولی حالا با  اون سکوت تلخش فضای خونه رو غم انگیز کرده بود ؛ اونقدر که من جرات نداشتم ازش سئوالی بپرسم ..با این حال با هم کار می کردیم و وسایل رو توی اون خونه می چیدیم ...بدون اینکه دل و دماغ داشته باشیم ..یک هفته ای هم طول کشید تا اون  اثاث گرونقیمت  رنگ و رویی به خونه داد .. حالا بخاری و رادیو و گرامافون و مبل و ویترین و میز های کنده کاری شده داشتیم ولی شیوا اصلا خوشحال نبود ...مدام رو سری سرش می کرد تا به هیچ وجه زخم هاش پیدا نباشن ..نمی دونستم چیکار کنم ؟و چطوری اونو از این حال در بیارم در حالیکه می دونستم درد اون دوری از آقاست ؛؛تا شب اولین روز ماه رمضان رسید ...با اینکه یکی از اتاق ها رو برای بچه ها درست کرده بودیم ولی هر چهار نفر کنار هم توی اتاق جلویی می خوابیدیم ..من پرستو رو گذاشتم روی پامو پریناز رو توی بغلم گرفتم و تکون می دادم تا بخوابن ..و شیوا گوشه ی اتاق گز کرده بود در حالیکه چونه اش رو گذاشته بود روی زانو هاش و به جا خیره شده بود  ....همینطور که دست می کشیدم به موهای پریناز گفتم : می خوای برات قصه بگم ؟گفت : دختر شاه پریون رو بگو ...گفتم : تا اونجا بود که باد دختر رو برد توی آسمون و از قصر پادشاه دور کرد .. ادامه دارد... @aghmiun
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهربانی ،باز هم مهربانی این اتفاق زیبا بین این پسر و پدر اشک چشمان هر بیننده ای را در میاره،.... @aghmiun
یک عکس خیلی خاطره انگیز از آغمیون فصل برداشت گوجه فرنگی من خودم بخاطر همین گوجه فرنگی تابستان ها حتما باید به آغمیون سفر کنم @aghmiun در این عکس زیبا آقای بایرامعلی ساعدی و آقای رحیم ساعدی را ملاحظه می کنیم . البته چند نفر دیگر هستند اگر کسی شناخت اعلام بفرماید . ممنونم
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@aghmiun پیشا پیش روز زن را خدمت مادران بزرگوار مخاطب در کانال آنا وطن آغمیون تبریک و تهنیت عرض می کنیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا